{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازی

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.
معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:
بابانان داد ، بابا نان دارد ، آن مرد آمد ، آن مردزیرباران آمد.
کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:
آقا اجازه!چرادروغ می گویید؟...
معلم آواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟
همکلاسی گفت :پدرم نان نداد ، پدرم نان ندارد ، پدرم رفت ، هرگزنیامد. پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.
سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.
معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:
بابانان نداد ، بابانیامد ، بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!...
دیدگاه ها (۱۱)

zohre بابا نان ندارد چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من ...

ول کن فقط یک گناه وجود داره اونمدزدیه و السلام .هر گناه دیگه...

سلام . پیشنهاد... بخونید ... کوچه هایمان را به نامشان کردیم...

وچشمانم راگشودم تازه یه ساعتی میشدکه.چشمانم راروی هم گذاشته ...

اجتماعی ::زنگ انشاء...شلوارهای وصله دار بقلم رسول پرویزی ..ب...

داستان فقر است (جالبه بخونین) پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند...

isfad ;)!

ولی رویا به مظلومانه ترین حالت ممکن از دنیا رفت ;)!

بلاخره :)))

دنیز دوست واقعی آراسه واقعا..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط