{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}
{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}
چند هفته بعد:
بعد از اون شب، جیهوپ واقعاً تغییر کرد. اون بیشتر وقتش رو برای مینجی و یونجی میزاشت . با هم نقاشی میکشیدند، با هم کتاب میخوندند، و شبها، قبل از خوابشون ، برای هردوشون قصه میگفت. اون فهمیده بود که هر دوتا فرزندش، به یک اندازه به عشق و توجه او نیاز دارند، فقط به شکلهای متفاوت.
مینجی دیگه اون دختر ناراحت و تنها قبل نبود، لبخندهاش دوباره به صورتش برگشته بود و انگار که گمشدهی قلبش رو دوباره پیدا کرده.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
چند هفته بعد:
بعد از اون شب، جیهوپ واقعاً تغییر کرد. اون بیشتر وقتش رو برای مینجی و یونجی میزاشت . با هم نقاشی میکشیدند، با هم کتاب میخوندند، و شبها، قبل از خوابشون ، برای هردوشون قصه میگفت. اون فهمیده بود که هر دوتا فرزندش، به یک اندازه به عشق و توجه او نیاز دارند، فقط به شکلهای متفاوت.
مینجی دیگه اون دختر ناراحت و تنها قبل نبود، لبخندهاش دوباره به صورتش برگشته بود و انگار که گمشدهی قلبش رو دوباره پیدا کرده.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
- ۲.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط