{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلخی عشق شیرین

تلخی عشق شیرین
Pt13

راوی…

صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیشه‌های بلند سالن می‌ریخت داخل.
اما این نور، هیچ‌وقت نمی‌توانست سکوتی را که بین بعضی نگاه‌ها افتاده بود، روشن کند.

ا.ت کنار پنجره ایستاده بود.
دستش روی پرده‌ی کرم‌رنگ بود، اما نگاهش بیرون نبود؛ انگار به چیزی دورتر از دیوارهای قصر فکر می‌کرد.

در باز شد.

تهیونگ وارد شد.

لباس رسمی ساده‌ای پوشیده بود، اما حتی در سادگی هم حضورش سنگین بود.

«زود بیدار شدی.»

ا.ت آرام جواب داد:
«خوابم نمی‌برد.»

تهیونگ نزدیک شد، اما نه زیاد.
انگار فاصله را آگاهانه حفظ می‌کرد.

«دیشب هنوز ذهنت درگیر بود.»

ا.ت سرش را پایین انداخت.
«فقط… حس عجیبی دارم.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«چی‌جور حس؟»

ا.ت مکث کرد.

«نمی‌دونم… انگار چیزی قراره تغییر کنه.»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«معمولاً همین حس‌ها درست از آب درمیاد.»


---

همان لحظه…

در بخش دیگری از قصر، جیمین در حال قدم زدن در سالن کتابخانه بود.

کتاب‌ها باز بودند، اما نگاهش روی هیچ صفحه‌ای نبود.

دستش روی میز مکث کرد.

نگاهش افتاد به فضای خالی روبه‌رو.

و برای چند ثانیه، فقط یک چیز در ذهنش بود:

ا.ت…

لبخند خیلی کم‌رنگی زد.
اما این لبخند شبیه آرامش نبود.

شبیه تصمیم بود.


---

عصر همان روز…

ا.ت برای قدم زدن به باغ قصر رفت.

باد آرامی میان درخت‌ها می‌پیچید و صدای برگ‌ها فضا را پر کرده بود.

اما این آرامش… خیلی شکننده بود.

قدم برداشت.

و همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.

«تنهایی؟»

برگشت.

جیمین بود.

مثل همیشه مرتب، آرام… اما این بار نزدیک‌تر از قبل.

ا.ت کمی جا خورد.
«آره… فقط می‌خواستم یه کم فکر کنم.»

جیمین آرام کنار او قدم زد، بدون اینکه خیلی نزدیک شود.

«فکر کردن توی قصر سخت نیست؟»

ا.ت نگاهش کرد.
«چرا؟»

جیمین لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد گفت:
«چون همیشه یکی هست که نگاهت کنه… حتی وقتی فکر می‌کنی تنها هستی.»

ا.ت ابروهایش کمی درهم رفت.
«منظورت چیه؟»

جیمین خیلی آرام شانه بالا انداخت.
«هیچی… فقط یه حقیقت ساده.»

اما نگاهش ساده نبود.


---

چند قدم جلوتر…

تهیونگ از دور ایستاده بود.

دستش در جیبش بود، اما نگاهش مستقیم روی آن دو نفر.

نه حرفی زد… نه جلو آمد.

فقط نگاه کرد.

و همان لحظه، چیزی در صورتش تغییر کرد.

نه عصبانیت…
نه حسادت آشکار…

بلکه تصمیم.


---

ا.ت ناگهان حس کرد فضا سنگین‌تر شده.

برگشت.

نگاه تهیونگ را دید.

چند ثانیه طول کشید.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

اما انگار یک جمله بینشان رد و بدل شد:

این وضعیت نمی‌تواند همین‌طور ادامه پیدا کند.


---

جیمین خیلی آرام گفت:
«به چی نگاه می‌کنی؟»

ا.ت سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی…»

اما قلبش تندتر شده بود.


---

ادامه دارد… 🤍🖤👑
دیدگاه ها (۰)

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

تلخی عشق شیرینPt14راوی…هوای باغ قصر کمی سردتر شده بود، انگار...

تلخی عشق شیرینPt12راوی…قصر مثل همیشه بزرگ و باشکوه بود، اما ...

۱۴۰تایی شدنمون مبارک🌸🩷☺️🥲🍓

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط