{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 21

در اتاق رو باز کردم که...
چششم خورد به جنازه پر از خون توی کف سالن.
تهیونگ تمام لباسش خونی بود.
اون.. اون سولی بود.
جیغ زدم و دستم رو گذلشتم جلوی دهنم.
تهیونگ نگاهشو داد بهم.
پوزخندی زد.
افتادم رو زانو هام.
فقط به جنازه زل زده بودم.
تهیونگ قهقهی زد.

تهیونگ: گفتم یه روز میکشمش.

سریع بلند شدم. دستمامو مشت کردم.
با تمام توانم داد زدم.

یونا: تمومش کن!

به سمتم قدم برداشت.
بازوم رو گرفت و تفنگ رو گذاشت رو سرم.
بزاقمو قورت دادم.

یونا: بزن ماشه رو بکش سریع باش!

هیچی نگفت.
بازوم رو بیشتر فشار داد.

یونا: بکش دیگه. مگه تو نمیخوای ازم انتقامت رو بگیری؟ یالا.

صدای بهم خوردن دندوناش اومد.
تو چشماش آتیش شعله ور شد.

تهیونگ: من کارم رو انجام میدم.

یونا: اوه پس اوکی بزن.

دستاش لرزید.
تفنگ رو تنظیم کرد.
نفسشو داد بیرون.
بعد چند دقیقه اسلحه رو پرت کرد.
چنگی به موهاش زد.
پوزخندی زدم و روبه روش وایسادم.

یونا: چیشد؟ چرا نکشتیم؟

تهیونگ: ن.. نمیتونم.

یونا: ها؟

دستاشو مشت کرد و محکم غرید.

تهیونگ: یونا بس کن گفتم نمیتونم.

یونا: بس نمیکنم میخوام مشکلت رو بدونم.

صداشو نرم کرد.
اما یه کوچولو لرزیده گفت.

تهیونگ: لطفا تمومش کن. ـ

اما چرا یهو تغییر کرد.
رفت و روی کاناپه لم داد.
به سمتش رفتم و رو کاناپه کنارش نشستم.

یونا: تهیونگ باهام رک و راست باش.

نگاهی بهم کرد.
چشماش دیگه سرد نبود.
ته دلم روشن شد.
با صدای لرزیده اما مسلط گفت.

تهیونگ: یونا دیگه نمیکشم. میخوام بمیرم. من... من خیلی بدم و اینو میدونم. من کسی رو ندارم. مامانم هم که دلش نمیخواد من پسرش بمونم. هیچکس رو ندارم ولی تو رو داشتم!. یونا من وقتی اون لحظه از بیمارستان خارج شدم هنوز صدای گریه هات توی گوشم میپیچید. مامانم شد دلیل اینکه قلبم تبدیل به سنگ و همچیم تبدیل به یه آدم بی احساس بشه. یه روزی همه میمیرن.
اما خاطره هاشون هیچ وقت از بین نمیره.


با حرف هایی که زد بغض کردم.
مکث کرد و قطره ای اشک از گوشه چشمش خارج شد.
لب باز کرد و ادامه داد.

تهیونگ: یونا... یادته بابام چقد کتکم زد که بردنم بیمارستان تا ۹ روز بستری بودم. یادته که یه بار مامانم با چاقو رو بدنم خط میکشید؟ یادته یه بار یه لیوان از دستم افتاد منو با میله داغ سوزوندن؟

اشکام سرازیر شد.
اون خیلی سختی کشیده بود.
پوزخندی زد.

تهیونگ: و خیلی از تنبیه که منو میکردن رو دیدی. و من فقط برای تو موندم!. چون تنها فرد مهم زندگیم تو بودی.

دیگه نتونستم و هق هقام شروع شد.
اونم آروم و بی سرو صدا بود. از چشماش اشک می ریخت ولی هیچ حرکتی انجام نمیداد به یه نقطه نا معلوم زل زده بود.

تهیونگ: همبازی بچگیم. دلیل خنده هام. مهم ترین فرد. الان که دیگه مثل قبل نیست همچی فرق کرده... پس ماهم باید فرق کنیم.

از رو کاناپه بلند شد و داشت میرفت تو اتاقش که سریع دویدم و از پشت بغلش کردم. پوزخندی زد.
دستامو از دور کمرش جدا کرد.
و روبه روم ایستاد و محکم بغلم کرد و منم بغلش کردم.

تهیونگ: همین فردا از اینجا برو!

از بغلش اومدم بیرون.
یعنی چی؟
یعنی دیگه میرم؟
ته دلم خوشحال شدم.
اما نمیدونم چرا نمیخواستم ولش کنم.

یونا: چرا خب...

تهیونگ: هیچی فقط بهتره دیگه همو نبینیم.!!


شرط:

لایک: ۸۸ تا
بازنشر: ۲۰ تا

خب خوشگلام اینم شرط. 😈
تو خماری بمونیدددددددد😈
دلم نمیاد براتون شرط بزارم ولی حمایت ها کمه ♡
#سلین
دیدگاه ها (۶۰)

☆پسر بد☆ ☆_ bad boy _☆Part: 22یعنی چی؟ نه چرا اخه. قلبم شرو...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 20روی تخت نشستم. همش فکرم میرفت پیش...

☆ تیزر رمان پسر بد ☆ ☆_ bad boy _☆ #سلین

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 4.ویو یونا. از خواب پاشدم. وارد WS ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط