{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز آشفته ام از حسرت عنبر بویی

باز آشفته ام از حسرت عنبر بویی

بسته شد جان و دلم در گره ابرویی
 

از که پرسم خبرش یا ز که جویم، چه کنم

دل آواره که گم ساخته ­ام در کویی


آه از این دل که شد آشفته ی زلف سیهی

وای از آن دیده که آموخته شد با رویی


او به صد ناز درون دل من جلوه کنان

من دیوانه نظر می­کنم از هر سویی


خلق گویند دل و جان «محبی» که ربود

راست گویم که: فسون های لب دلجویی
دیدگاه ها (۳)

بعد از این شعر یکی خواست به پایان برسد پیش چشمان خدا به سر و...

بیچاره دل از سردی معشوق خبرداشتبا اینهمه در رفتنش اما و اگر ...

انگار برای تو همیشه خطری هستحالا چه شده دست خیالت تبری هست؟؟...

قطار ِ خط لبت راهي ِ سمرقند است ...بليط يك سره از اصفهان بگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط