عشق یا انتقام
{عشق یا انتقام؟...}
part:2
«پیام ناشناس:سلام آقا پلیسه...شنیدم میخوای من و دستگیر کنی...اوخی!ترسیدم...منتظر میمونم تا دستگیرم کنی پلیس کوچولو!»
جونگکوک با تعجب به پیام نگاه کرد...یعنی کی بود؟!سریع به همکارش چارلی زنگ زد تا بفهمه اون شخص ناشناس کی بوده...
«مکالمه جونگکوک و چارلی»
چارلی:سلام کوک چیشده؟!
جونگکوک:سلام چارلی!همین الان برام یه پیام ناشناس عجیب اومد!برات میفرستم ببین کی بوده!
چارلی:باشه بفرست منتظرم!
جونگکوک:ممنونم!
«پایان مکالمه»
جونگکوک پیام رو واسه چارلی فرستاد...کمی بعد چارلی وارد اتاق جونگکوک شد...
چارلی:هی کوک...
جونگکوک:اوه چارلی!پیداش کردی؟!...
چارلی:نه!پیام از آمریکا دریافت شده!گوشی اش ضد هک کردن و ردیابی هست...هرکی که بوده،خیلی کار بلد بوده!
جونگکوک:که اینطور...ممنون!
چارلی:من...من باید یه چیزی بهت بگم!
جونگکوک:البته!میشنوم...
جونگکوک سانی رو از روی پاش بلند کرد و روی میز نشوندش...صندلی اش رو چرخوند و عینکش رو در آورد...چارلی؟!...اون..اون محو پسر شده بود...لبای سرخ و براق،پوستی بلورین،موهایی خوش حالت و مشکی و در آخر...چشم هاش...چشم هایی کهکشانی و براق و درخشان...به کل فراموش کرد چی میخواست بگه...
چارلی:زمانی که به دبیرستان اومدم...تنهاترین بودم...تا وقتی که تو رو دیدم!تو باهام دوست شدی...دوستای صمیمی شدیم اما...تا زمانی که حس بیشتری از دوستی بهت پیدا کردم،وقتی میدیدمت...قلبم تند تند میزد...میخواستم همش بهت نگاه کنم...دوست داشتم فقط پیش خودم باشی و زمانی که با کسی کمی صمیمی میشدی حسودیم میشد...با یه آشنا حرف زدم...و فهمیدم،این حس اسمش عشقه...فهمیدم عاشقت شدم!اما بهت نگفتم...چون نمیخواستم دوستیمون خراب بشه!...سعی کردم این حس و سرکوب کنم ولی هروقت که میدیدمت حسم بیشتر میشد...فقط...فقط خواستم حسم و گفته باشم چون...داشت وجودم و میخورد...متاسفم!
و سریع از اتاق بیرون رفت...جونگکوک گیج به حرفای چارلی فکر میکرد...صندلی اش رو چرخوند و دوباره مشغول کارش شد...
سانی:کوکی چیشده؟!(بچه گونه)
جونگکوک:هیچی نشده سانی کوچولو!...
سانی:پس چرا ناراحتی و تو فکری؟!(بچه گونه)
جونگکوک:چیزی نیست!ببینم چه نقاشی ای کشیدی؟!(لبخند)
سانی با ذوق برگه رو سمت کوک گرفت...
سانی:این خرگوش کوچولو رو میبینی؟!(بچه گونه)
جونگکوک ملایم سر تکون داد
سانی:این خرگوش کوچولو تویی کوکی!(بچه گونه،ذوق)
جونگکوک:شیطون!(خنده)
چطور بود خوشگلام؟امیدوارم خوشتون اومده باشه،حمایت کنیددددد✨
part:2
«پیام ناشناس:سلام آقا پلیسه...شنیدم میخوای من و دستگیر کنی...اوخی!ترسیدم...منتظر میمونم تا دستگیرم کنی پلیس کوچولو!»
جونگکوک با تعجب به پیام نگاه کرد...یعنی کی بود؟!سریع به همکارش چارلی زنگ زد تا بفهمه اون شخص ناشناس کی بوده...
«مکالمه جونگکوک و چارلی»
چارلی:سلام کوک چیشده؟!
جونگکوک:سلام چارلی!همین الان برام یه پیام ناشناس عجیب اومد!برات میفرستم ببین کی بوده!
چارلی:باشه بفرست منتظرم!
جونگکوک:ممنونم!
«پایان مکالمه»
جونگکوک پیام رو واسه چارلی فرستاد...کمی بعد چارلی وارد اتاق جونگکوک شد...
چارلی:هی کوک...
جونگکوک:اوه چارلی!پیداش کردی؟!...
چارلی:نه!پیام از آمریکا دریافت شده!گوشی اش ضد هک کردن و ردیابی هست...هرکی که بوده،خیلی کار بلد بوده!
جونگکوک:که اینطور...ممنون!
چارلی:من...من باید یه چیزی بهت بگم!
جونگکوک:البته!میشنوم...
جونگکوک سانی رو از روی پاش بلند کرد و روی میز نشوندش...صندلی اش رو چرخوند و عینکش رو در آورد...چارلی؟!...اون..اون محو پسر شده بود...لبای سرخ و براق،پوستی بلورین،موهایی خوش حالت و مشکی و در آخر...چشم هاش...چشم هایی کهکشانی و براق و درخشان...به کل فراموش کرد چی میخواست بگه...
چارلی:زمانی که به دبیرستان اومدم...تنهاترین بودم...تا وقتی که تو رو دیدم!تو باهام دوست شدی...دوستای صمیمی شدیم اما...تا زمانی که حس بیشتری از دوستی بهت پیدا کردم،وقتی میدیدمت...قلبم تند تند میزد...میخواستم همش بهت نگاه کنم...دوست داشتم فقط پیش خودم باشی و زمانی که با کسی کمی صمیمی میشدی حسودیم میشد...با یه آشنا حرف زدم...و فهمیدم،این حس اسمش عشقه...فهمیدم عاشقت شدم!اما بهت نگفتم...چون نمیخواستم دوستیمون خراب بشه!...سعی کردم این حس و سرکوب کنم ولی هروقت که میدیدمت حسم بیشتر میشد...فقط...فقط خواستم حسم و گفته باشم چون...داشت وجودم و میخورد...متاسفم!
و سریع از اتاق بیرون رفت...جونگکوک گیج به حرفای چارلی فکر میکرد...صندلی اش رو چرخوند و دوباره مشغول کارش شد...
سانی:کوکی چیشده؟!(بچه گونه)
جونگکوک:هیچی نشده سانی کوچولو!...
سانی:پس چرا ناراحتی و تو فکری؟!(بچه گونه)
جونگکوک:چیزی نیست!ببینم چه نقاشی ای کشیدی؟!(لبخند)
سانی با ذوق برگه رو سمت کوک گرفت...
سانی:این خرگوش کوچولو رو میبینی؟!(بچه گونه)
جونگکوک ملایم سر تکون داد
سانی:این خرگوش کوچولو تویی کوکی!(بچه گونه،ذوق)
جونگکوک:شیطون!(خنده)
چطور بود خوشگلام؟امیدوارم خوشتون اومده باشه،حمایت کنیددددد✨
- ۶.۱k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط