{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۷
با استرس خندیدم.
-شوخی بود مهرداد جونم.
صداي خندهی آرومشو شنیدم.
گوشم از هرم نفسهام داشت آتیش میگرفت.
-الان شدم مهرداد جونم؟
حلقهی دستشو تنگتر کرد که با نفس تنگی گفتم:
میشه ولم کنی؟ دارم خفه میشم.
اون دستشم محکم دورم حلقه کرد که از درد آخی
گفتم.
همونطور که منو به خودش فشار میداد گفت:
لعنتی دوست دارم تو بغلم اونقدر فشارت بدم که
نفست بالا نیاد.
با صورت جمع شده از درد درحالی که سعی می
کردم دستشو از دورم باز کنم گفتم: ولم کن دارم له
میشم، کم این بازوها گنده نیستند!
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد که نالیدم: مهرداد؟
بوسهاي زد که لبمو گزیدم.
_اگه نمیخواي کار بهت داشته باشم امروز یه غذاي توپ واسم درست کن، اگه بد مزه باشه اونوقت
مجازاتت میکنم.
تند گفتم: باشه باشه قبول.
یه دفعه فشار دستهاشو بیشتر کرد که دادي
کشیدم.
همین که ولم کرد دستمو روي قلبم گذاشتم و سعی
کردم نفس بگیرم.
میونشم گفتم: لعنت به این هیکلت!
خندید و از پشت سر گونهمو بوسید و کنار گوشم گفت: حقت بود.
با خنده در مقابل چشمهاي پر حرصم از کنارم رد
شد و روي مبل نشست.
_بدو کارتو انجام بده عزیزم، قراره بهت نمره بدم.
چشم غرهاي بهش رفتم و با لگد زدن به میز حرصمو
خالی کردم.
وارد آشپزخونه شدم و وسایل مورد نیاز رو واسه
پختن یه فسنجون توپ و مشتی بیرون آوردم.
صداي تلوزیون بلند شد.
بخشی از کارهام که تموم شد از آشپزخونه بیرون
اومدم.
خواستم کنارش بشینم ولی مچمو گرفت و بین پاش نشوندم که چرخی به چشمهام دادم.
از دست این!
دستهاشو دور شکمم حلقه کرد و کنار صورتشو
به سرم تکیه داد.
-قراره مسموم بشم؟
خندیدم.
-نخیر، قراره انگشتهاتو هم بخوري.
آروم خندید و کشیده گفت: او!
بوسهاي به گونم زد که لبخندي روي لبم نشست.
واقعا کنارش بودن حس و حال خوبی داره.
آروم لب زد: بریم شمال؟
با ذوق گفتم: آره، کی؟
-بعدازظهر بریم تا فردا هم باشیم.
با ذوق به سمتش چرخیدم که سرشو عقب برد.
-عالیه! پس برم به محدثه و...
انگشتشو روي لبم گذاشت.
-فقط خودمون دوتا.
لبم آویزون شد.
-خوش نمیگذره که!
-خوش میگذره، به من اعتماد کن.
سشتمو روي ته ریشش کشیدم.
-ناراحت نشند؟
موهامو پشت گوشم برد.
-نمیشند، حالا قبوله بریم؟
لبخندي زدم.
-بریم.
لبخندي زد.
سرشو جلو آورد و لبمو بوسید که کوتاه چشمهامو
بستم و باز کردم...
منتظر بهش چشم دوختم اما اون بیخیال فقط می
خورد.
آخرش خودم گفتم: خوبه؟
به غذام اشاره کرد.
-اول بخور بعدا میگم.
باشهاي گفتم و مشغول خوردن شدم.
بد بود که نمیخورد.
غدامو تموم کردم و بهش که داشت با دستمال
لبشو تمیز میکرد نگاه کردم.
بهم نگاه کرد و انگشتهاشو توي هم قفل کرد.
-بد نبود.
حرصم گرفت.
-همین؟
سرشو تکون داد.
-بگی نگی خوب بود.
با حرص گفتم: مهرداد؟
سعی کرد نخنده.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۸سعی کرد نخنده.قاشقشو برداشت و ته ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۹با خنده چرخیدم و به در تکیه دادم؛...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۶-حالت خوبه؟بهم نگاه کرد و هل گفت:...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۵بهم که رسید گفت: لخت لختی؟شامپو ر...

پارت ۶۸۷ با نور شديدي که توی چشمام میخورد خواب آلود و به زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط