{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ یک نفر هر شب مرا با خود به یغما می برد

‍ یک نفر هر شب مرا با خود به یغما می برد
روح تنهای مرا این جا و آن جا می برد
همچو ماهی می شود روشنگر شبهای من
قلب ویران مرا تا آسمان ها می برد
تا سحرگه می شوم محو نگاه مست او
هوشم از سر، جانم از تن، حسم از پا می برد
می شوم در خاطراتش غرق اندوه و خیال
جسم بی جان مرا تا خواب و رویا می برد
باز امشب می کنم سر با خیال رفته اش
با خودش ذهن مرا تا عرش اعلا می برد
کوه صبرم من ولی از غصه می دانم شبی
بی گمان این غم مرا آخر ز دنیا می برد
دیدگاه ها (۷۰)

آرزو بـــــود کــه مـن کــلِ جـهــــانت بشــــومهمه جا با تـ...

عمرِ من در گذر است و خودِ من بی خبـرمآخـر این دوریِ تـــو کـ...

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنمدر کنارت جا بگیرم با لبت ص...

وقتی که شب، دیوانه‌ی عطر تنش باشدآیینه حق دارد که محو دیدنش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط