چشمایت را میپرستم
چشمایت را میپرستم
آنها بمن میگویند :
که با آنها بزرگ شدم
یاد گرفتم
عاشقی کردم
دیوانگی کردم
شیطنت کردم
و پرواز کردم
در آسمانی که هیچگاه سرزمین من نبود
زادگاه من نبود
اما بزرگ بود
به بزرگی عشقمان
به بزرگی بادهای ساحلی سرزمین تو
به شکوه شکوفه های گیلاس
به شکوه رنگ چشمانت
میخواهمت!
نمیدانی که چقدر میخواهمت! تو و چشمانت برای من هستید!
دیوانگی باتو و برای تو را دوست دارم!
جنس پاک سرزمین وجودت مرا تا آسمانهایی برد که هرگز جایگاه من نبود!
sh
آنها بمن میگویند :
که با آنها بزرگ شدم
یاد گرفتم
عاشقی کردم
دیوانگی کردم
شیطنت کردم
و پرواز کردم
در آسمانی که هیچگاه سرزمین من نبود
زادگاه من نبود
اما بزرگ بود
به بزرگی عشقمان
به بزرگی بادهای ساحلی سرزمین تو
به شکوه شکوفه های گیلاس
به شکوه رنگ چشمانت
میخواهمت!
نمیدانی که چقدر میخواهمت! تو و چشمانت برای من هستید!
دیوانگی باتو و برای تو را دوست دارم!
جنس پاک سرزمین وجودت مرا تا آسمانهایی برد که هرگز جایگاه من نبود!
sh
- ۳۸۳
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط