{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با دستهاىِ لرزون، بوقلمونى كه به درستى پخته نشده بود رو گ

با دستهاىِ لرزون، بوقلمونى كه به درستى پخته نشده بود رو گذاشتى روىِ ميز.
همه دور ميز نشسته بودن.همسرت كه رئيسِ مافيا بود،بشقابِ همه رو از بوقلمونِ نيمه پخته پُر كرد.

همه در سكوت فقط به بشقابِ غذاشون خيره شده بودن.
همسرت درحالى كه خودش هم مشغولِ خوردنِ بوقلمون بود،با لحنى قاطع ميگه:
"اگه يه كلمه راجبه غذا بگين…يه گلوله ميخوره تو مغزتون.چون همسرِ خوشگلِ من، بهترين آشپزِ دنياست.فهميدين؟"
بعد از رفتنِ مهمون ها،سمت آشپزخونه رفتى تا كمى اونجارو جا به جا كنى.
داخل آشپزخونه مخصوصا گاز تقريبا تركيده بود.
با اينكه غذاى خاصى نپخته بودى.اما بازم كل اون قسمت رو به گند كشيده بودى.
دیدگاه ها (۰)

دست به كمر وسطِ آشپزخونه تو فكر بودى كه، دستى از پشت دورِ شك...

بدونِ اينكه حلقه دستهاش دورِ شكمت رو باز كنى، سمتش چرخيدى و ...

پوزخندی زدی و با فشار دادن و هول دادن ِشونه های ِ مرد، خواست...

سرشو به پشت ِگوشت رسوند و نفس ِعمیقی کشید. حس ِنفس های ِداغش...

^فیک جونگکوک^(پارت۵۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط