{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق اجباری

عشق اجباری
پارت ۵
همین طوری که با ساناز پشت خانومه راه می‌رفتیم به در اعمارت رسیدیم . در رو اون خانومه برا مون باز کرده و ما رو به طرف پذیرایی راهنمایی کرد . وارد پذیرایی که شدیم یه پیر مرد مسن با دو تا پسر که اولیش موهای مدل خامه ای مشکی داشت با چشمای مشکی و پوستش سفید بود ولی نه زیاد یه کمی به سبزه می زد قدش بلند بود هیکل هم به تارزان گفته بود تو برو من جات هستم. اون یکی پسره هم مو های مشکی عین اون یکی مدل خامه ای چشم های عسلی پوست سبزه قد بلند هیکلش از اون یکی کوچیک تر بود ولی اونم یه پا تارزان بود ، پیرمرد هم شبیه پسر اولیه بود
پیرمرده «خب عروس هام خوش اومدین .» رو به پسراش گفت « هر کدوم یکی رو انتخاب کنید» اینقدر حرصم گرفت انگار ما لباسیم قبل از پسرا گفتم « آقای به ظاهر محترم ما لباس نیستیم که پسرات انتخابمون کنن » سانی «راست میگه این چه وضعیه»پسر دومیه « ببینید اینجا حرف، حرف ما هستش شما هم حق ندارید رو حرف ما حرف بزنید. بابا من اون دختر مو مشکیه که چشمای سبز و عسلی هستش رو می خوام »منظورش ساناز بود . اون یکی هم گفت «بابا این دختر تخس رو می خوام همون پیشیه طلایی رو میگم»
پسر دومیه گفت «خب من من ایلیا هستم و اونم دانیال هستش خب پدر ما بریم با خانوم هامون آشنا بشیم» ایلیا به زور دست ساناز رو گرفت دانیال هم دست منو به زور ما رو بردن طبقه ی بالا .
دیدگاه ها (۳)

ممنونم از حمایتتون 💜💜

عکس شخصیت های رمان عشق اجباری

عشق اجباریپارت ۴ همین طور که به ساناز اس میدادم به جاده نگاه...

عشق اجباریپارت ۳ واقعا با این حرف بابام دلم شکست با صدایی که...

تبلتم ۲۱ درصد شارژ داره اما من کلی ایده داریم که نمیتونم ول ...

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩ part ⁹جین :....با پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط