باز آشفته ام از حسرت عنبر بویی
باز آشفته ام از حسرت عنبر بویی
بسته شد جان و دلم در گره ابرویی
از که پرسم خبرش یا ز که جویم، چه کنم
دل آواره که گم ساخته ام در کویی
آه از این دل که شد آشفته ی زلف سیهی
وای از آن دیده که آموخته شد با رویی
او به صد ناز درون دل من جلوه کنان
من دیوانه نظر میکنم از هر سویی
خلق گویند دل و جان «محبی» که ربود
راست گویم که: فسون های لب دلجویی
بسته شد جان و دلم در گره ابرویی
از که پرسم خبرش یا ز که جویم، چه کنم
دل آواره که گم ساخته ام در کویی
آه از این دل که شد آشفته ی زلف سیهی
وای از آن دیده که آموخته شد با رویی
او به صد ناز درون دل من جلوه کنان
من دیوانه نظر میکنم از هر سویی
خلق گویند دل و جان «محبی» که ربود
راست گویم که: فسون های لب دلجویی
- ۱.۵k
- ۲۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط