{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد …

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد



#محمدحسین_ملکیان
دیدگاه ها (۳)

خدایِ خوبمـ عجب عطری دارند گل های یاس ! الحمدلله #عکاس:خو...

خسته امــــکی امتحانــآ و کنکور تموم میشهـ ؟!

تب کرده ام پیراهنم ویروس داردگلبته هایش داغ نامحسوس دارد من ...

رازی نهفته در پس حرفی نگفته استمگذار درد دل کنم و دردسر شود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط