{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روزهایی هست،

یک روزهایی هست،
که آدم نمیتواند تنهایی از پس اش بر بیاید
از همان روزهایی که، دقیقه به دقیقه رو به روی پنجره می ایستی، سماور را روشن نگه میداری، گوشی را چک میکنی که مبادا شارژ باطری اش تمام شده باشد!
بعد، بعد ؛
لبانت را روی هم فشار می دهی تا صدایت درِ دنیا را نلرزاند!!
و قلبت که دیگر حتی با تو هم نسبتی ندارد دلش می خواهد کنده شود اما تو به اجبار نگه اش میداری، تا... تا یک روزِ دیگر، وقتی تصمیم گرفتی دل از تعلقات بِکنی، گوشی را خاموش میکنی، آبِ سماور را در سینک میریزی، پای پنجره می ایستی وَ نگاهِ سردت را می دوزی به نیامدن ها...
و چشمانِ ماتِ تو، شاید آنموقع کسی را ببیند که دیگر قلبی برایش به تپیدن های بی وقفه نمی افتد..
امّا
به ما یاد ندادند با دوست نداشتن های بعد از آن روز چه باید بکنیم ..
دیدگاه ها (۲۱)

میدانی رفیق ؟! , نوبرانه ها انگار یک حس و حالِ دیگری دارَند ...

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم" لطیف" را دوست تر دارم...

فصل سرخوشی های مدام در راه است، فصل رکوع درختان گیلاس و قیام...

یعنی اینکه میگویند عشق ها هم مجازی شدند را بیخود نمیگویندنه ...

_____________________________________[ CARTOGRAPHER'S OATH ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۷گلوله به دیوار کنار سر جونگ کوک...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟱هانا که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط