{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او 🎀
🍬Part44🍬
ماشین جلوش ایستاد. از جاش پاشد و چشماش رو ریز کرد تا داخل ماشین رو نگاه کنه که شیشه ی سمت اون پایین کشیده شد، قلبش با دیدن جونگکوک تو دهنش اومد.
زود باش سوار شو" "یونگی هیونگ کجاست؟"
جونگکوک چشماشو روی هم فشار داد و نفسی کشید"سوار ماشین شو"
تهیونگ هوف آرومی کرد و در ماشین رو باز کرد و نشست. مشغول بستن کمربندش بود که جونگکوک بدون اتلاف وقت فوری پاشو رو گاز فشار داد. تهیونگ که نزدیک بود با سر بره توی شیشه دستاشو فوری رو داشبورد گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه"چه خبرته، میخوای بکشیمون راه های راحت تری هم هست"
"کلاس ت ساعت چند تموم شد؟"جونگکوک با لحنی که کاملا مشخص بود داشت جلوی خودش رو میگیرفت تا از کوره در نره پرسید.
پنج تموم شد"
" الان ساعت چنده؟"

پایان پارت ۴۴ بانی هاممم بوسس🍬🧁🍭🪐🍡🍧🎀
دیدگاه ها (۹)

نسبت بانی کوشولو🍓🎀مامان🍑بابا🍪خاله🐻عمو🧸دایی🎂عمه🍿آبجی🍡داداش🍭جو...

بانی ها دارم یه گروه درست میکنم هفت نفره خودم تهیونگم به جی...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part 43🍬نمیخواد میتونم برم"جونگکوک یه کم ص...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part42🍬که نیومده، مگه نگفتی حواسم بهش هست؟...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت بیست سوم---ماشین توی جاده‌ی شمال پیچ خورد....

ازدواج اجباری «پارت 34»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط