{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p⁹
جونگکوک:دیدم ا/ت داره میره سمت اتاقش تا این وقت شب کجا بوده؟ از جام بلند شدمو رفتم سمتش صداش زدم اولین بار نشنید دوباره صداش زدم اینبار بلندتر از قبل، با یه لبخند عجیب برگشت طرفم اون لبخند واسه من نبود انگار از فکرای سرش رو لباش نقش بسته بود یه کارت تو دستش بود داشت نگاش میکردو لبخند میزد ابروهامو بالا انداختم، به خودش اومد کارت رو پشت سرش قایم کرد و با صدایی که کاملا مشخص بود هول شده گفت:
ا/ت:چیزی شده رئیس؟
جونگکوک:یه قدم بهش نزدیک شدم اون یه قدم عقب رفت چرا اینطوری رفتار میکرد؟ دوباره ابروهامو بالا انداختم و نگاهش کردم، وایساد بهش نزدیکتر شدم احساس میکردم استرس داره نگاهش به کفشام بود همینجوری که نگاش میکردم سریع دستمو بردم پشت سرش و کارت رو از دستش کشیدم بیرون چون انتظارشو نداشت شوک زده از جاش پرید.....
کلش خورد به چونم، درد گرفت چونم با دست چپم مشغول ماساژ دادنش شدم
ا/ت:اوه متاسفم رئیس معذرت میخوام نمیخواستم اینطوری بشه
جونگکوک:دستشو اورد سمت چونم که ببینه چیزیم شده یا نه دستشو گرفتم و اجازه ندادم....اروم گفتم:چیزی نیست خوبم نگران نباش...!
یه نگاهی به کارت انداختم کیم تهیونگ؟ مدیر عامل شرکتای ماشینی و قطعات یدک یه شماره تلفن و یه شماره که حدس میزدم شماره ثابت شرکت باشه هم روش بود این کارت چی داشت که سعی میکرد ازم پنهونش کنه سوالمو به زبون اوردم....
ا/ت:هیچی فقط چون تو فکر بودم یهو شوکه شدم و حرکاتم دست خودم نبود
جونگکوک:که اینطور امیدوارم همین طور که میگی باشه و بهم دروغ نگفته باشی
ا/ت:نه چرا دروغ بگم باور کن همینه که بهتون گفتم دلیلی ندارم که دروغ بگم
جونگکوک:کارتو گرفتم سمتش کارتو گرفت سعی میکرد از بین انگشتام کارتو بکشه بیرون اما من سفت نگهش داشته بودم دید نمیتونه بیخیال شد و با یه حالت مظلوم نگاهم کرد، مطمئن بودم یه چیزیو داره ازم پنهون میکنه خودم میفهمیدم بلاخره
جونگکوک:این کارت رو از کجا اوردی ا/ت؟
ا/ت:اممم
جونگکوک:اممم؟
ا/ت:تو همون پارک نزدیک ویلا یه پسره بهم دادش بزور انداختش تو ماشینم
جونگکوک:عجب! پسر خوشتیپی بود حالا؟
ا/ت:(لبخند زد)و گفت:اره خیلی، خیلی پرو هم بود طرف بادیگارد بوده قبلا
جونگکوک:همینجوری داشت از اون پسره تعریف میکرد دستامو از عصبانیت مشت کردم یک لحظه نگاهش به صورتم خورد ترسید، هول شد، میخواست در بره که..




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۰)

دوراهی عشق و نفرت p¹⁰جونگکوک:میخواست در بره که مچ دستشو گرفت...

دوراهی عشق و نفرت p⁸ا/ت:یه چشم غره بهش رفتم و گفتم:نه خیلی ب...

دوراهی عشق و نفرت p⁷ا/ت:نمیدونستم واقعا در مقابل حرفای کوکی ...

عشق مافیا

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط