از پنجره، به پیاده روی مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت: می‌بی

از پنجره، به پیاده روی مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند، که راه می‌روند، دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند. کمتر لباسی آن بیرون است، که درونش انسان وجود داشته باشد. به راستی که این دنیا، یک رختکنِ بزرگ است …
دیدگاه ها (۱)

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

اگر خدا هست، چرا دنیا پر از جنگ و گرسنگیه؟ 🤔 * انسان آزاد یا...

#زندگی#انسان#درد#رنج #نور_الهی#رشد #آگاهی #آگاهی_بخشی#روانکا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

پارت ۲۵

دختر کوچولو p13 در باز شد و چهار زن وارد اتاق شدن یکی از اون...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

♨️گاردین: مُد پوشیده در حال گسترش است🔹به گزارش گاردین، مُد پ...

𝖕𝖆𝖗𝖙9صبح، قصر مروارید لباس عزا پوشید. پرده‌های سیاه از پنجره...

شرط نرسید ولی گذاشتمℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه«سئورا»نور خورشید مس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط