{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p⁸
ا/ت:یه چشم غره بهش رفتم و گفتم:نه خیلی بدبو بود
حالا مثل چی داشتم زر میزدم هی دلم میخاست نفس عمیق بکشم
تهیونگ:اوه پس مادمازل بلدن حرف بزنن، یه لحظه نگران شدم
ا/ت:شما کی باشید که بخواید نگران من باشید؟
تهیونگ:چه خشن سکوتت بهتر بود نمیشه برگردیم به همون مرحله اول؟

ا/ت:خودم حسابی عصابم خرد بود این پسره هم بدتر رفته بود رو مخم با عصبانیت از جام بلند شدمو رفتم سمت ماشینم بدون اینکه حتی جوابشو بدم حس کردم اونم از جاش بلند شدو اومد دنبالم، دستمو از پشت کشید چون انتظارشو نداشتم با دماغ رفتم تو سینش(بیچاره دماغ نازنینم نابود شد) با چشمای اشکی که بخاطر درد دماغم خیس شده بودن نگاش کردمو بهش توپیدم
ا/ت:چیکار میکنی مرتیکه ی دیوونه؟ دماغم شکست از وحشی آبادی چیزی فرار کردی؟
دستمو با عصبانیت کشیدم بیرون از شانس خوبم برخورد کرد به سطل آشغالی که اونجا بود(که جنسش از آهن بود انگاری) لبمو از درد گاز گرفتم که جیغم درنیاد به پسره نگاه کردم مشخص بود بزور جلوی خندشو گرفته که نترکه منم با تخسی تمام تو چشماش زل زده بودم و جیغمو سعی میکردم خفه کنم
هردومون فقط بهم دیگه زل زده بودیم که یهو ترکید از خنده ازجام پریدم درد دستم فراموشم شد از خنده قرمز شده بود یه لحظه خودمم داشت خندم میگرفت اما با گاز گرفتن لبم جلوشو گرفتم
تهیونگ:تک خنده ای کردم و گفتم:چقدر بامزه ای تا حالا دختری مثل تو، تو زندگیم ندیده بودم فقط میخواستم اسمتو بدونم چرا یهو وحشی میشی؟
ا/ت:با همون تخسی تو چهرم گفتم:لازم نمیبینم اسممو بگم دنبالمم راه نیوفت
تهیونگ:(یه کارت از جیب کتم دراوردم)و گرفتم سمتش و گفتم:اسم من تهیونگه و یه شرکت قطعات ماشین دارم تو کره و امریکا و ژاپن و...
ا/ت:دیدم همونجوری میخاد تا صبح ادامه بده پریدم وسط حرفش و گفتم:خیله خوب بابا فهمیدیم خیلی پولداری کارتتم بذار تو جیبت نیازی بهش ندارم
بعد حرفم رفتم کنار ماشینمو درشو باز کردمو سوار شدم، ماشینو روشن کردم و میخواستم حرکت کنم که صدای شیشه ی ماشین اومد سرمو برگردوندم همون پسره بود با یه لبخند اشاره میکرد شیشه رو پایین بدم عجب پسر پیله ای بود با حرص شیشه رو کشیدم پایین ببینم چی میخواد
تهیونگ:از قیافه ی حرصیش مشخص بود رو عصابشم کارتو انداختم تو بغلش و گفتم:میدونم که زنگ میزنی عجله ای ندارم پس منتظر میمونم خانوم وحشی
ا/ت:به همین خیال باش چرا باید به تو زنگ بزنم خواب دیدی خیر باشه
تهیونگ:همینجوری که میرفتم سمت ماشینم داد زدم چون قبلا بادیگاردم بودم
اولش بیخیال بود یهو با یه حالت مشکوک نگام میکرد که منظورمو بفهمه سوار ماشینم شدم هنوزم نگاهش با یه حالت مشکوک دنبالم بود با همون فکرای تو سرش تنهاش گذاشتمو گازشو گرفتم و ازش دور شدم...!




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p⁷ا/ت:نمیدونستم واقعا در مقابل حرفای کوکی ...

دوراهی عشق و نفرت p⁶جونگکوک:فکرم حسابی مشغول بود بین یه دورا...

مافیای من

خون آشام پنهان ۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط