part : ¹¹
part : ¹¹
صبح روز بعد، قصر مثل همیشه با صدای رفتوآمد خدمتکاران بیدار شد.
اما برخلاف روزهای قبل، چیزی در میان مردم قصر زمزمه میشد.
«آن پسر از کجا آمده؟»
«چطور ممکن است شاهزاده اجازه داده باشد یک غریبه در قصر بماند؟»
جونگکوک که از کنار حیاط عبور میکرد، متوجه نگاههای اطرافیان شد.
نگاههایی پر از کنجکاوی...
و کمی بیاعتمادی.
آرام ایستاد.
او به این نگاهها عادت نداشت.
در دنیای خودش، هیچکس او را اینگونه نمیدید.
اما اینجا...
او واقعاً یک غریبه بود.
در همین لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
°پس واقعاً همان پسری هستی که همه دربارهاش حرف میزنند.
جونگکوک برگشت.
مردی با لباس رسمی قصر مقابلش ایستاده بود.
_شما؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
°من یکی از مشاوران قصر هستم.
چند قدم جلو آمد.
°اما هنوز متوجه نمیشوم چرا باید به کسی که هیچ گذشتهای ندارد، اعتماد کنیم.
جونگکوک چیزی نگفت.
چون خودش هم جوابی برای این سؤال نداشت.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای آشنایی شنید.
+کافی است.
همه به سمت صدا برگشتند.
بکهیون وارد حیاط شد.
مثل همیشه آرام و جدی.
اما این بار چیزی در نگاهش متفاوت بود.
مشاور تعظیم کرد.
°سرورم، فقط میخواستم مطمئن شوم این غریبه خطری برای قصر ندارد.
بکهیون نگاهش را به جونگکوک انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
+اگر او قصد آسیب داشت، فرصتش را تا الان پیدا کرده بود.
مشاور ساکت شد.
+و اگر کسی قرار است درباره او قضاوت کند...
مکث کرد.
+ابتدا باید بداند که او مهمان این قصر است.
جونگکوک با تعجب به بکهیون نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما شنیدن این جمله از طرف او حس عجیبی داشت.
مشاور دوباره تعظیم کرد و عقب رفت.
وقتی تنها شدند، جونگکوک آرام گفت:
_لازم نبود از من دفاع کنید.
بکهیون به او نگاه کرد.
+میدانم.
_پس چرا این کار رو کردید؟
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
سؤالی بود که جوابش را خودش هم نمیدانست.
+چون...
مکث کرد.
+چون نمیخواستم کسی قبل از اینکه تو را بشناسد، دربارهات تصمیم بگیرد.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
و برای اولین بار...
بکهیون هم خیلی کم، لبخند زد.
لبخندی کوتاه.
اما واقعی.
در همان لحظه، از دور چشمی آنها را زیر نظر داشت.
کسی که از نزدیک شدن این دو نفر خوشحال نبود...
و شاید این تازه شروع مشکلات بود.
~~~
ادامه دارد...
صبح روز بعد، قصر مثل همیشه با صدای رفتوآمد خدمتکاران بیدار شد.
اما برخلاف روزهای قبل، چیزی در میان مردم قصر زمزمه میشد.
«آن پسر از کجا آمده؟»
«چطور ممکن است شاهزاده اجازه داده باشد یک غریبه در قصر بماند؟»
جونگکوک که از کنار حیاط عبور میکرد، متوجه نگاههای اطرافیان شد.
نگاههایی پر از کنجکاوی...
و کمی بیاعتمادی.
آرام ایستاد.
او به این نگاهها عادت نداشت.
در دنیای خودش، هیچکس او را اینگونه نمیدید.
اما اینجا...
او واقعاً یک غریبه بود.
در همین لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
°پس واقعاً همان پسری هستی که همه دربارهاش حرف میزنند.
جونگکوک برگشت.
مردی با لباس رسمی قصر مقابلش ایستاده بود.
_شما؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
°من یکی از مشاوران قصر هستم.
چند قدم جلو آمد.
°اما هنوز متوجه نمیشوم چرا باید به کسی که هیچ گذشتهای ندارد، اعتماد کنیم.
جونگکوک چیزی نگفت.
چون خودش هم جوابی برای این سؤال نداشت.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای آشنایی شنید.
+کافی است.
همه به سمت صدا برگشتند.
بکهیون وارد حیاط شد.
مثل همیشه آرام و جدی.
اما این بار چیزی در نگاهش متفاوت بود.
مشاور تعظیم کرد.
°سرورم، فقط میخواستم مطمئن شوم این غریبه خطری برای قصر ندارد.
بکهیون نگاهش را به جونگکوک انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
+اگر او قصد آسیب داشت، فرصتش را تا الان پیدا کرده بود.
مشاور ساکت شد.
+و اگر کسی قرار است درباره او قضاوت کند...
مکث کرد.
+ابتدا باید بداند که او مهمان این قصر است.
جونگکوک با تعجب به بکهیون نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما شنیدن این جمله از طرف او حس عجیبی داشت.
مشاور دوباره تعظیم کرد و عقب رفت.
وقتی تنها شدند، جونگکوک آرام گفت:
_لازم نبود از من دفاع کنید.
بکهیون به او نگاه کرد.
+میدانم.
_پس چرا این کار رو کردید؟
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
سؤالی بود که جوابش را خودش هم نمیدانست.
+چون...
مکث کرد.
+چون نمیخواستم کسی قبل از اینکه تو را بشناسد، دربارهات تصمیم بگیرد.
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
و برای اولین بار...
بکهیون هم خیلی کم، لبخند زد.
لبخندی کوتاه.
اما واقعی.
در همان لحظه، از دور چشمی آنها را زیر نظر داشت.
کسی که از نزدیک شدن این دو نفر خوشحال نبود...
و شاید این تازه شروع مشکلات بود.
~~~
ادامه دارد...
- ۲۹۱
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط