𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت یازدهم | دختری با لبخند اشتباه
صبح روز بعد…
رز گردنبند نقرهای را هنوز دور گردنش داشت.
اما هر بار که به آن نگاه میکرد، حس عجیبی در دلش میپیچید.
نه کاملاً آرامش…
نه کاملاً ترس…
چیزی بین این دو.
ـ «این کار کیه…؟»
جوابی نبود.
---
آن روز، رز تصمیم گرفت برای عکاسی به یکی از باغهای قدیمی پاریس برود.
باغی پر از رزهای سفید و صورتی.
جایی که همیشه حالش را بهتر میکرد.
دوربینش را بالا آورد و شروع به عکس گرفتن کرد.
برای چند دقیقه، همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه…
صدای کفشهایی روی سنگفرش پشت سرش آمد.
رز برگشت.
دختری با موهای روشن، لباس شیک و لبخندی کاملاً کنترلشده مقابلش ایستاده بود.
ـ «تو باید رز باشی…»
رز کمی عقب رفت.
ـ «بله… شما؟»
لبخند دختر کمی عمیقتر شد.
ـ «سوز.»
اسم مثل یک خط سرد از هوا عبور کرد.
ـ «خانوادهی لی رو که میشناسی، درسته؟»
قلب رز برای لحظهای ایستاد.
ـ «من… فقط یک بار اونجا بودم.»
سوز قدمی جلو آمد.
ـ «یک بار کافیه… بعضی آدما همون یک بار زندگیشون رو تغییر میدن.»
نگاهش از بالا تا پایین رز را بررسی کرد.
ـ «پس تو همون دختری هستی…»
رز اخم کرد.
ـ «منظورتون چیه؟»
سوز لبخند زد، اما این بار لبخندش گرم نبود.
ـ «هیچی… فقط کنجکاو شدم ببینم لینو چه چیزی رو انتخاب کرده.»
اسم “لینو” مثل برق از ذهن رز رد شد.
ـ «شما لینو رو میشناسید؟»
سوز لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
باد آرامی بین درختها پیچید.
رز حس کرد زمین زیر پایش کمی ناپایدار شده.
ـ «من فقط برای عکس گرفتن اومدم…»
سوز کمی خندید.
ـ «آره… و دقیقاً همون چیزی هستی که نباید وارد این دنیا میشد.»
رز اخم کرد.
ـ «کدوم دنیا؟»
سوز نزدیکتر شد.
ـ «دنیای لینو لی.»
سکوت سنگینی افتاد.
رز برای اولین بار احساس کرد اسم “لینو” دیگر فقط یک اسم نیست…
یک خطره.
سوز دستش را داخل کیفش برد و یک کارت کوچک بیرون آورد.
ـ «فقط یه توصیه دوستانه…»
کارت را به سمت رز گرفت.
ـ «قبل از اینکه خیلی دیر بشه… ازش فاصله بگیر.»
رز کارت را گرفت، اما چیزی نگفت.
سوز قدمی عقب رفت.
قبل از رفتن، با لبخندی سرد گفت:
ـ «اون چیزی که تو میبینی… فقط ظاهرشه.»
و بعد رفت.
---
رز همانجا ایستاده بود.
کارت هنوز در دستش بود.
باد بین موهایش میپیچید.
و ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد:
«اون دنیایی که گفت چی بود…؟»
در همان لحظه…
در فاصلهای دور…
لینو از داخل ماشین، از طریق دوربین یکی از افرادش، تمام صحنه را دیده بود.
دستش روی شیشه ماشین سفت شد.
ـ «سوز…»
صدایش آرام بود.
اما خطرناک.
و برای اولین بار…
تصمیم گرفت دیگر فقط تماشا نکند.🥹🌹✨ ایزا جون… از اینجا داستان وارد فاز جدی میشه:
سوز حالا مستقیم وارد بازی شد
رز شک کرد
و لینو دیگه نمیتونه فقط از دور نگاه کنه😶🌫️
دختری که بوی رز میداد
پارت یازدهم | دختری با لبخند اشتباه
صبح روز بعد…
رز گردنبند نقرهای را هنوز دور گردنش داشت.
اما هر بار که به آن نگاه میکرد، حس عجیبی در دلش میپیچید.
نه کاملاً آرامش…
نه کاملاً ترس…
چیزی بین این دو.
ـ «این کار کیه…؟»
جوابی نبود.
---
آن روز، رز تصمیم گرفت برای عکاسی به یکی از باغهای قدیمی پاریس برود.
باغی پر از رزهای سفید و صورتی.
جایی که همیشه حالش را بهتر میکرد.
دوربینش را بالا آورد و شروع به عکس گرفتن کرد.
برای چند دقیقه، همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه…
صدای کفشهایی روی سنگفرش پشت سرش آمد.
رز برگشت.
دختری با موهای روشن، لباس شیک و لبخندی کاملاً کنترلشده مقابلش ایستاده بود.
ـ «تو باید رز باشی…»
رز کمی عقب رفت.
ـ «بله… شما؟»
لبخند دختر کمی عمیقتر شد.
ـ «سوز.»
اسم مثل یک خط سرد از هوا عبور کرد.
ـ «خانوادهی لی رو که میشناسی، درسته؟»
قلب رز برای لحظهای ایستاد.
ـ «من… فقط یک بار اونجا بودم.»
سوز قدمی جلو آمد.
ـ «یک بار کافیه… بعضی آدما همون یک بار زندگیشون رو تغییر میدن.»
نگاهش از بالا تا پایین رز را بررسی کرد.
ـ «پس تو همون دختری هستی…»
رز اخم کرد.
ـ «منظورتون چیه؟»
سوز لبخند زد، اما این بار لبخندش گرم نبود.
ـ «هیچی… فقط کنجکاو شدم ببینم لینو چه چیزی رو انتخاب کرده.»
اسم “لینو” مثل برق از ذهن رز رد شد.
ـ «شما لینو رو میشناسید؟»
سوز لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
باد آرامی بین درختها پیچید.
رز حس کرد زمین زیر پایش کمی ناپایدار شده.
ـ «من فقط برای عکس گرفتن اومدم…»
سوز کمی خندید.
ـ «آره… و دقیقاً همون چیزی هستی که نباید وارد این دنیا میشد.»
رز اخم کرد.
ـ «کدوم دنیا؟»
سوز نزدیکتر شد.
ـ «دنیای لینو لی.»
سکوت سنگینی افتاد.
رز برای اولین بار احساس کرد اسم “لینو” دیگر فقط یک اسم نیست…
یک خطره.
سوز دستش را داخل کیفش برد و یک کارت کوچک بیرون آورد.
ـ «فقط یه توصیه دوستانه…»
کارت را به سمت رز گرفت.
ـ «قبل از اینکه خیلی دیر بشه… ازش فاصله بگیر.»
رز کارت را گرفت، اما چیزی نگفت.
سوز قدمی عقب رفت.
قبل از رفتن، با لبخندی سرد گفت:
ـ «اون چیزی که تو میبینی… فقط ظاهرشه.»
و بعد رفت.
---
رز همانجا ایستاده بود.
کارت هنوز در دستش بود.
باد بین موهایش میپیچید.
و ذهنش فقط یک جمله را تکرار میکرد:
«اون دنیایی که گفت چی بود…؟»
در همان لحظه…
در فاصلهای دور…
لینو از داخل ماشین، از طریق دوربین یکی از افرادش، تمام صحنه را دیده بود.
دستش روی شیشه ماشین سفت شد.
ـ «سوز…»
صدایش آرام بود.
اما خطرناک.
و برای اولین بار…
تصمیم گرفت دیگر فقط تماشا نکند.🥹🌹✨ ایزا جون… از اینجا داستان وارد فاز جدی میشه:
سوز حالا مستقیم وارد بازی شد
رز شک کرد
و لینو دیگه نمیتونه فقط از دور نگاه کنه😶🌫️
- ۲۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط