پارت
پارت ۲۴
ایتاچی و شیسویی، کنار هم خوشحال بودند. هر دویشان یکدیگر را دوست داشتند و به هم اهمیت میدادند. موفق شده بودند کامل همدیگر را درک کنند و درست کنار هم زندگی کردن را یاد بگیرند. با اینکه گذشته سخت بود، ولی ان را پشت سر گذاشته بودند و حالا میخواستند رابطه شان را قوی تر کنند. ایتاچی سعی کرده بود برای شیسویی توضیح دهد:
I:"توی زمین بهش میگیم نامزد کردن. اگه تو نامزد من بشی یعنی ما...چجوری بگم...بیشتر از دوست یا دوست پسریم."
و مشخص بود شیسویی درست نفهمیده:"یعنی بیشتر از اون کلمه هه...چی بود اسمش...رمانتیک؟"
ایتاچی زد به پیشانی اش:"نه اونو ولش کن اصن. ببین وقتی تو نامزد یکی بشی یعنی به هم نزدیک تر و صمیمی تر میشین و بعدش انجام دادن بعضی کارا اشکال نداره و عجیب غریب نیست."
شیسویی با اینکه دقیقا میدانست ایتاچی راجب چی حرف میزند، سرش را کج کرد:"ها...مثلا چه کاری؟"
ایتاچی کمی مکث کرد فکر کند:"مثلا...عیبی نداره دوتایی یجا بخوابیم یا چمیدونم مثلا...نه این یکی زشته. بیا اصن بیخیالش شیم. نامزد کسیه که خیلی بیشتر از رفیق دوستت داره اوکی؟"
S:"و چجوری نامزد میکنن؟"
I:"برای هم انگشتر میخرن، بعد یه دعا میخونن و مراسمو جشن میگیرن."
بعد شییویی چیزی یادش آمد. رفت و از یکی از قفسه های کتابخانه ی عجیب غریبش یک صندوقچه ی فلزکاری شده بیرون اورد:"انگشتر؟ فکر کنم من داشته باشم."
ایتاچی رفت نزدیک تر تا نگاه کند، شیسویی در صندوقچه را باز کرد. داخل صندوقچه دوتا انگشتر بود. قدیمی بودند، ولی مشخص بود جایی در هیمن بهشت ساخته شدند. ایتاچی لبخند زد:"چه خوشگلن. اینا مال کیه؟"
S:"مال مامان و بابام بوده."
ایتاچی سر تکان داد:"همینا خوبن."
●
سوناده پشت میزش قهقهه زد:"میخواین نامزد کنین؟ شنیدی جیرایا؟ مبارکتونه."
ایتاچی وانمود کرد ناگهونی خیلی به منظره ی دیوار علاقه مند شده ولی فقط میخواست تو چشم های سوناده نگاه نکند:"مگه چشه؟"
جیرایا شروع کرد قر دادن:"بالاخره یکی اینجا داره نامزد میکنه وای. خیلی وقت بود جشن نگرفته بودیم."
سوناده کتابش را پرت کرد توی سر او:"دو ثانیه ببند. خب، گفتین چرا اومدید پیش ما؟"
شیسویی با ذوق دست هایش را گرفت بالا:"که تو نامزدیمون کمک کنین. و اون پیوند اسمانی رم برامون بزنین لطفا."
سوناده یک نگاه به جیرایا انداخت، بعد هر دو پوزخند زدند:"اوم...براتون خرج ور میداره."
I,S:"چه خرجی؟"
●
S:"یااااااا امامزاده جعفر اینهمه رو باید تمیز کنیم؟
شیسویی و ایتاچی با دهان باز به قصر بزرگ رو به رویشان نگاه کردند که بعد از فاجعه ی جهنم به افتضاح ترین شکل ممکن به هم ریخته بود.
ایتاچی یک سنگ را شوت کرد انور:"برو بابا مگه کارگر مفته؟"
سوناده دست هایش را ضربدر کرد:"این یجور امتحانم براتون حساب میشه که ببینیم همکاریتون تا چه حد خوبه. بعد راجب نامزدی حرف میزنیم.
●
ساسکه یواشکی از خانه رفت بیرون. شب بود و پدر و مادرش خواب بودند، هیچکس نفهمید او یواشکی رفته. یک سبد بزرگ پر از مداد شمعی و شمع و کاغذ برداشته بود.
Sa:"خب تنهایی نمیشه رفت، باید ناروتو رو ببرم."
پس تا دم خانه ی ناروتو رفت. سبد را گذاشت زمین و از ایوان اتاق ناروتو رفت بالا. با یواش ترین حد ممکن پنجره را زد کنار.
قییییژژژ! پنجره ی کوفتی مثل خانه ارواح صدا داد. چشمهای ناروتو چارطاق باز شد و صاف ساسکه را نزدیک پنجره دید و نزدیک بود همانجا سکته کند:"یاا ابلفضل مامااانننن!"
ساسکه سریع پرید دستش را گذاشت روی دهان او:"هیسسس ساکتت. بابا منم ساسکهم."
بعد یواش دستش را برداشت، ناروتو که نفس نفس میزد کمی توی تاریکی پلک زد:"اینجا چه غلطی میکنی اینموقع شب؟"
ساسکه با جدی ترین نگاه ممکن زل زد توی تخم چشمهای ناروتو:"باید روح ایتاچی رو احضار کنیم."
فک ناروتو افتاد:"چیکار کنیممم؟!"
ایتاچی و شیسویی، کنار هم خوشحال بودند. هر دویشان یکدیگر را دوست داشتند و به هم اهمیت میدادند. موفق شده بودند کامل همدیگر را درک کنند و درست کنار هم زندگی کردن را یاد بگیرند. با اینکه گذشته سخت بود، ولی ان را پشت سر گذاشته بودند و حالا میخواستند رابطه شان را قوی تر کنند. ایتاچی سعی کرده بود برای شیسویی توضیح دهد:
I:"توی زمین بهش میگیم نامزد کردن. اگه تو نامزد من بشی یعنی ما...چجوری بگم...بیشتر از دوست یا دوست پسریم."
و مشخص بود شیسویی درست نفهمیده:"یعنی بیشتر از اون کلمه هه...چی بود اسمش...رمانتیک؟"
ایتاچی زد به پیشانی اش:"نه اونو ولش کن اصن. ببین وقتی تو نامزد یکی بشی یعنی به هم نزدیک تر و صمیمی تر میشین و بعدش انجام دادن بعضی کارا اشکال نداره و عجیب غریب نیست."
شیسویی با اینکه دقیقا میدانست ایتاچی راجب چی حرف میزند، سرش را کج کرد:"ها...مثلا چه کاری؟"
ایتاچی کمی مکث کرد فکر کند:"مثلا...عیبی نداره دوتایی یجا بخوابیم یا چمیدونم مثلا...نه این یکی زشته. بیا اصن بیخیالش شیم. نامزد کسیه که خیلی بیشتر از رفیق دوستت داره اوکی؟"
S:"و چجوری نامزد میکنن؟"
I:"برای هم انگشتر میخرن، بعد یه دعا میخونن و مراسمو جشن میگیرن."
بعد شییویی چیزی یادش آمد. رفت و از یکی از قفسه های کتابخانه ی عجیب غریبش یک صندوقچه ی فلزکاری شده بیرون اورد:"انگشتر؟ فکر کنم من داشته باشم."
ایتاچی رفت نزدیک تر تا نگاه کند، شیسویی در صندوقچه را باز کرد. داخل صندوقچه دوتا انگشتر بود. قدیمی بودند، ولی مشخص بود جایی در هیمن بهشت ساخته شدند. ایتاچی لبخند زد:"چه خوشگلن. اینا مال کیه؟"
S:"مال مامان و بابام بوده."
ایتاچی سر تکان داد:"همینا خوبن."
●
سوناده پشت میزش قهقهه زد:"میخواین نامزد کنین؟ شنیدی جیرایا؟ مبارکتونه."
ایتاچی وانمود کرد ناگهونی خیلی به منظره ی دیوار علاقه مند شده ولی فقط میخواست تو چشم های سوناده نگاه نکند:"مگه چشه؟"
جیرایا شروع کرد قر دادن:"بالاخره یکی اینجا داره نامزد میکنه وای. خیلی وقت بود جشن نگرفته بودیم."
سوناده کتابش را پرت کرد توی سر او:"دو ثانیه ببند. خب، گفتین چرا اومدید پیش ما؟"
شیسویی با ذوق دست هایش را گرفت بالا:"که تو نامزدیمون کمک کنین. و اون پیوند اسمانی رم برامون بزنین لطفا."
سوناده یک نگاه به جیرایا انداخت، بعد هر دو پوزخند زدند:"اوم...براتون خرج ور میداره."
I,S:"چه خرجی؟"
●
S:"یااااااا امامزاده جعفر اینهمه رو باید تمیز کنیم؟
شیسویی و ایتاچی با دهان باز به قصر بزرگ رو به رویشان نگاه کردند که بعد از فاجعه ی جهنم به افتضاح ترین شکل ممکن به هم ریخته بود.
ایتاچی یک سنگ را شوت کرد انور:"برو بابا مگه کارگر مفته؟"
سوناده دست هایش را ضربدر کرد:"این یجور امتحانم براتون حساب میشه که ببینیم همکاریتون تا چه حد خوبه. بعد راجب نامزدی حرف میزنیم.
●
ساسکه یواشکی از خانه رفت بیرون. شب بود و پدر و مادرش خواب بودند، هیچکس نفهمید او یواشکی رفته. یک سبد بزرگ پر از مداد شمعی و شمع و کاغذ برداشته بود.
Sa:"خب تنهایی نمیشه رفت، باید ناروتو رو ببرم."
پس تا دم خانه ی ناروتو رفت. سبد را گذاشت زمین و از ایوان اتاق ناروتو رفت بالا. با یواش ترین حد ممکن پنجره را زد کنار.
قییییژژژ! پنجره ی کوفتی مثل خانه ارواح صدا داد. چشمهای ناروتو چارطاق باز شد و صاف ساسکه را نزدیک پنجره دید و نزدیک بود همانجا سکته کند:"یاا ابلفضل مامااانننن!"
ساسکه سریع پرید دستش را گذاشت روی دهان او:"هیسسس ساکتت. بابا منم ساسکهم."
بعد یواش دستش را برداشت، ناروتو که نفس نفس میزد کمی توی تاریکی پلک زد:"اینجا چه غلطی میکنی اینموقع شب؟"
ساسکه با جدی ترین نگاه ممکن زل زد توی تخم چشمهای ناروتو:"باید روح ایتاچی رو احضار کنیم."
فک ناروتو افتاد:"چیکار کنیممم؟!"
- ۷۶۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط