ادامه¹
ادامه¹
تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت. پردههای سیاه از سقف آویزان بودند و پنجرهی بلند، منظرهای از جنگلی مهآلود را نشان میداد.
یک شومینهی سنگی هم کنار دیوار بود.
جونگکوک کیسهی خریدش را روی تخت گذاشت.
+وای... اگه منو ندزدیده بودن، هیچوقت نمیتونستم همچین اتاقی بگیرم.
به طرف پنجره رفت.
آن را امتحان کرد.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نشد.
+خب، معلومه. اتاق مهمان با پنجرهی ضدفرار!
به در نزدیک شد و دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
جونگکوک چند ثانیه به در خیره ماند.
+خیلی خب. هتل نیست. زندانه.
روی تخت نشست و یک بسته شکلات بیرون آورد.
+حداقل زندانش خوراکی داره.
بسته را باز کرد و یک تکه داخل دهانش گذاشت.
در همان لحظه صدای تقهای آمد.
جونگکوک سریع شکلات را پشت سرش پنهان کرد.
+بفرمایین!
در باز شد و خدمتکاری وارد اتاق شد.
لباس مرتب و سیاهی پوشیده بود و سینی کوچکی در دست داشت.
' ارباب دستور دادن براتون غذا بیاریم.
جونگکوک به سینی نگاه کرد.
+وای! بالاخره یکی توی این عمارت آدمه!
خدمتکار با تعجب نگاهش کرد.
' چیزی فرمودین؟
+نه، نه. گفتم چقدر خوب! اسمت چیه؟
' اسم من مهم نیست.
جونگکوک آه کشید.
+چرا همهتون همینو میگین؟ اینجا اسم داشتن ممنوعه؟
خدمتکار سینی را روی میز گذاشت.
' لطفاً از اتاق خارج نشین.
+ اگه خارج بشم چی؟
' نگهبانها جلوتون رو میگیرن.
+اگه از پنجره برم چی؟
خدمتکار به پنجره نگاه کرد.
' طبقهی چهارم هستیم.
جونگکوک آرام به پنجره نگاه کرد.
بعد به خدمتکار.
+خب، پس پنجره هم گزینهی مناسبی نیست.
خدمتکار برای اولین بار لبخند کوچکی زد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
+آها! بالاخره یکی لبخند زد! فکر کردم عضلات صورتتون توی این عمارت منجمد میشن.
خدمتکار سعی کرد دوباره جدی شود.
' غذاتون رو بخورین.
به طرف در رفت، اما پیش از خروج مکث کرد.
' یه توصیه...
+بله؟
' جلوی ارباب، زیاد شوخی نکنین.
جونگکوک تکهای شکلات برداشت.
+چرا؟ شوخیهاشون بده؟
خدمتکار با نگرانی به در نگاه کرد.
' چون ایشون معمولاً شوخی نمیکنن.
و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
+چه خانوادهی شادی.
---
تالار اصلی
تهیونگ کنار پنجرهی بلند تالار ایستاده بود.
بیرون، مه سیاه روی زمین حرکت میکرد و در دوردست، برجهای قلمرو شیاطین دیده میشدند.
خدمتکار وارد شد.
' ارباب، انسان در اتاقش مستقر شد.
_ دردسر درست کرد؟
خدمتکار مکث کرد.
' فقط دربارهی پنجره پرسید.
_ همین؟
' و دربارهی غذا. و اسم من. و اینکه چرا همهی ما اینقدر کمحرفیم.
تهیونگ آهسته سرش را برگرداند.
_ چند دقیقه باهاش بودی؟
' حدود پنج دقیقه، ارباب.
تهیونگ دوباره به پنجره نگاه کرد.
_ غیرممکنه.
' قربان؟
_ هیچ انسانی نمیتونه در پنج دقیقه اینقدر حرف بزنه.
خدمتکار سکوت کرد.
تهیونگ به یاد لبخند احمقانهی جونگکوک افتاد؛ به جوابهای بیپروا و نگاه عجیبی که حتی پس از فهمیدن هویت واقعی او، کاملاً تسلیم ترس نشده بود.
این رفتار آزاردهنده بود.
بیش از حد آزاردهنده.
_ اون انسان رو زیر نظر بگیرین.
' چشم، ارباب.
_ و هیچکس بدون اجازهی من باهاش حرف نزنه.
خدمتکار تعظیم کرد.
' اطاعت میشه.
وقتی خدمتکار بیرون رفت، تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ ببینم چقدر میتونی دوام بیاری، جونگکوک.
---
نیمهشب
جونگکوک خوابیده بود.
یا دستکم تلاش میکرد بخوابد.
بالاخره از تخت بلند شد و به طرف کیسهی خریدش رفت.
+فقط یه نودل دیگه. بعد میخوابم.
کتری برقی کنار میز را دید.
چشمهایش برق زدند.
+اوه! اینجا امکانات هم دارن!
چند دقیقه بعد، بوی نودل در اتاق پیچیده بود.
جونگکوک روی تخت نشست و اولین لقمه را خورد.
+به سلامتی آزادی...
درست همان لحظه، شمع کنار پنجره خاموش شد.
جونگکوک مکث کرد.
شعلهی شمع دوم هم خاموش شد.
بعد سومی.
اتاق آرامآرام در تاریکی فرو رفت.
جونگکوک قاشقش را پایین آورد.
+...این دیگه چیه؟
صدای خراش آرامی از پشت پنجره آمد.
جونگکوک بهآرامی برگشت.
یک گربهی سیاه پشت شیشه نشسته بود.
چشمهای زردش مستقیم به جونگکوک خیره شده بودند.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
+ تویی؟! رفیق قدیمی!
گربه دمش را تکان داد.
جونگکوک به پنجره نزدیک شد.
+ببین، من به خاطر تو الان توی یه عمارت عجیب زندانیام. حداقل یه راه فرار نشونم بده!
گربه دهانش را باز کرد.
و صدایی آرام در ذهن جونگکوک پیچید.
«بالاخره رسیدی.»
جونگکوک خشکش زد.
قاشق از دستش افتاد.
چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
+..نه.
گربه سرش را کج کرد.
«نه؟»
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت. پردههای سیاه از سقف آویزان بودند و پنجرهی بلند، منظرهای از جنگلی مهآلود را نشان میداد.
یک شومینهی سنگی هم کنار دیوار بود.
جونگکوک کیسهی خریدش را روی تخت گذاشت.
+وای... اگه منو ندزدیده بودن، هیچوقت نمیتونستم همچین اتاقی بگیرم.
به طرف پنجره رفت.
آن را امتحان کرد.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نشد.
+خب، معلومه. اتاق مهمان با پنجرهی ضدفرار!
به در نزدیک شد و دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
جونگکوک چند ثانیه به در خیره ماند.
+خیلی خب. هتل نیست. زندانه.
روی تخت نشست و یک بسته شکلات بیرون آورد.
+حداقل زندانش خوراکی داره.
بسته را باز کرد و یک تکه داخل دهانش گذاشت.
در همان لحظه صدای تقهای آمد.
جونگکوک سریع شکلات را پشت سرش پنهان کرد.
+بفرمایین!
در باز شد و خدمتکاری وارد اتاق شد.
لباس مرتب و سیاهی پوشیده بود و سینی کوچکی در دست داشت.
' ارباب دستور دادن براتون غذا بیاریم.
جونگکوک به سینی نگاه کرد.
+وای! بالاخره یکی توی این عمارت آدمه!
خدمتکار با تعجب نگاهش کرد.
' چیزی فرمودین؟
+نه، نه. گفتم چقدر خوب! اسمت چیه؟
' اسم من مهم نیست.
جونگکوک آه کشید.
+چرا همهتون همینو میگین؟ اینجا اسم داشتن ممنوعه؟
خدمتکار سینی را روی میز گذاشت.
' لطفاً از اتاق خارج نشین.
+ اگه خارج بشم چی؟
' نگهبانها جلوتون رو میگیرن.
+اگه از پنجره برم چی؟
خدمتکار به پنجره نگاه کرد.
' طبقهی چهارم هستیم.
جونگکوک آرام به پنجره نگاه کرد.
بعد به خدمتکار.
+خب، پس پنجره هم گزینهی مناسبی نیست.
خدمتکار برای اولین بار لبخند کوچکی زد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
+آها! بالاخره یکی لبخند زد! فکر کردم عضلات صورتتون توی این عمارت منجمد میشن.
خدمتکار سعی کرد دوباره جدی شود.
' غذاتون رو بخورین.
به طرف در رفت، اما پیش از خروج مکث کرد.
' یه توصیه...
+بله؟
' جلوی ارباب، زیاد شوخی نکنین.
جونگکوک تکهای شکلات برداشت.
+چرا؟ شوخیهاشون بده؟
خدمتکار با نگرانی به در نگاه کرد.
' چون ایشون معمولاً شوخی نمیکنن.
و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
+چه خانوادهی شادی.
---
تالار اصلی
تهیونگ کنار پنجرهی بلند تالار ایستاده بود.
بیرون، مه سیاه روی زمین حرکت میکرد و در دوردست، برجهای قلمرو شیاطین دیده میشدند.
خدمتکار وارد شد.
' ارباب، انسان در اتاقش مستقر شد.
_ دردسر درست کرد؟
خدمتکار مکث کرد.
' فقط دربارهی پنجره پرسید.
_ همین؟
' و دربارهی غذا. و اسم من. و اینکه چرا همهی ما اینقدر کمحرفیم.
تهیونگ آهسته سرش را برگرداند.
_ چند دقیقه باهاش بودی؟
' حدود پنج دقیقه، ارباب.
تهیونگ دوباره به پنجره نگاه کرد.
_ غیرممکنه.
' قربان؟
_ هیچ انسانی نمیتونه در پنج دقیقه اینقدر حرف بزنه.
خدمتکار سکوت کرد.
تهیونگ به یاد لبخند احمقانهی جونگکوک افتاد؛ به جوابهای بیپروا و نگاه عجیبی که حتی پس از فهمیدن هویت واقعی او، کاملاً تسلیم ترس نشده بود.
این رفتار آزاردهنده بود.
بیش از حد آزاردهنده.
_ اون انسان رو زیر نظر بگیرین.
' چشم، ارباب.
_ و هیچکس بدون اجازهی من باهاش حرف نزنه.
خدمتکار تعظیم کرد.
' اطاعت میشه.
وقتی خدمتکار بیرون رفت، تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ ببینم چقدر میتونی دوام بیاری، جونگکوک.
---
نیمهشب
جونگکوک خوابیده بود.
یا دستکم تلاش میکرد بخوابد.
بالاخره از تخت بلند شد و به طرف کیسهی خریدش رفت.
+فقط یه نودل دیگه. بعد میخوابم.
کتری برقی کنار میز را دید.
چشمهایش برق زدند.
+اوه! اینجا امکانات هم دارن!
چند دقیقه بعد، بوی نودل در اتاق پیچیده بود.
جونگکوک روی تخت نشست و اولین لقمه را خورد.
+به سلامتی آزادی...
درست همان لحظه، شمع کنار پنجره خاموش شد.
جونگکوک مکث کرد.
شعلهی شمع دوم هم خاموش شد.
بعد سومی.
اتاق آرامآرام در تاریکی فرو رفت.
جونگکوک قاشقش را پایین آورد.
+...این دیگه چیه؟
صدای خراش آرامی از پشت پنجره آمد.
جونگکوک بهآرامی برگشت.
یک گربهی سیاه پشت شیشه نشسته بود.
چشمهای زردش مستقیم به جونگکوک خیره شده بودند.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
+ تویی؟! رفیق قدیمی!
گربه دمش را تکان داد.
جونگکوک به پنجره نزدیک شد.
+ببین، من به خاطر تو الان توی یه عمارت عجیب زندانیام. حداقل یه راه فرار نشونم بده!
گربه دهانش را باز کرد.
و صدایی آرام در ذهن جونگکوک پیچید.
«بالاخره رسیدی.»
جونگکوک خشکش زد.
قاشق از دستش افتاد.
چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
+..نه.
گربه سرش را کج کرد.
«نه؟»
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
- ۱۳۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط