{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_ bad boy _☆
Part: 22

یعنی چی؟
نه چرا اخه.
قلبم شروع کرد به تند تپیدن.
یه حس عجیب اومد به سراغم.
دستاشو گرفتم.

یونا: چرا اخه.

تهیونگ: یونا برو.. گذشته دیگه برای قبلا هستش الان مهم آیندس. دیگه مهم نیست که من برات مهمم یا تو برای من مهمی... همچی فرق کرده.

بغض کردم.
سعی کردم نشون ندم اما نتونستم.
دستاشو محکم فشار دادم.

یونا: تهیونگ نه...

انگشت اشارش رو گذاشت رو لبم به نشونه اینکه ساکت بشم.
دست راستش رو روی نیمی از صورتم قرار داد و نوازشش کرد.
نگاهشو داد به لبم.
لبش رو گذاشت رو لبم.
بعد چند دقیقه ازم جدا شد.

تهیونگ: اینم یه نشونه برا خداحافظی.

یونا: تهیونگ تروخدا...

به حرفم توجه نکرد به بادیگارد گفت که جنازه رو ببره. بعد داشت میرفت تو اتاقش که گفتم.

یونا: تهیونگ هرچند تو بتونی فراموشم بکنی ولی من نه!

کلافه هوفی کشید و وارد اتاقش شد و درو بست. من نمیتونستم از اینجا برم.
نگاهی خونی که روی کف سالن بود کردم.
این یه حس آشنا بود.
تهیونگ حتما نقشه داره که خواست من برم وگرنه این رفتارش ممکن نبود!
تهیونگ بین دوراهی گیر کرده.
این بازی حالا حالا ها هم طول میکشه.
آخر بازی به منو تهیونگ ختم میشه.!!


....................................................

صبح ساعت ۹:۲۳ دقیقه
یونا از خواب بلند شد.
کاراش رو انجام داد.
که در اتاقش زده شد.
تهیونگ بود.

تهیونگ: کی کارات تمومه. میخوام بگم ببرنت.

ویو یونا.
نگاهش کردم.
یعنی انقد دلش میخواست برم؟
نگاهمو ازش گرفتم.
که گفت.

تهیونگ: جوابمو ندادی.

بازم هیچی نگفتم.
بی توجه بهش رفتم سمت ساکم.
نزدیکم شد و صدام کرد.
منم بازم بی توجه ای کردم.
وسایل آرایشیم رو برداشتم.
خلاصه همه کارام تموم شد تهیونگ فقط زل زده بود. اصلا به درک.
چشم قره ای بهش رفتم و ساکم رو گذاشتم کنار در.

تهیونگ: بی محلی میکنی؟

بی توجه بهش از اتاق اومدم بیرون.
از پله ها رفتم پایین بادیگارد منتظرم بود.
ناراحت بودم.
نفس عمیقی کشیدم.


تهیونگ: بای.

تهیونگ پشت سرم بود برگشتمو نگاهش کردم. دویدم تو بغلش.
بغلش گرمای خاصی داشت. آرومم میکرد.
بعد ازش جدا شدم زیر لب خداحافظ گفتم و سوار ماشین شدم.
باید میرفتم بوسان پیش پدر و مادرم.
با اینکه خوشم ازشون نمیاد.

از سئول تا بوسان ۳ ساعت بود.
برا همین خواستم استراحت کنم.

......................

رسیده بودم.
از ماشین پیاده شدم.
بادیگار رفته بود.
رفتم یمت عمارت و زنگش رو زدم.
در باز شد وارد شدم.
چشمم خورد به مامان...

یونا: سلام مامان

نگاهم کرد و لبخند سردی زد.. زیر لب سلامی خشک کرد. بکدفعه به پسر بچه از یه اتاق اومد بیرون.
بلند جیغ زد آبجی.
آبجی؟
ها؟
با تعجب نگاهش کردم که مامان لب باز کرد.

م/ی: ام خب این داداشته که ۴ یال پیش به دنیا اومده و تو بعد ۶ سال اومدی اینجا ـ

نگاهی به پسر بچه کردم.
ارو زانو نشستم که هم قدش بشم.
صورتشو ناز کردم.

یونا: اسمت چیه؟

جیسون: آبجی من جیسون هستم.


خندیدم. باید چیکار میکردم.
مامان و بابام حتی یه کلمه هم بهم چیزی نگفتن.
یعنی انقد بی ارزش بودم؟
هوفی کشیدم و نشستم رو کاناپه.
یاد تهیونک افتادم اصلا باورم نمیشه که الان دیگه کنارش نیستم.
جدیدا برام مهم شده.
نمیدونم برا چی.


شرط

لایک: ۹۵

بازنشر: ۳٠

بفرماییدددددد🎀

#سلین
دیدگاه ها (۴)

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 21در اتاق رو باز کردم که... چششم خو...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 20روی تخت نشستم. همش فکرم میرفت پیش...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 3۱ ماه بعد تو این یک ماه یونا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط