{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقدی که قلب را دزدید 🖤

عقدی که قلب را دزدید 🖤

پارت ۱۸ | عروسی‌ای که به جنگ تبدیل شد

صدای شلیک‌ها از بیرون عمارت قطع نمی‌شد.

مهمان‌ها با عجله از سالن خارج می‌شدند و محافظ‌ها دو طرف درها موضع گرفته بودند.

آت دست جونگکوک را گرفت.

«همه‌چی طبق نقشه‌شونه.»

جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت.

«آره... ولی یه چیزی رو نمی‌دونن.»

آت پرسید:

«چی؟»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«ما هم برای امشب آماده بودیم.»

همان لحظه چند محافظ از در پشتی وارد شدند.

مینهو جلو آمد.

«رئیس، محوطه تقریباً امن شده. ولی یه مشکل داریم.»

جونگکوک اخم کرد.

«چی؟»

«عموی آت فرار کرده.»

آت با عصبانیت گفت:

«کجا؟»

مینهو به سمت راهروی شرقی اشاره کرد.

«به سمت زیرزمین.»

آت بدون فکر راه افتاد.

جونگکوک سریع دنبالش رفت.

«آت، صبر کن!»

آت برگشت.

«این قضیه به خانواده من مربوطه. خودم باید تمومش کنم.»

جونگکوک چند قدم جلو آمد.

«نه.»

آت با تعجب نگاهش کرد.

جونگکوک آرام گفت:

«این دیگه فقط مشکل خانواده تو نیست.»

دستش را جلو آورد.

«با هم می‌ریم.»

آت چند ثانیه به دستش نگاه کرد.

بعد دستش را گرفت.

«باشه.»


---

راهروی زیرزمین تاریک بود.

صدای قدم‌هایشان در فضای خالی می‌پیچید.

ناگهان آت ایستاد.

«جونگکوک...»

«چی؟»

«اونجا.»

روی دیوار، همان نماد تاج سیاه حک شده بود.

اما این بار زیرش نوشته‌ای وجود داشت:

«وارثان واقعی، همیشه با خون انتخاب نمی‌شوند.»

آت آرام گفت:

«این یعنی چی؟»

جونگکوک هنوز جواب نداده بود که صدای عموی آت از تاریکی آمد:

«یعنی شما دو نفر هنوز مهم‌ترین راز رو نمی‌دونین.»

مرد از انتهای راهرو ظاهر شد.

آت جلو رفت.

«تمومش کن.»

مرد لبخند زد.

«هنوز نه.»

او یک پوشه قدیمی را روی زمین انداخت.

آت آن را برداشت.

صفحه اول...

نام مادرش.

صفحه دوم...

نام پدر جونگکوک.

و صفحه سوم...

نام خود آت.

آت با ناباوری گفت:

«چرا اسم من اینجاست؟»

عمویش پاسخ داد:

«چون تو از خیلی قبل‌تر از این ازدواج، بخشی از این پیمان بودی.»

جونگکوک به پوشه نگاه کرد.

«یعنی چی؟»

مرد لبخند زد.

«یعنی آت تنها وارث خاندان پارک نیست...»

مکث کرد.

«اون کلید اصلی تاج سایه‌هاست.»

آت خشک شد.

جونگکوک فوراً کنار او ایستاد.

«بهش نزدیک نشو.»

مرد خندید.

«دیر شده.»

چراغ‌های زیرزمین ناگهان خاموش شدند.

وقتی دوباره روشن شدند...

مرد ناپدید شده بود.

و روی زمین فقط یک جمله باقی مانده بود:

«حقیقت بعدی را از خود آت بپرسید.»

آت به جونگکوک نگاه کرد.

«من... چه چیزی رو نمی‌دونم؟»

جونگکوک آرام دستش را گرفت.

«هرچی باشه، با هم پیداش می‌کنیم.»

آت برای اولین بار بدون شوخی و غرور گفت:

«قول می‌دی؟»

جونگکوک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

«قول می‌دم.»

پایان پارت ۱۸ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۹ | حقیقتی که آت نمی‌دانستزیرزمی...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۷ | کسی که نباید اینجا می‌بودسال...

عقدی که قلب را دزدید 🖤پارت ۱۶ | شب عروسیسه هفته گذشت...بالاخ...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 20سکوت اتاق سنگین شده بود.همه به عکس روی صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط