راهخیانت

#راه_خیانت 🤍🥀

Part 9

ویو ا/ت

یه چند هفته ایی میشه منو کوک با هم توی رابطیم خانواده هامون‌ هم از این موضوع خیلی خوشحالن
امروز قراره کوک بیاد دنبالم بریم بیرون
زود اماده شدم و یه لباس خوشگل پوشیدم ارایش نکردم و فقط برق لب زدم عطر مورعلاقو زدم و رفتم بیرون و منتظر کوک موندم که دیدم داره میاد وایساد پیاده شد
کوک:اووو خانوم شماره بدم پاره کنی
ا/ت:برو اقا مزاحم نشو من دوست پسر دارم
کوک:دیونه(با لبخند)
سوار ماشین شدیم رفتیم کلی گشتیم
.
.
.
.
.
کوک منو رسوند خونه
ا/ت:خیلی ممنون عشقم‌ خیلی خوش گذشت
کوک:هوم به منم خیلی خوش گذشت
ا/ت میگم بیا ازدواج کنیم
ا/ت:چی؟
کوک:بیا ازدواج کنیم
ا/ت:کوک شوخی میکنی دیگه؟؟
کوک:نه!کاملا جدیم خوب بهش فکر کن و بهم خبر بده
ا/ت:باشه پس خدافظ
کوک:خدافظ(با لبخند)
پیاده شدم رفتم خونه رفتم تو اتاقم داشتم به حرفای کوک فکر میکردم به جولیا زنگ زدم و همه چیو تعریف کردم

جولیا:واو دختر خب حالا چیکار‌ میکنی بهش چه جوابی میدی
ا/ت:نمیدونم تو جای من بودی چه جوابی میدادی
جولیا:من که بله میگفتم
همینجوری داشتم با جولیا حرف میزدم که مامانم صدام کرد
ا/ت:خب دیگه جولیا من باید برم مامانم صدام میزنه
جولیا:باشه عزیزم برو خدافظ
ا/ت:خدافظ
رفتم پایین
ا/ت:بله مامان
مامان ا/ت:ا/ت دخترم فردا شب به یه مهمونیه مهم دعوتیم تو هم باید بیای
ا/ت: مامان .... باشه
رفتم بالا و‌ گرفتم خوابیدم

"فردا"

بلند شدم رفتم حموم و اومدم بیرون لباسامو عوض کردم و رفتم پایین رفتم اشپزخونه یخچالو باز کردم و گفتم مامان گشنمه اما جوابی نشنیدم
ا/ت:هوم مامان بابا اجوما کجایین؟؟
گوشیمو برداشتم و به مامانم زنگ زدم اما جواب نداد به بابام زنگ زدم اونم جواب نداد بیخال شدم پاستا رو دراوردم و شروع کردم به خوردن
که در باز شد و مامانم با دست پر اومد تو
ا/ت:اوف مامان چرا با بابا گوشیتونو جواب نمیدید بابا کجاست اجوما چرا نیست؟
مامان ا/ت:نفس بگیر دختر نشنیدیم دیگه باباتم جلسه داشت رفت شرکت و به اجوما هم مرخصی دادم
ا/ت:باشه
مامان ا/ت: ا/ت بیا ببین این لباست چطوره برای امشب
رفتم لباسو نگاه کردم قشنگ بود
ا/ت:خوبه خیلی قشنگه

"پرش زمانی به شب "

پدر ا/ت:ا/ت حاضری بیا دیگه
ا/ت:اومدم
برای اخرین بار تو اینه یه نگاه به خودم کردم خیلی خوشگل شده بودم و رفتم پایین
ا/ت:اومدم
با بابا و مامانم رفتیم و سوار لیموزین شدیم و حرکت کردیم
رسیدیم و وارد مهمونی شدیم یه کم اینور و اونو رو نگاه و کوک رو دیدم داشت میومد سمتم
کوک:عشقم چه خوشگل شدی حالت چطوره
ا/ت:ممنون خیلی خوبم
کوک:ا/ت به پشنهادم فکر کردی
ا/ت:اره
کوک:خب؟
ا/ت:اره کوک باهات ازدواج میکنم(با لبخند)

ویو کوک

یه لحظه تعجب کردم
کوک:و.. وا.. واقعا
ا/ت:اره
جلوش زانو زدم حلقه ...
دیدگاه ها (۱)

#راه_خیانت 🤍🥀Part 9ویو ا/تکوک:کیم ا/ت با من ازدواج میکنیا/ت:...

#راه_خیانت 🤍🥀Part 10پدر و مادرامون با خوشحالی اومدن سمتمونما...

#بی_تی_اس #Btsیسسسسسسسس

#ویکوکجوووووونننن

پارت ۱ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط