𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p21
تهیونگ دست به سینه ایستاد و نگاهی جدی و مصمم به آقای پارک انداخت:« خب؟»
اقای پارک دست به کمر ایستاد و نگاهی به سر تا پای تهیونگ انداخت:« لباساتون آمادست. برید تو رختکن تا ست اول لباساتونو بهتون بدن. »
۱۰ دقیقه برای پوشیدن لباس هاشون، در خلوت اتاقک رختکن گذشت. تهیونگ فرصت کرد توی این ده دقیقه از زیر نگاه سنگین جونگکوک که روش متمرکز شده بود فرار کنه.
توی این ده دقیقه تهیونگ لحظه شماری میکرد سریعتر از اتاقک بیرون بره و خودش رو با اون لباس ها ببینه.
تهیونگ از اتاقک رختکن بیرون اومد و درحالی که دستش تو جیبش بود لباس هایی که تنش بود رو با کلافگی که از سر گفتگوش با جونگکوک روش مونده بود بر انداز کرد.
شلوار جین مشکی بالنی که کمرش کمی گشاد بود، به همراه کت جین مشکی رنگی که دکمه های بازش پوست گندمی تهیونگ رو خوب به نمایش میذاشت.
درواقع اون لباس خیلی سبک تهیونگ که روی اتو لباسش حساسیت وسواسگونه ای داشت نبود؛ اما تهیونگ طوری با اون لباس ها راه میرفت انگار اون لباس ها برای خودش دوخته شده بودن.
تهیونگ با هر لباسی برای تسخیر صحنه آماده بود. حتی اگر اون لباس بازتابی ازش به نمایش میذاشت که برای خودش غریبه بود.
با احساس لژ کفش، که به لطف کفش های چرم مردونه ی پاشنه دار براش نا آشنا بود به سمت سالن اصلی حرکت کرد.
سکوت غریبی جایگزین صدای تق تق پاشنه ی کفش های چرم مردونه ای که تهیونگ همیشه میپوشید شده بود.
با ورود به سالن اصلی، دوباره احساس نگاه سنگین جونگکوک که روی نیم رخش متمرکز شده بود برگشت.
اقای پارک چهره ای کلافه به خودش گرفته بود و به دیوار تکیه داده بود.
یکی از عکاس ها جلو اومده بود و نور و صحنه آماده بود.
جونگکوک لباسی مشابه لباس تهیونگ، فقط سفیدش رو پوشیده بود.
اقای پارک قدمی جلو اومد :« خب، من بیرون سالن اصلی میایستم و شما دو نفر به حرف اقای مین، عکاستون، گوش میدید. »
بعد رو به آقای مین کرد و با لحن نرم تر و دوستانه ای ادامه داد:« آقای مین، عکس های بی نظیر و جنجالی نیاز داریم، فایتینگ! »
و از سالن اصلی بیرون رفت. اما همچنان از شیشه های اطراف سالن همه چیز رو زیر نظر داشت.
اقای مین دوربینش رو روی صندلی گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی جلو اومد:« از آشنایی باهاتون خوشبختم، آقای مین هستم. »
اون به قول منیجر «اقای مین» میانسال به نظر می اومد. این رو میشد از روی موهای خاکستری رنگش که چند تار موی مشکی هم بینشون دیده میشد حدس زد.
تهیونگ لبخند زد و قدمی جلو اومد:« ماهم از اشنایی با شما خوشبختیم، مگه نه، جونگکوک؟»
p21
تهیونگ دست به سینه ایستاد و نگاهی جدی و مصمم به آقای پارک انداخت:« خب؟»
اقای پارک دست به کمر ایستاد و نگاهی به سر تا پای تهیونگ انداخت:« لباساتون آمادست. برید تو رختکن تا ست اول لباساتونو بهتون بدن. »
۱۰ دقیقه برای پوشیدن لباس هاشون، در خلوت اتاقک رختکن گذشت. تهیونگ فرصت کرد توی این ده دقیقه از زیر نگاه سنگین جونگکوک که روش متمرکز شده بود فرار کنه.
توی این ده دقیقه تهیونگ لحظه شماری میکرد سریعتر از اتاقک بیرون بره و خودش رو با اون لباس ها ببینه.
تهیونگ از اتاقک رختکن بیرون اومد و درحالی که دستش تو جیبش بود لباس هایی که تنش بود رو با کلافگی که از سر گفتگوش با جونگکوک روش مونده بود بر انداز کرد.
شلوار جین مشکی بالنی که کمرش کمی گشاد بود، به همراه کت جین مشکی رنگی که دکمه های بازش پوست گندمی تهیونگ رو خوب به نمایش میذاشت.
درواقع اون لباس خیلی سبک تهیونگ که روی اتو لباسش حساسیت وسواسگونه ای داشت نبود؛ اما تهیونگ طوری با اون لباس ها راه میرفت انگار اون لباس ها برای خودش دوخته شده بودن.
تهیونگ با هر لباسی برای تسخیر صحنه آماده بود. حتی اگر اون لباس بازتابی ازش به نمایش میذاشت که برای خودش غریبه بود.
با احساس لژ کفش، که به لطف کفش های چرم مردونه ی پاشنه دار براش نا آشنا بود به سمت سالن اصلی حرکت کرد.
سکوت غریبی جایگزین صدای تق تق پاشنه ی کفش های چرم مردونه ای که تهیونگ همیشه میپوشید شده بود.
با ورود به سالن اصلی، دوباره احساس نگاه سنگین جونگکوک که روی نیم رخش متمرکز شده بود برگشت.
اقای پارک چهره ای کلافه به خودش گرفته بود و به دیوار تکیه داده بود.
یکی از عکاس ها جلو اومده بود و نور و صحنه آماده بود.
جونگکوک لباسی مشابه لباس تهیونگ، فقط سفیدش رو پوشیده بود.
اقای پارک قدمی جلو اومد :« خب، من بیرون سالن اصلی میایستم و شما دو نفر به حرف اقای مین، عکاستون، گوش میدید. »
بعد رو به آقای مین کرد و با لحن نرم تر و دوستانه ای ادامه داد:« آقای مین، عکس های بی نظیر و جنجالی نیاز داریم، فایتینگ! »
و از سالن اصلی بیرون رفت. اما همچنان از شیشه های اطراف سالن همه چیز رو زیر نظر داشت.
اقای مین دوربینش رو روی صندلی گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی جلو اومد:« از آشنایی باهاتون خوشبختم، آقای مین هستم. »
اون به قول منیجر «اقای مین» میانسال به نظر می اومد. این رو میشد از روی موهای خاکستری رنگش که چند تار موی مشکی هم بینشون دیده میشد حدس زد.
تهیونگ لبخند زد و قدمی جلو اومد:« ماهم از اشنایی با شما خوشبختیم، مگه نه، جونگکوک؟»
- ۲.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط