شدی دلیل هر غزل که مینویسمت تو را

شدی دلیل هر غزل .که مینویسمت تو را
هواس من پرت تو و نگاه تو به ناکجا
شده قفس برای من بدون تو جهان من
چه سخته که نفس کشید در این مریضی هوا
تو امدی چه اشنا سعادتم زنی رقم
در انتهای عشق بگو .با من غریبه ای چرا
ز عشق من تو دلزده .چه برسر من امده
که من غریبه ای شدم رقیبم من شد اشنا
تو هر کجا که میروی .کنار هر که دلخوشی
خدا کند به میل تو تمام شود این ماجرا
نگیر دگر تو نبض من که باغبانت مرده است
فقط به دوش خود ببر جنازه دل مرا
دیدگاه ها (۷)

به قلبت ذرّه ای نیرنگ پنهانی نمی بینمبه چشمت قصد اینکه دل بر...

گفتم ای دل که نمانده است امیدی به وصاللیک بر گردنت انداخته ا...

شــبانه های بی تو را، همیشه آه میکشمبه من نگو غزل غزل، چـرا ...

مرا از سایه ی دریا بچین به گوش مرغان هوا پچ پچ کنبرای سنجاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط