{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۶
-حالت خوبه؟
بهم نگاه کرد و هل گفت: آره آره.
یعنی الانه که بزنم زیر خنده.
دستمو بالاتر آوردم.
-شامپوي خوبیهها؛ موهامو خیلی نرم کرد؛ ازش
استفاده کردي؟
-نه.
-میخواي استفاده کنی؟
-نه؛ براي چی بکنم؟
_پس
چرا دادي من استفاده بکنم؟
-آم... چون... میخواستم که... یعنی شامپوشو فکر
کردم دوست داري و اینکه زنونهست نه مردونه.
خندون گفتم: اما تو هم حتما دوست داري.
تو یه حرکت کل محتواي توي کیسه رو روي سرش
خالی کردم و سریع بلند شدم و از خنده دلمو گرفتم
.
با ترس دستی توي موهاش کشید، اما با دیدن تخم
مرغ از بین دندونهاي کلید شدش گفت: من تو رو
میکشم مطهره
از خنده نمیتونستم حرف بزنم.
بلند شد؛ تعداد زیادي دستمال کاغذي برداشت و
روي سرش کشید.
هیچ جوري خندم تمومی نداشت.
با حرص بهم نگاه کرد.
_بچرخ
تا بچرخیم.
یه دفعه به سمتم هجوم آورد که با خنده جیغی
کشیدم؛ سریع توي حمام پریدم و در رو قفل کردم.
لگدي به در زد.
-بیا بیرون ببینم.
با لحن خندون گفتم: نمیام.
صداي نفسهاي پر حرصشو میشنیدم
-آخرش که بیرون میاي مطهره خانم.
محکم به پیشونیم زدم.
چه جایی هم پناه گرفتم!
توي حموم اون هم توي اتاق اون!
صداي برخورد در در اتاقش به دیوار بلند شد.
شاید دوباره داره میره حموم.
با یادآوري قیافهی اون لحظهش باز خندم گرفت.
به در تکیه دادم و دستمو روي قلبم گذاشتم.
واي خدا؛ چقدر خندیدم؛ میترسم این خندهها
آخرش تبدیل به گریه بشه.
نفس پر استرسی کشیدم و قفل و در رو باز کردم.
با احتیاط بیرون اومدم و پاورچین پاورچین به سمت
در رفتم.
به بیرون سرکی کشیدم و وقتی دیدم وضعیت
سفیده بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم و نگاهمو
اطرافم چرخوندم.
گرماي حضورشو پشت سرم حس کردم که سریع
چرخیدم.
با دیدنش اونم با موي نمدار دلم هري ریخت.
وقتی دید متوجهش شدم به سمتم دوید که جیغی
کشیدم و پا به فرار گذاشتم.
با حرص گفت: جرئت داري وایسا.
وارد آشپزخونه شدم که قدمهاشو آرومتر کرد و با لبخند مرموزي گفت: راه فراري نداري.
لبخند محوي زدم.
-واقعا؟
به سمتم دوید که سریع از اپن به اونور پریدم.
وقتی دیدم نمیاد به سمتش چرخیدم که دیدم با
تعجب نگاهم میکنه.
-اینکار رو از کجا یاد گرفتی؟
خندیدم.
-کجاي کاري استاد؟ من بچه که بودم از در خونمون
میرفتم بالا.
تعجب تو نگاهش از بین رفت و به سمتم دوید که
چرخیدم اما تا خواستم بدوئم از شانس گندم پام به زیر فرش گیر کرد و نزدیک بود با صورت روي میز
فرود بیام که دستی مردونه دور شکمم حلقه شد.
چشمهامو بستم و نفس آسودهاي کشیدم.
نزدیک گوشم لب زد: گیرم افتادي موش کوچولو!
چشمهامو باز کردم و آب دهنمو با استرس قورت
دادم.
لبشو به گوشم چسبوند.
-حالا تخم مرغ میریزي روي سر من؟ فلفل می
پاشی توي لباسهام؟
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۷با استرس خندیدم.-شوخی بود مهرداد ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۸سعی کرد نخنده.قاشقشو برداشت و ته ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۵بهم که رسید گفت: لخت لختی؟شامپو ر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۴دستشو به زیر لباس زیرم برد که لبم...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط