{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق اجباری

عشق اجباری
پارت ۴
همین طور که به ساناز اس میدادم به جاده نگاه کردم از مسیر فهمیدم که بسمت جنگل میریم . بعد از ۱ ساعت تو ی راه بودن رسیدیم به یه اعمارت ، خیلی شبیه قصر های قدیمی بود . در ورودی رو که باز کردن و وارد حیاط شدیم از چیزی که می‌دیدم شاخام بالای سرم داشت در میومد . «یا امامزاده پشم ، اینجا چرا این شکلیه.»ماشین ترمز کرد منم پیاده شدم و ساکم رو برداشتم . چشمام شده بودم اندازه بشقاب یه کم به اطرافم نگاه کردم که دیدم ساناز بد تر از من داره به اطرافش نگاه میکنه . وقتی منو دید یدونه از اون جیغ های فرا بنفش مخصوص خودش زد و پرید بغلم ساناز«احمق دلم برات تنگ شده بود.» مانلی «آخه گوسفند دیشب داشتیم با هم چت می کردیم ، چیه عین این آمازونی‌ها پریدی بغلم داری لهم می کنی » یه ذره به هم نگاه کردی زدیم زیر خنده .
ساناز «وای یعنی ابزار احساساتمون به پنها تو حلقم 😂»
مانلی «ناموسن خیلی خوب بود😂. راستی سانی چرا اینجا اینجوریه انگار اومدیم خونه‌ی ارواح مگس هم پر نمی زنه.»
سانی «آره والا منم دارم از تعجب میمیرم» همون لحظه یه خانم تقریباً چاق و قد کوتاه اومد و گفت «از این طرف لطفاً دنبال من بیاین»با اومدنش به قول ساناز آدم شدیم و سکوت کردیم.
دیدگاه ها (۴)

عشق اجباریپارت ۵ همین طوری که با ساناز پشت خانومه راه می‌رفت...

ممنونم از حمایتتون 💜💜

عشق اجباریپارت ۳ واقعا با این حرف بابام دلم شکست با صدایی که...

سوال بپرسید جواب میدم ولی فقط یدونه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط