عشق اجباری
عشق اجباری
پارت ۳
واقعا با این حرف بابام دلم شکست با صدایی که از بغض می لرزید گفتم «بابا یادت باشه تو مامان قول داده بودی »بعدش به دون نگاه کردن بهش به مانی گفتم «به امید دیدار داداشی جونم»اینو گفتمو به طرف ماشین دویدم ، در ماشین رو باز کردم خودمو پرت کردم تو ماشین . همین که ماشین راه افتاد بغضم ترکید. بی صدا اشک می ریختم و به خاطراتم با مامانم و بابام فک می کردم . از وقتی که مامانم رفت شادی هم از خونمون رفت . البته اگه شیطونی های منو در نظر نگیریم.
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد نگاه کردم ساناز بود بهترین دوستم که البته با هاشون رفت و آمد خانوادگی داشتیم و باباش یکی دیگه از شریک های بابام بود .
با دیدن متن اس ام اس کم مونده بود که از خوشحالی پرواز کنم . باروم نمیشد ساناز هم داشت میومد پیش اون خانواده
اون یکی شریک به بابای اونم گفته بود که باید دخترت با اون یکی پسرم ازدواج کنه وگرنه شراکت رو بهم میزنه.
پارت ۳
واقعا با این حرف بابام دلم شکست با صدایی که از بغض می لرزید گفتم «بابا یادت باشه تو مامان قول داده بودی »بعدش به دون نگاه کردن بهش به مانی گفتم «به امید دیدار داداشی جونم»اینو گفتمو به طرف ماشین دویدم ، در ماشین رو باز کردم خودمو پرت کردم تو ماشین . همین که ماشین راه افتاد بغضم ترکید. بی صدا اشک می ریختم و به خاطراتم با مامانم و بابام فک می کردم . از وقتی که مامانم رفت شادی هم از خونمون رفت . البته اگه شیطونی های منو در نظر نگیریم.
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد نگاه کردم ساناز بود بهترین دوستم که البته با هاشون رفت و آمد خانوادگی داشتیم و باباش یکی دیگه از شریک های بابام بود .
با دیدن متن اس ام اس کم مونده بود که از خوشحالی پرواز کنم . باروم نمیشد ساناز هم داشت میومد پیش اون خانواده
اون یکی شریک به بابای اونم گفته بود که باید دخترت با اون یکی پسرم ازدواج کنه وگرنه شراکت رو بهم میزنه.
- ۱۰.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط