{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ⁹

part : ⁹

صدای آرام باران، فضای قصر را پر کرده بود.

جونگ‌کوک کنار پنجره نشسته بود و به قطره‌هایی که روی چوب‌های قدیمی می‌لغزیدند نگاه می‌کرد.

هنوز هم برایش باورکردنی نبود.

دنیایی که روز قبل فقط در صفحات یک کتاب وجود داشت، حالا تمام چیزی بود که می‌دید.

اما بیشتر از همه...

فکرش درگیر یک نفر بود.

شاهزاده‌ای با چشمانی سرد، اما نگاهی که انگار چیزی را پنهان می‌کرد.

در همین لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد.

جونگ‌کوک برگشت.

بکهیون وارد شد.

با همان لباس‌های سلطنتی، همان حالت آرام و همان فاصله‌ای که همیشه بین خودش و دیگران نگه می‌داشت.

جونگ‌کوک سریع بلند شد.

_سرورم.

بکهیون چند لحظه نگاهش کرد.

+لازم نیست هر بار مرا این‌گونه صدا بزنی.

جونگ‌کوک کمی متعجب شد.

_اما شما شاهزاده هستید.

بکهیون نگاهش را از او گرفت.

+در این قصر، بله.

چند لحظه سکوت بینشان افتاد.

بکهیون جلوتر آمد.

+می‌خواهم درباره تو بدانم.

جونگ‌کوک کمی محتاط شد.

_درباره من؟

+بله.

نگاه بکهیون جدی شد.

+از کجا آمده‌ای؟

جونگ‌کوک ساکت ماند.

چطور می‌توانست توضیح دهد؟

چطور می‌توانست بگوید از جایی آمده که برای مردم این زمان حتی تصورش هم غیرممکن بود؟

_اگر بگم باور نمی‌کنید.

بکهیون آرام جواب داد:

+امتحان کن.

جونگ‌کوک به چشمانش نگاه کرد.

برای اولین بار احساس کرد شاید بتواند به او اعتماد کند.

_من... از اینجا نیستم.

بکهیون چیزی نگفت.

فقط منتظر ماند.

_جایی که من زندگی می‌کردم، چیزهایی وجود داشت که در این زمان نیست. ماشین‌ها... ساختمان‌های بلند... چیزهایی که شاید برای شما عجیب باشه.

بکهیون کمی اخم کرد.

+پس می‌گویی از آینده آمده‌ای؟

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

_شما... باور کردید؟

بکهیون آرام به سمت پنجره رفت.

+نمی‌دانم.

مکث کرد.

+اما از وقتی تو را دیدم، فهمیدم همه چیز را نمی‌توان با منطق توضیح داد.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای سکوت کرد.

انتظار داشت مسخره شود.
انتظار داشت کسی حرف‌هایش را باور نکند.

اما بکهیون فقط گوش داده بود.

و همین برایش عجیب بود.

بکهیون آرام گفت:

+یک سؤال دیگر دارم.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

+چرا وقتی مرا دیدی... نترسیدی؟

جونگ‌کوک کمی فکر کرد.

نمی‌دانست جوابش چیست.

اما حقیقت را گفت.

_چون حس کردم شما اون چیزی نیستید که بقیه می‌بینن.

برای اولین بار، چهره‌ی آرام بکهیون کمی تغییر کرد.

انگار آن جمله بیشتر از چیزی که انتظار داشت، روی او تأثیر گذاشته بود.

و در آن سکوت کوتاه...

دو نفری که از دو زمان متفاوت آمده بودند، کمی به هم نزدیک‌تر شدند.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

part : ¹⁰شب آرامی قصر را فرا گرفته بود.ماه کامل در آسمان می‌...

part : ⁸صدای قدم‌های بکهیون در راهروهای بلند قصر می‌پیچید.هر...

part : ⁷بعد از آن نگاه کوتاه، جونگ‌کوک دیگر نتوانست مثل قبل ...

againpart : ⁶صبح با صدای پرندگان و نور کم‌رنگ خورشید آغاز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط