چندپارتیوقتی به هم خیانت میکنید وpt
چندپارتی:وقتی به هم خیانت میکنید و...pt³
هیچی نگفتم..گوشیشو از جیبش در آورد و شماره گرفت...بعد از سه تا بوق دختر عموش جواب داد:"الو؟"
"الو؟؟سلام لنا خوبی؟؟لنا میتونم دو دقیقه وقتت رو بگیرم؟"
"حتما..چیزی شده جونگ کوک شی؟؟"
"نه ببین..ام من الان پیش نایونم خب؟"
"آشتی کردید؟*ذوق*"
"الان بهت میگم...ببین صدات رو داره میشنوه میشه بگی اون شب دقیقا چیشد؟؟"
"کدوم شب؟؟آها همون شبی که رفته بودیم رستوران؟؟بزار الان میگم"
بعد ادامه داد:"ببین نایون جون..ما پدر مادرامون خیلی دوست داشتن که ما باهم باشیم ولی در واقع هردومون دلامون جای دیگس...مارو مجبور میکردن بریم سر قرار تا شاید از هم خوشمون بیاد..ولی درواقع،اینجوری نشد و همچیز بدتر شد! اون شب هم مارو مجبور کردن بریم سر قرار در حالی که خب نمیخواستیم..جونگ کوک اون شب فقط و فقط از تو تعریف میکرد..میگفت که چقدر دوست داره و من این رو فهمیدم...جونگ کوک واقا تورو دوست داره!
وقتی تورو دید هول شده بود فکر میکرد که میخوای ترکش کنی...توی این دوماه تمام تلاششو کرد تا پدر و مادرامون رو راضی کنه که ما باهم نباشیم..خداروشکر تلاش هاش نتیجه داد..باور کن بین ما چیزی نیست عزیزم!"
جونگ کوک لبخند زد:"خیلی ممنون لنا..نجاتم دادی!"
بعدش خدافظی کردن و قطع کردن...معصوم نگاهم کرد:"حالا دیدی؟؟"
بغض کرده بودم...داشتم به بیرون نگاه میکردم ازش پرسیدم:''چرا بهم نگفتی اینجوریه..چرا نگفتی میخوای با اون الکی بری قرار؟؟"
"میگفتم تو باور میکردی؟؟"
"نمیدونم.."
ادامه دارد...
دو پارت تقدیم به چشمای قشنگتون
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
هیچی نگفتم..گوشیشو از جیبش در آورد و شماره گرفت...بعد از سه تا بوق دختر عموش جواب داد:"الو؟"
"الو؟؟سلام لنا خوبی؟؟لنا میتونم دو دقیقه وقتت رو بگیرم؟"
"حتما..چیزی شده جونگ کوک شی؟؟"
"نه ببین..ام من الان پیش نایونم خب؟"
"آشتی کردید؟*ذوق*"
"الان بهت میگم...ببین صدات رو داره میشنوه میشه بگی اون شب دقیقا چیشد؟؟"
"کدوم شب؟؟آها همون شبی که رفته بودیم رستوران؟؟بزار الان میگم"
بعد ادامه داد:"ببین نایون جون..ما پدر مادرامون خیلی دوست داشتن که ما باهم باشیم ولی در واقع هردومون دلامون جای دیگس...مارو مجبور میکردن بریم سر قرار تا شاید از هم خوشمون بیاد..ولی درواقع،اینجوری نشد و همچیز بدتر شد! اون شب هم مارو مجبور کردن بریم سر قرار در حالی که خب نمیخواستیم..جونگ کوک اون شب فقط و فقط از تو تعریف میکرد..میگفت که چقدر دوست داره و من این رو فهمیدم...جونگ کوک واقا تورو دوست داره!
وقتی تورو دید هول شده بود فکر میکرد که میخوای ترکش کنی...توی این دوماه تمام تلاششو کرد تا پدر و مادرامون رو راضی کنه که ما باهم نباشیم..خداروشکر تلاش هاش نتیجه داد..باور کن بین ما چیزی نیست عزیزم!"
جونگ کوک لبخند زد:"خیلی ممنون لنا..نجاتم دادی!"
بعدش خدافظی کردن و قطع کردن...معصوم نگاهم کرد:"حالا دیدی؟؟"
بغض کرده بودم...داشتم به بیرون نگاه میکردم ازش پرسیدم:''چرا بهم نگفتی اینجوریه..چرا نگفتی میخوای با اون الکی بری قرار؟؟"
"میگفتم تو باور میکردی؟؟"
"نمیدونم.."
ادامه دارد...
دو پارت تقدیم به چشمای قشنگتون
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۳.۲k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط