{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ¹⁰

part : ¹⁰

شب آرامی قصر را فرا گرفته بود.

ماه کامل در آسمان می‌درخشید و نورش از پنجره‌های بلند قصر به داخل می‌تابید.

جونگ‌کوک هنوز خوابش نبرده بود.

روی تخت نشسته بود و به کتابی که باعث تمام این اتفاقات شده بود فکر می‌کرد.

کتابی که او را از دنیای خودش جدا کرده بود...

و به جایی آورده بود که حتی تصورش را هم نمی‌کرد.

آرام از اتاق بیرون آمد.

هوای شب خنک بود و سکوت حیاط قصر، حس عجیبی داشت.

اما وقتی به باغ رسید، کسی را آنجا دید.

بکهیون.

شاهزاده کنار درختی قدیمی ایستاده بود و به آسمان نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک لحظه‌ای مردد شد.

نمی‌خواست مزاحمش شود.

اما بکهیون بدون اینکه برگردد گفت:

+اگر چیزی می‌خواهی بگویی، بگو.

جونگ‌کوک کمی جا خورد.

_چطور فهمیدید من اینجام؟

بکهیون آرام جواب داد:

+قصر ساکت است. صدای قدم‌های غریبه‌ها را زود متوجه می‌شوم.

جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.

_حتی وقتی تنها هستید هم مثل یک شاهزاده رفتار می‌کنید.

برای لحظه‌ای سکوت شد.

بعد...

بکهیون آرام پرسید:

+در دنیای تو...

مکث کرد.

+آیا مردم همیشه تنها هستند؟

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

_چرا اینو پرسیدید؟

بکهیون نگاهش را به ماه دوخت.

+چون گاهی فکر می‌کنم هرچه بیشتر به جایگاهی که دارم نزدیک می‌شوم، از آدم‌هایی که اطرافم هستند دورتر می‌شوم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

برای اولین بار صدای بکهیون نه شبیه یک شاهزاده...

بلکه شبیه یک انسان بود.

+از کودکی به من یاد دادند احساساتم را نشان ندهم.

مکث کرد.

+گفتند یک شاهزاده نباید ضعیف به نظر برسد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

_ولی احساس داشتن، آدم رو ضعیف نمی‌کنه.

بکهیون به او نگاه کرد.

این جمله ساده بود...

اما انگار کسی سال‌ها منتظر بود آن را به او بگوید.

+تو همیشه اینقدر راحت حرف می‌زنی؟

جونگ‌کوک خندید.

_شاید.

کمی مکث کرد.

_یا شاید چون شما اولین کسی هستید که واقعاً گوش می‌کنه.

نگاهشان برای چند لحظه به هم گره خورد.

این بار نه مثل یک شاهزاده و یک غریبه.

بلکه مثل دو انسانی که کم‌کم داشتند همدیگر را می‌شناختند.

نسیم آرامی از میان درختان گذشت.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

همین گفت‌وگوی ساده در یک شب آرام، شروع چیزی خواهد بود که سرنوشتشان را تغییر می‌دهد.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

part : ⁹صدای آرام باران، فضای قصر را پر کرده بود.جونگ‌کوک کن...

part : ⁸صدای قدم‌های بکهیون در راهروهای بلند قصر می‌پیچید.هر...

againpart : ⁶صبح با صدای پرندگان و نور کم‌رنگ خورشید آغاز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط