تو مطعلق به منی
پارت_26
بعد شنیدن این حرف منشی عصبی رفتم سمت ماشین ات من کو ات خوشگلم اون عو.ضی با دخترم چی کار کرده دشمن خونی من چطور جرأت کرده فکرش به سمت ات بره چه برسه بره اونو بگیره... با تمام سرعت به سمت عمارت رفتم با دیدن وضع عمارت عصبی شدم و برگشتم که برم آجوما رو دیدم که آشفته بود سمتش حرکت کردم گفتم
_خوبی آجوما؟
آجوما:ات رو اون چا اوون هی بردتش
_میدونم
آجوما:نه نمیدونییی
_چیو،؟!
آجوما: اون عموش روی ات قمارکرده بود و به این مرد باخت و اون هم تو اومد بردش ات هر چقدر تقلا کرد نتونست...هق بیارش اون دختر گناه داره
_نگران نباش میارمش برو بالا و استراحت کن
آجوما چشمی گفت و رفت بالا و منم بعد رفتنش زنگ زدم به نام دو
¤سلامم بی مع_
_ولش اینا رو چا اوون هی ات رو دزدیده فک میکنه ات مال اونه چون عموش تو قمار ات رو به اون باخته و امروز آر تو عمارت زمانی که نبودم بردتش....کمک کن پسر
¤الان ات دست اوون هی هست؟
_دِ آره دیگه احمق
¤تو هم میدونی که من با اون اوون هی دوستم می خوای کمکت کنم؟
_تو به خاطر عملیات من دوست شدی اینو فراموش نکن
¤من به دوستم خیانت نمیکنم
_هههه داری طرف اونو میگیری لعنتی تو داداشمی. "عربده"
¤یونگی شوخی کردم داداش واسا بهش زنگ بزنم
گوشی رو قطع کرد و رف به چا اوون هی زنگ زد و گفت
¤سلام داداش چه طوری
~سلام مرسی خودت خوبی؟
¤منم خوبم شنیدم کودتا کردی...
~آره زنن رو برگردوندم
¤هاع؟
~بابا من با عموش شرط بستم اگه باخت برادر زاده اش مال من و اون باخت بعدش فرار کرد پیش یونگی با یونگی رفت تو رابطه و من پیداش کردم و الان آوردمش پیش خودم
¤آفرین داداش حالا کی مارو به زن داداش معرفی میکنی؟
~امشب...همون کافه آقای شین
¤اوکیه بابا میام ساعت شیش اونجام
~خدافظ
قطع کرد گوشی رو
باید زود به یونگی زنگبزنم بگم که اون زمان قرار داریم بیاد حداقل یونگی اون رو از دور ببینه
¤داداش سریع میگم چون باید آماده شم امشب ساعت ۶ کافه آقای شین اون ات رو با خودش میاره بیا و نگاش کم فقط امشب نگاهش میکنی فردا شب میبریش
_.....عاا باشه.خدافظ
قطع کرو گوشی رو
یونگی
یه چیزی توی گلوم بود انگار داشت منو میکشت واسه چی من اینطوری نبودن که خیلی ها ترکم کردن ولی این حس رو نداشتم انگار یک تیکه ای از وجودم رو. کندن و دادن سگ های ولگرد بخورن عصبی ....لباسم رو عوض کردم بلاخره قراره دخترکم رو ببینم البته از دور اگه نگاهش بهم افتاد نگه چه دوست پسر زشت و شلخته ای...اون کت شلوار مشکی با تیشرت سفیدم رو پوشیدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم ساعت نزدیک های ۶ بود دیگه رسیدم با دیدن اون منظره قلبم وایساد نفسم نمیومد چی ات داشت با اون....
#اد_هوپی
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.