{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۷


هاشیراما رسید تو هتل به معنای واقعی کلمه از کل در و دیوار عکس گرفت. مادارا هم که رنگ صورتش شده بود عین جنازه و هر بچه ای که میدیدش با جیغ و داد فرار میکرد.
بالاخره رفتند توی سوئیتشان، بعد از صد تا عکس و ژست هاشیراما.
M:"تو این زندگی بشه ایشالا."
و رفت توی دستشویی در را بست. چشم های هاشیراما برق زد:"ععععر چقد اینجا خوشگل و خوبه. چه ویویی. الکی نبود زده بود بهترین هتل منطقه."
مادارا از دستشویی امد بیرون و یکراست رفت افتاد روی تخت:"من فعلا فقط میخوام بخوابم."
H:"اووو مردم میزائن انقد غر نمیزنن. حداقل درار لباس بیرونیاتو."
ولی مادارا اصلا برایش مهم نبود فقط خوابید و خر خرش رفت هوا. هاشیراما با ناامیدی سرش را تکان داد، ولی خودش هم احساس خستگی میکرد. رفت لباس هایش را عوض کرد و پرده ها را کشید قبل از اینکه برود توی تخت کنار مادارا. او را بغل کرد و سعی کرد خودش هم دو ثانیه بگیرد بخوابد.

H:"مادارااااا."
مادارا سیخ نشست وقتی جیغ هاشیراما عملا پرده ی گوشش را پاره کرد:"یا خدا چی شده؟! زلزله س؟"
هاشیراما افتاد روی مادارا و شروع کرد تند تند تکانش دادن:"زلزله چیه بابا بیرون یه دیسکو عه. باید بریم ببینیم بایدددد."
مادارا با پوکر ترین نگاه ممکن به هاشیراما نگاه کرد:"بنظرت من شبیه دلقکام؟"
H:"بیا دیگه مثلا اومدیم خوش بگذرونیم. همش میزنی تو ذوق."
M:"اخه کی الان میره دیسکو؟ حداقل بذار یکم بگذره ساعت بشه ۸ یا ۹ بعد."
هاشیراما چسبید به مادارا:"توروخداااا."
M:"نه. ایندفعه دیگه گول چشاتو نمیخورم"
هاشیراما شروع کرد فکر کردن. چگونه پارتنر خود را مجبور کنیم کاری که ما میخواهیم انجام دهد؟ بعد بشکن زد و فکری به ذهنش رسید.
قدم اول: بوسش کنیم.
هاشیراما گونه ی مادارا را بوسید.
قدم دوم: دوباره درخواست کنیم.
H:"الان چی، الان میای؟"
مادارا که توی کو...چیز دلش عروسی بود وانمود کرد که فکر میکند:"هومم...گفتی دیسکو؟"
قدم سوم: یبار دیگه بوسش کنیم، یجای بهتر.
او دوباره خم شد و اینبار لب های مادارا را بوسید:"بیا دیگه."
قدم اخر: شما به هدف خود رسیدید.
مادارا پوزخند زد:"باشه میام."

M:"یواش تر پدرسگ کفشم درومد."
هاشیراما به زور مادارا را از میان جمعیت رد کرد، ولی نه برای اینکه بشینند، صاف او را کشید روی استیج.
M:"کجا میری؟ استیجججج؟ برو گمشو بابا من نمیام."
ولی خیلی دیر شده بود هاشیراما مادارا کشید روی استیج و میکروفون را قاپید:"سلام به بر و بچه های قناری، صدا منو دارین؟"
مادارا میخواست هاشیراما را بکشد پایین:"نههه جون مادرت بیا بریم." ولی هاشیراما زد توی سرش و نگهش داشت. همه به استیج نگاه کردند و دیدند که بعله...همون دوتا موتور سوار معروفا ان. و شروع کردند جیغ و داد کردن:"صداتونو داریم."
هاشیراما یک نفس عمیق کشید بعد داد زد:"اومدم بهترین اخموی دنیا رو معرفی کنم. تو دل برو ترین وحشی تاریخ..."
مکث کرد، بعد مادارا فهمید. سریع سعی کرد میکروفون را بگیرد ولی هاشیراما بیخیال بشو نبود:"مادارا اوچیها، دوست پسرم."
صورت مادارا تا خود خدا سرخ شد، زد توی پیشانی اش:"عالیه. حالا دیگه همه فهمیدن. دیگه گوه بخورم با تو بیام، بخدا اگه بازم خر شم."
کل مردم شروع کردند سر و صدا کردن:"دیدی گفتم با همن؟"
"بابا از اولشم تابلو بود اینا با همن."
یکی از وسط جمع داد زد:"کی عروسیه؟"
هاشیراما به مادارا نگاه کرد و پوزخند زد:"هااا...ایشالا هفته دیگه."
و اره دیگه، استیج یجوری رفت رو هوا که هیچ دی جی دیگه ای تاحالا نتونسته بود اینکار رو بکنه. (منم باید دعوت کنن. نکنن خودم میکن...چیز خودم خودمو دعوت میکنم.)
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۲۵ساسکه با ناروتو یواشکی از خانه زد بیرون، هر چند ناروت...

پارت ۲۴ایتاچی و شیسویی، کنار هم خوشحال بودند. هر دویشان یکدی...

پارت ۲۶Iz:"خب خوش بگذره بهتون، منو توبیراما مواظب خونه هستیم...

پارت ۱۴مادارا به زور بلا یجوری مسابقه را تمام کرد. نشسته بود...

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط