{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 57
✦.................................

لینا با خنده چشم‌هایش را چرخاند.

لینا: معلومه

چند ساعت بعد، هر دو خسته اما راضی در کافه‌ای دنج در طبقه آخر مرکز خرید نشسته بودند. پنجره‌های بزرگ کافه منظره زیبایی از شهر را نشان می‌داد و نور نارنجی غروب آرام‌آرام روی ساختمان‌های بلند سئول می‌نشست.

آیلین تازه جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورده بود که گوشی روی میز لرزید.

نگاهی به صفحه انداخت و لبخند کوچکی زد.

+ کایه

لینا فوراً ابرویی بالا انداخت

لینا: دوستته؟

+ آره

لینا: جواب بده ببینم چی میگه.

آیلین تماس را وصل کرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.

+ الو؟

کای: بالاخره جواب دادی

+ سلام به تو هم

کای: کجایی؟

+ بیرون

کای: خیلی دقیق بود

آیلین خندید و به منظره پشت پنجره نگاه کرد.

+ مرکز خرید

کای: صدات گرفته‌ست...مریضی؟
+ متاسفانه اره.

کای: عه جدی؟ مریضا معمولاً توی خونه استراحت می‌کنن.

+ من یه مدل خاصم

کای آه کوتاهی کشید.

کای: اینو قبول دارم

مکالمه چند دقیقه ادامه پیدا کرد تا اینکه آیلین خیلی عادی گفت برای یه مدت قراره در عمارت خانواده کیم زندگی بماند.

آن طرف خط چند ثانیه سکوت شد.

کای: عمارت خانواده کیم؟

+ آره

کای: و الان تازه دارم می‌فهمم؟

آیلین شانه بالا انداخت

+ یادم رفت بگم

لینا که روبه‌رویش نشسته بود، با زحمت جلوی خنده‌اش را گرفته بود.

کای: تو یه روز منو سکته میدی

+ ولی هنوز زنده‌ای

کای زیر لب خندید.

چند دقیقه بعد تماس تمام شد اما قبل از خداحافظی، آیلین آدرس کافه را هم برایش فرستاد. بیشتر برای اینکه نشان بدهد چیزی را از او پنهان نمی‌کند.

البته اصلاً فکر نمی‌کرد کای واقعاً خودش را به آنجا برساند.

اما حدود چهل دقیقه بعد، درست وقتی مشغول خوردن آخرین تکه کیک شکلاتی‌اش بود، صدایی از بالای سرش شنید.

کای: امیدوارم حداقل یه تکه برای من گذاشته باشی.

آیلین با تعجب سر بلند کرد.
چند ثانیه فقط به او خیره ماند

+ این لا៸شیو .. تو اینجا چیکار میکنی؟!

کای لبخند زد و روی صندلی نشست

کای: خودت آدرس دادی

+ آدرس دادم، دعوتنامه عروسی که نفرستادم.

لینا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

کای: واقعاً انتظار نداشتی بیام؟

+ نه

کای: خب اومدم

+ خیلی عجیبی

کای: اینو از تو می‌شنوم؟

آیلین چند لحظه نگاهش کرد و بعد خندید.
بعد از آن، عصر آرامشان شکل دیگری گرفت.

سه نفری در خیابان‌های روشن سئول قدم زدند. از دکه‌های خیابانی غذا خریدند، وارد چند مغازه شدند و سر هر موضوع بی‌اهمیتی خندیدند.

آیلین مثل همیشه مرکز دردسر بود؛ یک بار نزدیک بود نوشیدنی‌اش را روی خودش بریزد، یک بار مسیر را اشتباه رفت و با اعتمادبه‌نفس کامل ادعا کرد اصلاً گم نشده بودند.

لینا و کای هم کم‌کم تسلیم منطق عجیب او شدند.

نزدیک غروب به کنار رودخانه هان رسیدند. نسیم خنکی روی آب حرکت می‌کرد و نور چراغ‌های شهر روی سطح رودخانه می‌درخشید. آیلین دست‌هایش را داخل جیب هودی‌اش فرو برد و نفس عمیقی کشید.

+ امشب خیلی خوب بود.

لینا لبخند زد

لینا: آره، بد نبود

کای نگاه کوتاهی به لینا انداخت.

کای: بد نبود؟

لینا: باشه، خوب بود.

آیلین با رضایت سر تکان داد.

+ حالا شد.

شب خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردند گذشت.

وقتی ساعت از نیمه‌شب عبور کرد، بالاخره تصمیم گرفتند برگردند. خستگی کم‌کم خودش را نشان می‌داد و حتی آیلین هم دیگر انرژی اول روز را نداشت.

همین که داخل ماشین نشست، سرش را به شیشه تکیه داد. چراغ‌های شهر یکی‌یکی از کنارشان عبور می‌کردند و سکوت آرامی داخل ماشین جریان داشت.

چشم‌هایش کم‌کم سنگین شدند.
چند دقیقه بعد دیگر کاملاً خواب بود.
و در تمام مسیر برگشت...
کای بیشتر از یک بار نگاهش کرد، اما مثل همیشه چیزی نگفت.

..
اسلاید دو کای
دیدگاه ها (۱۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 58✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 55 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط