.
.
هوای اتاق، سنگینتر از همیشه بود. جیهوپ، غرق در وقت گذرونی با یونجی بود، لبخند میزد. چشماش برق میزد و هر کلمهی یونجی رو با دقت گوش میداد.
مینجی، دختر بزرگتر، از پشت پنجرهی اتاقش، آنها رو تماشا میکرد. هر بار که جیهوپ یونجی رو در بغلش میگرفت، یا با لحنی گرمتر از همیشه با او صحبت میکرد، یه خار کوچیک در قلبش میرفت.
اما اون دیگه به این بیتوجهی ها عادت کرده بود، اما بعضی اوقات، مثل امروز، حسرت و دلتنگی به سراغش میومدند به طوری که نفس کشیدن برایش سخت میشد.
یورا که از دور شاهد این صحنه ها بود، آهی عمیق کشید. اون بارها سعی کرده بود با جیهوپ صحبت کنه اما انگار حرفهاش فایده ای نداشت.
+جیهوپ، عزیزم، میشه همه توجهت و به یونجی نباشه؟ مینجی هم دلش میخواد باهات وقت بگذرونه.
جیهوپ، با بیحوصلگی سرش رو تکون داد.
_یورا الان دارم با یونجی یه کار مهم انجام میدم. بعداً با مینجی حرف میزنم.
لحنش حتی با یورا هم سرد بود.
یه هفته بعد :
یورا میدید که روز به روز بی توجهی جیهوپ نسبت به مینجی بیشتر میشه تصمیم گرفت دیگه سکوت نکنه.
جیهوپ سر شام، دوباره تمام توجهش رو به یونجی داده بود و مینجی با چشمایی که هرلحظه ممکن بود اشک بریزه به بشقابش نگاه میکرد و با غذا بازی میکرد
یورا دیگه تحمل نکرد
+جیهوپ! بس کن دیگه!
صداش تقریبا بلند بود و همه از رفتار یورا شوکه شده بودند
+مگه نمیبینی مینجی چقدر ناراحته؟ چقدر فرق میذاری بین بچههات؟
جیهوپ با تعجب به یورا نگاه کرد.
_من؟ فرق میذارم؟ چرت و پرت نگو یورا!
+چرت و پرت نمیگم! هر روز دارم میبینم!
همیشه یونجی،یونجی،یونجی !
انگار مینجی یه بچهی نامرئیه!
اونم دخترته! اونم نیاز به توجه و عشق تو داره!
یورا صدایش بالا رفته بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.
_تو نمیفهمی! یونجی کوچکتره، بیشتر به من نیاز داره. مینجی بزرگه، خودش از پس خودش برمیاد.
+این دلیل نمیشه! بزرگتر بودن یعنی نیاز کمتر؟ یا یعنی تو دیگه مسئولیتت رو در قبالش فراموش کردی؟
یورا بلند شد و روبروی جیهوپ وایساد.
+تو داری به مینجی آسیب میزنی. داری اعتماد به نفسش رو ازش میگیری. داری حس میکنی که کافی نیست. واقعاً میخوای اینطور بشه؟
جیهوپ ساکت موند. حرفهای یورا، مثل سیلی به صورتش خورد. اون هیچوقت به این زاویه قضیه فکر نکرده بود. همیشه فکر میکرد که چون مینجی قویتر و مستقلتره نیازی به توجهش نداره.
اما حالا فهمید اشتباه کرده!
اشتباه بزرگی هم کرده!
مینجی که تا اون لحظه ساکت بود با شنیدن حرفهای مادرش، دیگه نتونست جلوی گریهش رو بگیره.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
صدای هقهق هاش به گوش میرسید.
جیهوپ، مات و مبهوت، به رفتن مینجی نگاه میکرد.
+برو باهاش حرف بزن. قبل از اینکه دیر بشه.
جیهوپ سری تکون داد و به سمت اتاق مینجی رفت. در رو به آرومی باز کرد و مینجی رو دید که روی تختش، بالشت رو بغل کرده و گریه میکنه. جیهوپ کنارش نشست و به آرومی دستش را روی سر مینجی گذاشت
_مینجی جونم...(لرزش صدا)
_ببخشید عزیزم. من... من واقعاً متاسفم دخترکم.
مینجی سرش رو بلند کرد و با چشمایی که از گریه قرمز شده بود یه باباش خیره شد
×چرا بابا؟ چرا هیچوقت برای من وقت نداری؟ چرا همیشه یونجی مهمه؟(بغض)
_دخترم، هیچوقت اینطور فکر نکن. تو خیلی برای من مهمی. تو بهترین دختر دنیایی. من... من احمق بودم. اشتباه کردم. فکر میکردم چون بزرگی، احتیاجی نداری. اما اشتباه میکردم..
بعد اینکه حرفش و تموم کرد مینجی و بغل کرد.
_من باید بیشتر حواسم بهت میبود. باید بیشتر بهت توجه میکردم. باید بیشتر باهات حرف میزدم. باید بیشتر بهت نشون میدادم که چقدر دوستت دارم.
اشکهای منیجی لباس جیهوپ و خیس کرده بود.
همون طور که تو بغل پدرش بود سرش و بلند کرد
×واقعاً؟
_آره عزیزکم. واقعاً. از این به بعد، قول میدم همهی وقتم رو با جفتتون بگذرونم. هر چی بخوای. هر چی نیاز داشته باشی. برات میخرم. فقط....فقط منو ببخش.
جیهوپ، مینجی رو محکم تر تو بغلش گرفت. اون فهمیده بود که عشق، فقط حرف و دادن نیست، بلکه دیدن و شنیدن هست. دیدن نیازهای پنهان، و شنیدن حرفهای نگفته. اون فهمیده بود که تفاوت گذاشتن، نه از روی بدجنسی، بلکه از روی بیتوجهی اتفاق میافتد، و این بیتوجهی، میتونه ضربه خیلی بدی به طرف بزنه.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
نانازیا بقیش جا نشد 🫠
ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
هوای اتاق، سنگینتر از همیشه بود. جیهوپ، غرق در وقت گذرونی با یونجی بود، لبخند میزد. چشماش برق میزد و هر کلمهی یونجی رو با دقت گوش میداد.
مینجی، دختر بزرگتر، از پشت پنجرهی اتاقش، آنها رو تماشا میکرد. هر بار که جیهوپ یونجی رو در بغلش میگرفت، یا با لحنی گرمتر از همیشه با او صحبت میکرد، یه خار کوچیک در قلبش میرفت.
اما اون دیگه به این بیتوجهی ها عادت کرده بود، اما بعضی اوقات، مثل امروز، حسرت و دلتنگی به سراغش میومدند به طوری که نفس کشیدن برایش سخت میشد.
یورا که از دور شاهد این صحنه ها بود، آهی عمیق کشید. اون بارها سعی کرده بود با جیهوپ صحبت کنه اما انگار حرفهاش فایده ای نداشت.
+جیهوپ، عزیزم، میشه همه توجهت و به یونجی نباشه؟ مینجی هم دلش میخواد باهات وقت بگذرونه.
جیهوپ، با بیحوصلگی سرش رو تکون داد.
_یورا الان دارم با یونجی یه کار مهم انجام میدم. بعداً با مینجی حرف میزنم.
لحنش حتی با یورا هم سرد بود.
یه هفته بعد :
یورا میدید که روز به روز بی توجهی جیهوپ نسبت به مینجی بیشتر میشه تصمیم گرفت دیگه سکوت نکنه.
جیهوپ سر شام، دوباره تمام توجهش رو به یونجی داده بود و مینجی با چشمایی که هرلحظه ممکن بود اشک بریزه به بشقابش نگاه میکرد و با غذا بازی میکرد
یورا دیگه تحمل نکرد
+جیهوپ! بس کن دیگه!
صداش تقریبا بلند بود و همه از رفتار یورا شوکه شده بودند
+مگه نمیبینی مینجی چقدر ناراحته؟ چقدر فرق میذاری بین بچههات؟
جیهوپ با تعجب به یورا نگاه کرد.
_من؟ فرق میذارم؟ چرت و پرت نگو یورا!
+چرت و پرت نمیگم! هر روز دارم میبینم!
همیشه یونجی،یونجی،یونجی !
انگار مینجی یه بچهی نامرئیه!
اونم دخترته! اونم نیاز به توجه و عشق تو داره!
یورا صدایش بالا رفته بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.
_تو نمیفهمی! یونجی کوچکتره، بیشتر به من نیاز داره. مینجی بزرگه، خودش از پس خودش برمیاد.
+این دلیل نمیشه! بزرگتر بودن یعنی نیاز کمتر؟ یا یعنی تو دیگه مسئولیتت رو در قبالش فراموش کردی؟
یورا بلند شد و روبروی جیهوپ وایساد.
+تو داری به مینجی آسیب میزنی. داری اعتماد به نفسش رو ازش میگیری. داری حس میکنی که کافی نیست. واقعاً میخوای اینطور بشه؟
جیهوپ ساکت موند. حرفهای یورا، مثل سیلی به صورتش خورد. اون هیچوقت به این زاویه قضیه فکر نکرده بود. همیشه فکر میکرد که چون مینجی قویتر و مستقلتره نیازی به توجهش نداره.
اما حالا فهمید اشتباه کرده!
اشتباه بزرگی هم کرده!
مینجی که تا اون لحظه ساکت بود با شنیدن حرفهای مادرش، دیگه نتونست جلوی گریهش رو بگیره.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
صدای هقهق هاش به گوش میرسید.
جیهوپ، مات و مبهوت، به رفتن مینجی نگاه میکرد.
+برو باهاش حرف بزن. قبل از اینکه دیر بشه.
جیهوپ سری تکون داد و به سمت اتاق مینجی رفت. در رو به آرومی باز کرد و مینجی رو دید که روی تختش، بالشت رو بغل کرده و گریه میکنه. جیهوپ کنارش نشست و به آرومی دستش را روی سر مینجی گذاشت
_مینجی جونم...(لرزش صدا)
_ببخشید عزیزم. من... من واقعاً متاسفم دخترکم.
مینجی سرش رو بلند کرد و با چشمایی که از گریه قرمز شده بود یه باباش خیره شد
×چرا بابا؟ چرا هیچوقت برای من وقت نداری؟ چرا همیشه یونجی مهمه؟(بغض)
_دخترم، هیچوقت اینطور فکر نکن. تو خیلی برای من مهمی. تو بهترین دختر دنیایی. من... من احمق بودم. اشتباه کردم. فکر میکردم چون بزرگی، احتیاجی نداری. اما اشتباه میکردم..
بعد اینکه حرفش و تموم کرد مینجی و بغل کرد.
_من باید بیشتر حواسم بهت میبود. باید بیشتر بهت توجه میکردم. باید بیشتر باهات حرف میزدم. باید بیشتر بهت نشون میدادم که چقدر دوستت دارم.
اشکهای منیجی لباس جیهوپ و خیس کرده بود.
همون طور که تو بغل پدرش بود سرش و بلند کرد
×واقعاً؟
_آره عزیزکم. واقعاً. از این به بعد، قول میدم همهی وقتم رو با جفتتون بگذرونم. هر چی بخوای. هر چی نیاز داشته باشی. برات میخرم. فقط....فقط منو ببخش.
جیهوپ، مینجی رو محکم تر تو بغلش گرفت. اون فهمیده بود که عشق، فقط حرف و دادن نیست، بلکه دیدن و شنیدن هست. دیدن نیازهای پنهان، و شنیدن حرفهای نگفته. اون فهمیده بود که تفاوت گذاشتن، نه از روی بدجنسی، بلکه از روی بیتوجهی اتفاق میافتد، و این بیتوجهی، میتونه ضربه خیلی بدی به طرف بزنه.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
نانازیا بقیش جا نشد 🫠
ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
- ۲.۴k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط