{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازیدرخون

بازی_در_خون🍷🔪
پارت صد شصت پنج🍷🔪


آروم شدم
بغلش جادو میکرد ، سریع دردمو دوا میکرد

ولی قلبمو نه!
قلبم با بی اعتمادی امروزش شکسته بود

اشک توی چشمم جمع شد
بازم یادش افتادم

صورتم و برگردوند

خواست چیزی بگه که نگاهش به اشک روی صورتم افتاد

پوفی کشید
+چته تو؟ هوم؟ چرا گریه می‌کنی الان؟

یکم محکم تر ماساژ داد
+حالت بده به خاطر همون؟

چیزی نگفتم
سرمو انداختم پایین که خودشو بیشتر بهم چسبوند

دوباره فکمو‌گرفت

بالا آورد
+با توام؟ بگو چته تا بتونم درمونت کنمچ

_بمیر!

فقط همین و با حرص زمزمه کردم

خندید
+پس خانم کوچولو هنوزم عصبانیه؟ اره؟

پوزخندی زدم
عصبانی؟ اگه دستم به خنجر بود میکردمش توی قلبش...
همینقدر بی رحمانه
همون کاری که دقیقا اون کرد..
دیدگاه ها (۲)

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد شصت شیش🍷🔪دیگه حرفی نزدم ، فقط چشمامو بس...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد شصت هفت🍷🔪حرف بی ارزش؟ خودش این حرفارو ن...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد شصت چهار🍷🔪نمیدونم چقدر خوابیدم فقط وقتی...

بازی_در_خون🍷🔪پارت صد شصت سه🍷🔪عقب کشیدم خودمو از ترس که اومد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط