به قلبت ذره ای نیرنگ پنهانی نمی بینم

به قلبت ذرّه ای نیرنگ پنهانی نمی بینم
به چشمت قصد اینکه دل برنجانی نمی بینم
نشان از بی وفایی و دورنگی و جفا در آن
نگاه پاک زیباروی آبانی نمی بینم
رقیب افتاده در لکنت که دیده حسن و خویت را
به شعرش قدرتی بهر رجزخوانی نمی بینم
اگر ترکم کنی بی کس ترین تبعیدی شهرم
که در این نیمه جان مهری به جانانی نمی بینم
کنارت هیچم و چون دیگران حتّی دل خود را
به کوی عشق تو لایق به دربانی نمی بینم
دیدگاه ها (۱۱)

گفتم ای دل که نمانده است امیدی به وصاللیک بر گردنت انداخته ا...

آمدِه اَم ‌باز سویَت آری من بَرگشتِه اَممن همانم ساله...

شدی دلیل هر غزل .که مینویسمت تو راهواس من پرت تو و نگاه تو ب...

شــبانه های بی تو را، همیشه آه میکشمبه من نگو غزل غزل، چـرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط