{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق یا انتقام

{عشق یا انتقام؟...}
part:3

«فلش بک»

«عمارت تهیونگ»

هیسونگ:ارباب!وقتی بیرون بودم یه پاسگاه پلیس دیدم،از پنجره دیدم که فردی به اسم جعون جونگ‌کوک میخواد به اینجا حمله کنه!

تهیونگ:چی...گفتی جعون؟!

هیسونگ:بله ارباب!

تهیونگ:پس جعون یه فرزند داشته!...

هیسونگ:دستور چیه ارباب؟!

تهیونگ:پیامی که میگم و براش بفرست و تمام اطلاعاتش و برام بیار.

هیسونگ تعظیم کوتاهی کرد و بیرون رفت...

تهیونگ:نمیدونستم یه فرزند داری جعون هان!...

«پایان فلش بک»

«پاسگاه پلیس»

جیسو:هی کوک خوبی؟!

جونگ‌کوک:آره خوبم!چطور؟!

جیسو:انگار فکرت درگیره...

جونگ‌کوک:جیسو وقتی رفیق صمیمیت بهت بگه عاشقتم،چیکار میکنی؟!

جیسو:او پس بگو حالا کدوم دوستت بهت گفته؟!(نیشخند)

جونگ‌کوک:هی هی وایسا ببینم!موضوع درباره من نیست!درباره...درباره یکی از دوستمه!

جیسو:خوب...اول باید ببینی تو هم بهش حسی داری یا نه...اگه داشته باشی باهاش وارد رابطه میشی،اگه نداشته باشی درخواستش و رد میکنی.

جونگ‌کوک:ممنون!

جیسو:خواهش میکنم!(لبخند)

جونگ‌کوک فقط حس دوستی نسبت به چارلی داشت!نه حس عشق و یا همچین چیزی...پس خواست خیلی محترمانه درخواستش و رد کنه...

چارلی:سلام‌ کوک!(خجالت)

جونگ‌کوک:سلام چارلی!(لبخند)

چارلی:ه..هنوز باهام دوستی؟!(تعجب)

جونگ‌کوک:البته!چرا باید دوستت نباشم؟!

چارلی:چون که...دیروز بهت اعتراف کرد و گفتم شاید...از من متنفر بشی...

جونگ‌کوک:خوب ببین چارلی...من فقط حس دوستی بهت دارم همین...یعنی عاشقت نیستم!فقط تو رو به عنوان دوستم میبینم...

چارلی:پس...دوست میمونیم؟!

جونگ‌کوک:البته!(لبخند)

چارلی به سمتش رفت و بغلش کرد،جونگ‌کوک هم متقابل بغلش کرد...چارلی نامحسوس از تن جونگ‌کوک نفس کشید...پس از چند ثانیه چارلی از آغوش دوستش بیرون اومد...

چارلی:پس...باید بفهمیم اون پیام ناشناس کی بوده!

جونگ‌کوک:درسته اما،واقعا نمیشه رد گوشی و زد...

چارلی:پیام...از آمریکا اومده...

جونگ‌کوک:یعنی...باید بریم آمریکا؟!

چارلی:برای اینکه به دستش بیاریم آره!...

جونگ‌کوک:باشه پس من برای فردا بلیط میگیرم فقط تو هم همراهم میای؟!

چارلی:راستش...میخوام برم به پدر و مادرم سر بزنم...

جونگ‌کوک:پس خودم میرم،سلام من و به خاله و عمو برسون!

چارلی:حتما پس من دیگه میرم!

جونگ‌کوک:منم برم خونه تا وسایلم و جمع کنم!

چارلی باشه ای گفت و بیرون رفت...

جونگ‌کوک:هرجور که شده پیدات میکنم!...

«خونه جونگ‌کوک»

تمام وسایلش و جمع کرده بود...روی صندلی نشست و خواست آبمیوه ای که گرفته بود و بخوره که صدای زنگ خونه به صدا در اومد...

جونگ‌کوک:بله؟!

پستچی:خونه جعون جونگ‌کوک؟!

جونگ‌کوک:بله خودمم

پستچی:براتون بسته اومده آقای جعون!

جونگ‌کوک هوف کلافه ای کشید و آبمیوه رو روی میز گذاشت...

پستچی:لطفا اینجا رو امضا کنید...!

جونگ‌کوک:باشه...

بعد از امضا زدن بسته رو گرفت و داخل خونه شد...بسته رو باز کرد و با چیزی که دید چشم هایش گرد شد...

وای یعنی تو بسته چی بود؟🌝🎀خماریییی بمونیدددد ها ها ها🗿🎀
دیدگاه ها (۳۵)

سلامممم اول از همه سیزده تون با تاخیر مبارک🎀دوم اینکه به خاط...

عشق حقیقی...★(پارت:۶)جونگ‌کوک:تهیونگ!داری خفم میکنی...تهیونگ...

{عشق یا انتقام؟...}part:2«پیام ناشناس:سلام آقا پلیسه‌...شنید...

{عشق یا انتقام؟...}part:1از رخت خواب دل کند...به سمت دستشویی...

شب تولدم پارت 15 ات: 80 درصد جونگ کوک: نه بابا تهیونگ و جیمی...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط