{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Rz prpr

Rz prpr ¹⁷

شماره هوپی رو گرفتم اون تنها کسی بود که میتونست کوک رو پیدا کنه ( دوستان توجه هوپی یا همون جیهوپ خودمون رفیق مدرسه یونگیه و کاراگاهه 28 سالشه)

یونگی: سلام هوپی

هوپی: کجایی؟

یونگی: سلام کردمآ

هوپی: خب کجایی الان؟

یونگی: بی ادب

هوپی: من که چیزی نگفتم

یونگی: بیشعور سلام کردم جواب سلامم رو چرا نمیدی

هوپی: آهان سلام از بندس قربان حال شما؟احوال شما؟ کسالت برطرف شد؟ گوش شیطون کر روزگار به کامه؟ اوضاع خوبه؟چشم حسود کور خوش و سرحالین؟ سلامتین ایشالا ؟

جوابشو ندادم که گفت: اینم جواب سلام حالا بگو کجایی؟

یونگی: بیمارستان

هوپی: وای چشمم کف پاتون چیشدع کسالت داشتین به خدا میسپرمتون زیر سایه حق....

یونگی: چقد چرت پرت میگی

هوپی: گفتم این طوری بگم بهتون برنخوره

یونگی: جین خودکشی کرده بود

هوپی: دروغ میگی

یونگی: دروغ چی دارم به تو بگم

هوپی: منو کفن کردی راست میگی؟

یونگی: چقد حرف میزنی آره دیگه

هوپی: عرضم به حضورت که بنده دکترامو خیلی وقت پیش از دست دادم یعنی از بس واسه این معتادین محترم ترامادول نوشتم .....

یونگی: هوپییی!

هوپی: یواش بابا پرده گوشم پاره شد مرتیکه کدوم بیمارستانی بیام اونجا ؟

یونگی: بیمارستان see you

هوپی: باشه موفق و پیروز باشید در پناه ...

یونگی: میای یا نه؟

هوپی: مرتیکه الاغ چیز یعنی باشه الان میام


گوشی رو قطع کردم


ویو کوک

حالم خیلی بد بود وسط آشپزخونه افتاده بودم

حرفای تهیونگ تو سرم تکرار میشد :

(من عاشقتم کوک)
(هرگز ناراحتت نمیکنم)
(من از تو و برادرت متنفرم)
(امیلی نامزدمه می‌خوام باهاش ازدواج کنم)
(مثل تو کثیف نیستم )

سرم داشت میترکید با دست سرمو گرفتم که همون دختره نامزد تهیونگ اومد تو آشپزخونه

امیلی: هی بچه مافیا منو ته ته داریم میریم خرید هوس فرار به سرت نزنه آشپزخونه رو هم جمع کن(بچمو با کلفت اشتباه گرفته)

یاد خودش افتاد اونم تهیونگو ته ته صدا میکرد

بی صدا به اتاقش رفت پاهاش سر خورد و روی زمین افتاد خاطراتش از جلو چشمش رد شدن

(تهیونگ: من ازت خوشم میاد

کوک: از کافم گمشو بیرون

جین: حواست باشه عشق همیشه شیرین نیست گاهی از زهر هم تلخ تره

کوک: می‌خوام بهت فرصت بدم تهیونگ

کوک: فک میکردم نمیای

تهیونگ: مگه میشه نیام؟

تهیونگ: نلرز عزیزکم من اینجام من مراقبتم

کوک: خیلی دوست دارم ته ته

تهیونگ: منم دوست دارم خرس عسلیم

کوک: اگه احساسی بهم نداشتی چرا اون حرفارو بهم زدی؟

تهیونگ: چون میخواستم نابودت کنم چندش

و در آخر حرف یونگیش تو ذهنش تکرار شد( ولی کوک تو این مدتی که نیستم دل به کسی نبندیا این آدما بی رحمن با قلبت مثل کاغذ رفتار میکنن روش نقاشی میکشنن بعدشم مچاله عش میکنن و میندازنش تو سطل اشغال)

زیر لب گفت: حق با تو بود داداشی
و چشماش بسته شد
دیدگاه ها (۱۰)

افسر پلیس ¹¹ به محل کار سوجون رفتم سوجون: عزیزم خوش اومدی...

(ادمین)

میخواستم پارت آپ کنم ولی حمایتا خیلی کمه آخر شب سر میزنم حما...

Rz prpr ¹⁶نامجون: کارای ترخیصشو انجام داد..با دیدن قیافه پکر...

در چنگ عشق

رمان امگا کوچولوی من پارت ۳فردا صبح در عمارت تهیونگویو کوک س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط