{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«🌙🌻»

«🌙🌻»
خان‍ہدلتنگ‌غروبۍخفہبود؛
مثل‌امروز‌که‌تنگ‌است‌دلم...
پدرم‌گفت‌چراغ،
و‌شب‌از‌شب‌پُر‌شد!
من‌بہخود‌گفتم...
یک‌روز‌گذشت!
مادرم‌آه‌کشید؛
زود‌برخواهد‌گشت...
ابرۍآهسته‌به‌چشمم‌لغزید!
و‌سپس‌خوابم‌برد!
کہگمان‌داشت‌کہهست‌این‌همہدرد...
درکمین‌دل‌آن‌کودک‌خرد؟
آرۍآن‌روز‌چو‌مۍرفت‌کسۍ...
داشتم‌آمدنش‌را‌باور...!
من‌نمۍدانستم‌معنی‌هرگز‌را...!
تو‌چرا‌بازنگشتۍدیگر؟
آه‌ای‌واژه‌ی‌شوم...
خو‌نکرده‌ست‌دلم‌با‌تو‌هنوز!
من‌پس‌از‌این‌همہسال؛
چشم‌دارم‌در‌راه...
کہ‌بیایند‌عزیزانم آه…🧡🍂"

#هوشنگ‌ابتهاج
دیدگاه ها (۰)

‍دختر : آقا ‍ببخشید ‍یه ‍لحظه ‍تشریف ‍میارید ؟!‍پسر : جانم ‍...

ول‍‍‌ی خ‍‍‌ب م‍‍‌ن ن‍‍‌م‍‍‌ی‍‍‌دون‍‍‌س‍‍‌م اس‍‍‌م‍‍‌م چ‍‍‌ق‍...

[ #‍دلنوشته☘🔗💧•• ]‍شدت ‍بارون ‍خیلۍ زیاد ‍بو‍د ، ‍بند ڪفشامو...

دلم‌میخواد‌الان‌..خونه‌تنها‌می‌بودم‌..یه‌ظرف‌بزرگ‌ِ‌چپس‌و‌پف...

خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط