گفتم ای دل که نمانده است امیدی به وصال

گفتم ای دل که نمانده است امیدی به وصال
لیک بر گردنت انداخته این عشق؛مدال
آری ای دل به صبوری و متانت به وفا
می توانی برسی قلّه، به سرحدِّ کمال
من زمینْ خورده ی احساسم و دل سر به هوا
در سماع ست به رؤیای خیالات محال
عاشقی نیست مجال دل هر بی سر و پا
عشق مانده سر دستان صد اندیشه ی کال
قلم مِهرتو در خون زده دست غزلم
بی جواب ست دل قافیه در رنج سئوال
می نویسم به تنِ خسته ی دفتر همه جا
"منِ ساده به چه امیّد! و فلک در چه خیال؟"
دیدگاه ها (۱۰)

آمدِه اَم ‌باز سویَت آری من بَرگشتِه اَممن همانم ساله...

ای ماه تو دلتنگ ترینم نکنیواز خاطره غمرنگ ترینم نکنیبر پنجره...

به قلبت ذرّه ای نیرنگ پنهانی نمی بینمبه چشمت قصد اینکه دل بر...

شدی دلیل هر غزل .که مینویسمت تو راهواس من پرت تو و نگاه تو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط