{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my shy boy

part:1۵

(دوماه بعد)

دوماه از وقتی که ته ته رو دیده بود گذشته بود و لان خیلی بهم وابسته شده بودن ولی کوک که می تونست خودشو کنترل کنه ولی تهیونگ اصلا
و الان دوباره یکی از روزای دیگه ای بود که تهیونگ می ترسید تو خونه تنها باشه و حوصلش سر رفته بود و می خواست با جونگکوک بره شرکت
هرچند جونگکوک که شرکت نمی رفت میرفت تا سانا و پدرشو به بدترین روش شکنجه کنه

(فلش بک )

داشت ایمیلی که از شرکتای دیگه براش فرستاده بودن رو می خوند که در با شتاپ باز شد و بعدش بسته شد

ـ سانا چرا بدون اجازه امدی داخل؟

سانا عرق کرده بود و انگار ترس و استرس داشت
با لرز شروع کرد به حرف زدن

ـ ا...اون...ب..بهم..ت..تجاوز..کرد..کوک

درسته که جونگکوک یه شب با سانا خوابیده بود و بعدش دوستش بود ولی سانا دروغ می گفت که اکسشه اونا فقت یه شب رابطه داشتن و بس ولی جونگکوک نمی تونست ببینه که یکی از دوستاش توی بدترین حالشه و‌ همینطوری نگاش کنه
از روی صندلی پاشد و روی کاناپه نشوندش ولی نه بغلش کرد و نه لمس و نوازش

ـ کی؟

ـ ت...تهیو..نگ

ـ چی داری می گی سانا...میفهمی چی میگی اون بچه حتی نمیدونه سکس چیه چطو...

ـ سوراخم داره میسوزههه.....دیک بزرگی نداشت ولی بدون اماده کردنم کرد تون من بعد بازی کردن باهاش روی تخت خوابیدم که به درد و سوزش سوراخم چشمامو باز کردم(با گریه)

جونگکوک اصلا همچین چیزی رو باور نمی کرد هیچوقت
دوباره در با شتاپ باز شد و پدر سانا بود که امد داخل

ـ دختر عزیزم اون اشغال باهات چیکار کرد؟من دیر رسیدم عزیزکم(نگاهشو به کوک داد و عکسی از توی گوشیش نشون کوک داد)ببین اون پسره ی هرزه داشته به دخترکم تجاوز می کردهه جؤن....اگر باور نداری چطوره بری و جفتتو ببینی ها؟

جونگکوک وقتی عکسو دیده بود یکم خشک شد ولی با به یاد اوردن پسرش که همیشه حقیقتو می گفت به طرف اتاقش پا تند کرد
وقتی که به اتاقش رسید فورا به طرف تخت رفت
تهیونگ لخت روی تخت با دیکه سیخ شدش دراز کشیده بود و تند تند نفس می کشید و بدنش که هیچ ملافه های روی تختم از عرق بدنش خیس شده بودند
جونگکوک بالشتو زیر سرش گذاشت و موهای نارنجی فرشو از روی پیشونیش کنار زد

ـ عزیزکم خوبی؟چه اتفاقی برات افتاد؟

ـ ک..کوکی...م..منم ش..شکلات خوردم..و..ولی...بد..م..مزه...ب..بودن...بعدش زیر شکمم...د..هق...درد...گرفت....ب..بعدش
اونجام..درد...م..می..هق..کرد...ب..بعد هق..کوکییییی درد داره(گریش شدت گرفت)

کوک شروع کرد به نوازش کردنش و به دیک کوچولوش خیره شد
دستشو سمتش برد و شروع کرد به بالا و پایین کشیدن دستش روی عضد تهیونگ و تهیونگ هم ناله های ریزی می کرد

ـ ک..کوکی د..دستشویی

ـ عزیزم اون جیش نیست...فقط بیا

بعد چند ثانیه تهیونگ بعد از اومدنش بیهوش شد
جونگکوک تا جایی که فهمیده بود انگار تهیونگ شکلاتی خورده که توش تحریک جنسی و میل به سکس داشته و بعدش به این حال افتاده ولی اون چیزی در مورد اینکه اینکارو با سانا کرده بود نگفت بعدش فورا گوشیشو در اورد و خواست که به یونگی زنگ بزنه که گوشیش توی صحفه ی دوربین بود و سانا و پدرشو دید که دارن می خندن و نقشه می کشن و جونگکوک می تونست صداشونو توی گوشی بشنوه
(پایان فلش بک)
جونگکوک می دونست که تهیونگ از سه شنبه ها بخاطر این اتفاق هنوز می ترسید و نمی تونست تو خونه تنهاش بزاره

ـ نظرت چیه که ببرمت خونه ی هوپی هیونگ اون امروز تعطیله

ـ باشه(با ناراحتی)

جونگکوک می دونست که بعد از دوماه به یه شادی نیاز داره و چه شادی و پر امیدی بهتر از هوپی هیونگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلاممممم
ممنون بابت حمایتاتون
دوستون دارم قشنگام
مواظب خودتون باشیدد
دیدگاه ها (۱۶)

my shy boy

my shy boy

my shy boy

my shy boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط