ص ۶۹
ص ۶۹
پریسا متوجه پریشانیم بود ولی همه انهارا به بیماری پدرم مرتبط میدانست و من هم تایید میکردم .
پریسا برایم تعریف کرد زمانی که من کنار پدرم بودم
وقتی با ماریه و سودابه و لیلا و اکرم و اذر و اعظم و نرگس جمع بودند محجوبی را صدا میزند و به محجوبی میگوید
تو واقعا عاشقمی ؟ محجوبی میگوید بله ! از مححبوبی می پرسد خوشبختی مرا میخواهی ؟ محجوبی میگوید جز خوشبختی تو ارزویی ندارم ...
پریسا میگوید پس برای خوشبختی من یکی از اپارتهای پدرت را به نامم کن محجوبی میگوید بعد عقد کنیم ؟ پریسا میگوید نه ! برای اینکه من خوشبخت شوم و با خوشبختی با یک عشق واقعی زندگی کنم ...
که صدای خنده دخترها باعث تحقیر محجوبی میشود و دخترها هم طی شبکه ارتباطی قویی که داشتند در دانشگاه پخش کردند که محجوبی در جمع به پریسا گفت عاشقتم و پریسا او را سنگ روی یخ کرد ...
این موضوع باعث شده بود محجوبی بعضی از دوست دخترهایش را از دست بدهد و توسط اقایان نیز تحقیر شود
وقتی پریسا این موضوع را برایم تعریف کرد شانه هایم از بار مسئولیت شدید درد گرفت ...
از روی تعصب وجنون و فی البداهه تصمیم گرفتم ولی امروز خوشحالم
به پریسا گفتم
عزیزم من باید در مورد یک موضوع جدی با پدرت صحبت کنم
پریسا با چشمان باز گفت قبل از من ؟
گفتم بله باید با پدر صحبت کنم بعد به خودت میگویم
پریسا در فکر فرو رفت و گفت یعنی پدرم از من به تو محرم تر شده ؟
گفتم پریسا حان من به کمک پدرت نیاز دارم تا بتونم چطور تو را خوشبخت کنم کمتر خطا کنم و خطاهایم را جبران کنم ....
پریسا گفت اشتباهی کرده ای و میخواهی پدرم به من بگوید گفتم نه ! شخصی خطا کرده و من باید جور ان را بکشم ولی میدانم تو تاقت شنیدن نداری !
پریسا بلند شد و خیلی جدی گفت
سیاوش اگر میخواهی به اسم اینکه من ناراحت نشوم و احساسم جریح دار نشه از الان مشکلات را از من کتمان کنی تحمل نمیکنیم
خطای تو خطای من خطای من خطای تو
موفقیت و باخت من و تو فرقی ندارد
در اغوش هم میخندیدم
در کنار هم گریه میکنیم
با هم قهر میکنیم
با هم اشتی میکنیم
وتا امیدی به اصلاح است کسی را به خلوت خودمان راه نمیدهیم
تا انتخاب نکرده بودیم باید از پدر و مادرم کمک میگرفتم
ولی الان دیگر من و تو یک شخصیت مستقل داریم
برایم گفتی خانواده حمایتگری نداری پذیرفتم
خودت را تنها پدر و مادرم هم میدانند
اصلا ناراحت نیستم بدون قوم شوهر تمرکزم بر زندگیم بیشتر است
دیگر چه مشکلی ست که من نباید بشنوم ولی پدرم می تواند بشنود ؟؟ این موضوع برای من اصلا قابل قبول نیست و انرا برای خودم بی احترامی میدانم .
همه ما خطا میکنیم ولی مهم این است بعد از ان چه روندی را پیش بگیریم ایا برای جبران ان تلاش میکنیم یا ان خطا را تکرار میکنیم ...
دقیق برایم بگو به غیر از خانواده ات چه مشکلی داری ؟؟
گفتم آزاده ... ازاده ...
پریسا من بی تقصیرم ...نمیخاستم این وضعیت بوجود بیاید ....
پریسا متوجه پریشانیم بود ولی همه انهارا به بیماری پدرم مرتبط میدانست و من هم تایید میکردم .
پریسا برایم تعریف کرد زمانی که من کنار پدرم بودم
وقتی با ماریه و سودابه و لیلا و اکرم و اذر و اعظم و نرگس جمع بودند محجوبی را صدا میزند و به محجوبی میگوید
تو واقعا عاشقمی ؟ محجوبی میگوید بله ! از مححبوبی می پرسد خوشبختی مرا میخواهی ؟ محجوبی میگوید جز خوشبختی تو ارزویی ندارم ...
پریسا میگوید پس برای خوشبختی من یکی از اپارتهای پدرت را به نامم کن محجوبی میگوید بعد عقد کنیم ؟ پریسا میگوید نه ! برای اینکه من خوشبخت شوم و با خوشبختی با یک عشق واقعی زندگی کنم ...
که صدای خنده دخترها باعث تحقیر محجوبی میشود و دخترها هم طی شبکه ارتباطی قویی که داشتند در دانشگاه پخش کردند که محجوبی در جمع به پریسا گفت عاشقتم و پریسا او را سنگ روی یخ کرد ...
این موضوع باعث شده بود محجوبی بعضی از دوست دخترهایش را از دست بدهد و توسط اقایان نیز تحقیر شود
وقتی پریسا این موضوع را برایم تعریف کرد شانه هایم از بار مسئولیت شدید درد گرفت ...
از روی تعصب وجنون و فی البداهه تصمیم گرفتم ولی امروز خوشحالم
به پریسا گفتم
عزیزم من باید در مورد یک موضوع جدی با پدرت صحبت کنم
پریسا با چشمان باز گفت قبل از من ؟
گفتم بله باید با پدر صحبت کنم بعد به خودت میگویم
پریسا در فکر فرو رفت و گفت یعنی پدرم از من به تو محرم تر شده ؟
گفتم پریسا حان من به کمک پدرت نیاز دارم تا بتونم چطور تو را خوشبخت کنم کمتر خطا کنم و خطاهایم را جبران کنم ....
پریسا گفت اشتباهی کرده ای و میخواهی پدرم به من بگوید گفتم نه ! شخصی خطا کرده و من باید جور ان را بکشم ولی میدانم تو تاقت شنیدن نداری !
پریسا بلند شد و خیلی جدی گفت
سیاوش اگر میخواهی به اسم اینکه من ناراحت نشوم و احساسم جریح دار نشه از الان مشکلات را از من کتمان کنی تحمل نمیکنیم
خطای تو خطای من خطای من خطای تو
موفقیت و باخت من و تو فرقی ندارد
در اغوش هم میخندیدم
در کنار هم گریه میکنیم
با هم قهر میکنیم
با هم اشتی میکنیم
وتا امیدی به اصلاح است کسی را به خلوت خودمان راه نمیدهیم
تا انتخاب نکرده بودیم باید از پدر و مادرم کمک میگرفتم
ولی الان دیگر من و تو یک شخصیت مستقل داریم
برایم گفتی خانواده حمایتگری نداری پذیرفتم
خودت را تنها پدر و مادرم هم میدانند
اصلا ناراحت نیستم بدون قوم شوهر تمرکزم بر زندگیم بیشتر است
دیگر چه مشکلی ست که من نباید بشنوم ولی پدرم می تواند بشنود ؟؟ این موضوع برای من اصلا قابل قبول نیست و انرا برای خودم بی احترامی میدانم .
همه ما خطا میکنیم ولی مهم این است بعد از ان چه روندی را پیش بگیریم ایا برای جبران ان تلاش میکنیم یا ان خطا را تکرار میکنیم ...
دقیق برایم بگو به غیر از خانواده ات چه مشکلی داری ؟؟
گفتم آزاده ... ازاده ...
پریسا من بی تقصیرم ...نمیخاستم این وضعیت بوجود بیاید ....
- ۱۴۲
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط