{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۴: ولیعهد یا مرد عنکبوتی؟
چند دقیقه از تماس گذشته بود.
اتاق هنوز پر از خنده بود.
میرا روی فرش دراز کشیده بود و هر چند ثانیه یک‌بار می‌گفت:
— «دیوار به دیوار… واقعاً گفت دیوار به دیوار؟!»
سوهیون بالش را بغل کرده بود و می‌خندید.
— «به نظرم الان گوشش چسبیده به دیوار ببینه ما چی میگیم.»
سوآ گوشی را کنار گذاشت و گفت:
— «بس کنین دیگه.»
اما خودش هم هنوز لبخند می‌زد.
میرا شیطنت‌آمیز گفت:
— «سوآ…»
— «چی؟»
— «اگه نصف شب از بالکن بیاد داخل تعجب نکن.»
سوآ چشم‌هایش را گرد کرد.
— «دیگه اغراق نکن!»
همان لحظه_
صدایی خیلی آرام از سمت پنجره آمد.
سوهیون آرام گفت:
— «…این صدا از کجا اومد؟»
تق.
این بار واضح‌تر.
از سمت بالکن.
میرا آهسته بلند شد.
— «نه…»
سوآ با ناباوری به پنجره نگاه می‌کرد.
سوهیون آرام به سمت پرده رفت.
— «اگه واقعاً اون باشه…»
میرا زیر لب گفت:
— «من سکته می‌کنم.»
سوهیون پرده را کنار زد.
و همان لحظه—
سه نفر همزمان خشکشان زد.
جونگ‌کوک بیرون بالکن ایستاده بود.
یک دستش به نرده گرفته بود.
و با خونسردی کامل گفت:
— «می‌تونم بیام داخل؟»
سوآ با شوک گفت:
— «تو… از بالکن اومدی؟!»
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— «آره.»
میرا تقریباً جیغ زد.
— «تو ولیعهدی یا مرد عنکبوتی؟!»
سوهیون با ناباوری گفت:
— «طبقه دومه اینجا واقعا باعث تاسفه!»
جونگ‌کوک خیلی آرام جواب داد:
— «می‌دونم.»
سوآ سریع بلند شد و به سمت پنجره رفت.
— «دیوونه شدی؟ اگه می‌افتادی چی؟!»
جونگ‌کوک با خونسردی گفت:
— «نمی‌افتادم.»
میرا دست به پیشانی زد.
— «اعتماد به نفسشو ببین…»
سوآ در بالکن را باز کرد.
جونگ‌کوک خیلی راحت داخل آمد.
انگار همین الان از راهرو وارد شده.
سوهیون دست به سینه گفت:
— «ما پنج دقیقه پیش بیرونت کردیم.»
جونگ‌کوک گفت:
— «یادمه.»
میرا گفت:
— «پس چرا برگشتی؟»
جونگ‌کوک خیلی جدی به سوآ نگاه کرد.
«می‌خواستم مطمئن شم گوشی کار می‌کنه.»
میرا منفجر شد از خنده.
— «برای این از بالکن بالا اومدی؟!»
سوهیون هم خندید.
— «بدترین بهونه تاریخ!»
سوآ هم دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
— «واقعاً برای همین اومدی؟»
جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
— «نه.»
سوآ ابرو بالا برد.
— «پس چرا؟»
جونگ‌کوک مستقیم نگاهش کرد.
و گفت:
— «می‌خواستم ببینم هنوز بیداری.»
میرا آرام به سوهیون نگاه کرد.
و زیر لب گفت:
— «اوه…»
سوهیون هم همان‌طور آهسته گفت:
— «این دیگه خیلی عاشقانه شد.»
سوآ کمی سرخ شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
در اتاق ناگهان باز شد.
تهیونگ داخل را نگاه کرد.
چند ثانیه صحنه را بررسی کرد.
جونگ‌کوک.
داخل اتاق.
دخترها.
بالکن باز.
تهیونگ آه کشید.
— «می‌دونستم.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «چی رو؟»
تهیونگ به بالکن اشاره کرد.
— «که از بالکن میری.»
بعد جلو آمد، یقه جونگ‌کوک را گرفت و گفت:
— «بیا پایین مرد عنکبوتی.»
میرا از خنده خم شد.
— «مرد عنکبوتی قصر!»
جونگ‌کوک اعتراض کرد:
— «ولم کن.»
تهیونگ او را به سمت در می‌کشید.
— «تو فردا باید زنده باشی ولیعهد.»
جونگ‌کوک هنوز سعی می‌کرد برگردد.
— «سوآ—»
سوآ خندید.
— «قانون دخترها.»
تهیونگ گفت:
— «شنیدی.»
و این بار واقعاً او را از اتاق بیرون برد.
در بسته شد.
چند ثانیه سکوت.
خنده سه دختر دوباره کل اتاق را پر کرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۳: ولیعهدی که مخفیانه عاشقتهچند دقیقه بعد ...

#تاج_و_طوفانپارت ۸۲: قصر بالاخره آرام شده بودبعد از آن همه ن...

تو مال منی...p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط