رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۸
سعی کرد نخنده.
قاشقشو برداشت و ته موندهی فسنجونشو خورد.
-مزهش همون طوریه که...
سکوت کرد که دندونهامو روي هم فشار دادم.
بلند شدم و به سمتش خم شدم.
-حرصم نده بگو.
کوتاه به لبم بعد به چشمهام نگاه کرد.
-فکر نمیکردم دستپختت خوب باشه.
ذوق کردم ولی خودمو زدم به نفهمی.
_این
یعنی چی؟
خندید و انگشت شستشو روي لبم کشید که اخم
ریزي کردم.
-اینجور انگشتشو روي لبم نکش!
ابروهاش بالا پریدند.
-اونوقت چرا؟
-چون... آم...
خندیدم.
-میدونی؟
شیطون بهم نگاه کرد.
-بگو دیگه، چرا؟
-خب... اصلا حسش میدونی مثل چی میمونه؟
سوالی بهم نگاه کرد.
_مثل چی؟
سرمو تو گودي گردنش فرو کردم و بوسهاي زدم که
حبس شدن نفسشو به خوبی حس کردم.
-مثل این.
سرمو عقب آوردم که چشمهاشو آروم باز کرد.
کم کم لبخند شیطنتباري روي لبش نشست.
-واقعا؟
سري تکون دادم.
_حالا
هم بگو غذا چطور بود؟ از صد نمره نمره بده.
متفکر سرشو کمی کج کرد و موهامو پشت گوشم
برد.
-خب... از صد نمره... بهت...
بیطاقت گفتم: خب چند؟
-نود و پنج.
درست وایسادم و شاکی دست به کمرم زدم.
-پس اون پنج درصدش چی؟
خندید و از جاش بلند شدم.
به کنارم اومد.
-اون پنج درصدشو وقتی میدم که طعم اصلیه
غذامو بچشم.
گیج گفتم: یعنی چی؟
دستشو پشت سرم به اپن تکیه داد.
_یعنی این.
اون دستشو کنار صورتم گذاشت و یه دفعه لبم با
داغی لبش به آتیش کشیده شد که چشمهام بسته
شدند.
نرم شروع کرد به بوسیدنم که قلبم شروع به
کوبیدن کرد.
بیشتر بهم چسبید که بین خودش و اپن گیر افتادم.
با گاز ریزي که از لبم گرفت به خودم اومدم و دو
دستمو کنار صورتش گذاشتم و با لذت همراهیش
کردم.
درآخر لبشو آروم جدا کرد، دستشو توي موهام
فرو برد و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد.
آروم لب زد: لعنتی تو چی داري؟
دستهامو دور گردنش حلقه کردم و مثل خودش
آروم گفتم: اعتراف میکنم که کنار تو حالم خوبه...
اونم خیلی خوب.
سرشو عقب کشید و گونمو بوسید.
تا اومدم چشمهامو باز کنم به آرومی بغلم کرد که لبخندي روي لبم نشست و سرمو به سینهش تکیه
دادم.
گرماي تنش لذت بخشترین چیزیه که حسش
کردم.
********
همین که ماشین چهارتا چرخهاشو از تهران بیرون
گذاشت گوشیم به صدا دراومد.
چرخیدم و به سمت صندلیهاي عقب خم شدم.
گوشیمو برداشتم اما تا خواستم بشینم مهرداد
دستشو محکم به پشتم کوبید که با حرص به رو به
روم نگاه کردم.
-جواب نده.
درست نشستم و با حرص گفتم: دستت نمیتونه کار
نکنه؟!
خندید و کوتاه بهم نگاه کرد.
-قبلا هم بهت گفتم، وقتی خم میشی وسوسه انگیز
میشه.
خندون چشم غرهاي بهش رفتم.
به صفحهی گوشیم نگاه کردم که با دیدن شمارهی
خونه جواب دادم.
-سلام، چه خبرا اهل خونه؟
صداي خندون بابا بلند شد.
-سلام، معلومه اونجا حسابی داره بهت خوش می
گذره که اینقدر انرژي داري!
#پارت_۱۹۸
سعی کرد نخنده.
قاشقشو برداشت و ته موندهی فسنجونشو خورد.
-مزهش همون طوریه که...
سکوت کرد که دندونهامو روي هم فشار دادم.
بلند شدم و به سمتش خم شدم.
-حرصم نده بگو.
کوتاه به لبم بعد به چشمهام نگاه کرد.
-فکر نمیکردم دستپختت خوب باشه.
ذوق کردم ولی خودمو زدم به نفهمی.
_این
یعنی چی؟
خندید و انگشت شستشو روي لبم کشید که اخم
ریزي کردم.
-اینجور انگشتشو روي لبم نکش!
ابروهاش بالا پریدند.
-اونوقت چرا؟
-چون... آم...
خندیدم.
-میدونی؟
شیطون بهم نگاه کرد.
-بگو دیگه، چرا؟
-خب... اصلا حسش میدونی مثل چی میمونه؟
سوالی بهم نگاه کرد.
_مثل چی؟
سرمو تو گودي گردنش فرو کردم و بوسهاي زدم که
حبس شدن نفسشو به خوبی حس کردم.
-مثل این.
سرمو عقب آوردم که چشمهاشو آروم باز کرد.
کم کم لبخند شیطنتباري روي لبش نشست.
-واقعا؟
سري تکون دادم.
_حالا
هم بگو غذا چطور بود؟ از صد نمره نمره بده.
متفکر سرشو کمی کج کرد و موهامو پشت گوشم
برد.
-خب... از صد نمره... بهت...
بیطاقت گفتم: خب چند؟
-نود و پنج.
درست وایسادم و شاکی دست به کمرم زدم.
-پس اون پنج درصدش چی؟
خندید و از جاش بلند شدم.
به کنارم اومد.
-اون پنج درصدشو وقتی میدم که طعم اصلیه
غذامو بچشم.
گیج گفتم: یعنی چی؟
دستشو پشت سرم به اپن تکیه داد.
_یعنی این.
اون دستشو کنار صورتم گذاشت و یه دفعه لبم با
داغی لبش به آتیش کشیده شد که چشمهام بسته
شدند.
نرم شروع کرد به بوسیدنم که قلبم شروع به
کوبیدن کرد.
بیشتر بهم چسبید که بین خودش و اپن گیر افتادم.
با گاز ریزي که از لبم گرفت به خودم اومدم و دو
دستمو کنار صورتش گذاشتم و با لذت همراهیش
کردم.
درآخر لبشو آروم جدا کرد، دستشو توي موهام
فرو برد و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد.
آروم لب زد: لعنتی تو چی داري؟
دستهامو دور گردنش حلقه کردم و مثل خودش
آروم گفتم: اعتراف میکنم که کنار تو حالم خوبه...
اونم خیلی خوب.
سرشو عقب کشید و گونمو بوسید.
تا اومدم چشمهامو باز کنم به آرومی بغلم کرد که لبخندي روي لبم نشست و سرمو به سینهش تکیه
دادم.
گرماي تنش لذت بخشترین چیزیه که حسش
کردم.
********
همین که ماشین چهارتا چرخهاشو از تهران بیرون
گذاشت گوشیم به صدا دراومد.
چرخیدم و به سمت صندلیهاي عقب خم شدم.
گوشیمو برداشتم اما تا خواستم بشینم مهرداد
دستشو محکم به پشتم کوبید که با حرص به رو به
روم نگاه کردم.
-جواب نده.
درست نشستم و با حرص گفتم: دستت نمیتونه کار
نکنه؟!
خندید و کوتاه بهم نگاه کرد.
-قبلا هم بهت گفتم، وقتی خم میشی وسوسه انگیز
میشه.
خندون چشم غرهاي بهش رفتم.
به صفحهی گوشیم نگاه کردم که با دیدن شمارهی
خونه جواب دادم.
-سلام، چه خبرا اهل خونه؟
صداي خندون بابا بلند شد.
-سلام، معلومه اونجا حسابی داره بهت خوش می
گذره که اینقدر انرژي داري!
- ۲.۳k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط