{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت_۲
سوار ماشین شدین و راه افتادین‌. تو راه با خودت گفتی: نکنه کسی منو بشناسه؟(ا.ت مثلا بوکسور معروفیه. مثلااااا😑) اوفف خدایا خودت کمکم کن
بعد از نیم ساعت
رسیدین و از ماشین پیاده شدین. به همراه چنتا بادیگارد رفتین داخل. جمعیت زیادی که دیده بودی بهت شوک وارد کرد و با خودت گفتی: اوها چقد زیادن
خواهرت: آبجی کجاشو دیدی
ا.ت: نه بابا
خواهرت:بخدا
خب بچه ها هی مینویسم خواهرت خواهرت خستم کرد مثلن اسم خواهرمون سوگی هست
بعدشم رفتین و تو ردیف جلو وایسادین. بعد از چند دقیقه یهو همه داد کشیدن
سوگی: آبجی آبجی نگا کن اومدن
ا.ت: سوگی کاریت به من نباشه فقد نگا کن. بعدشم گوشیتو در آوردی و توش مشغول شدی
بعد از حدود چند دقیقه هیونجین نگاهش بتو افتاد. چون خیلی جلب توجه میکردی. همه داشتن دست میزدن و میخندیدن ولی تو سرت تو گوشی بود. یه ایده ای به سرش زد‌ با صدای بلند گفت: به همتون خوش میگذره؟
استیا: بلهههههه.
هیونجین: ولی من دارم بعضیا رو میبینم که سرشون تو گوشیه و هیچ کاری نمیکنن.
همه به دور و برشون نگاه کردن. فقد یه دختر بود که سرش تو گوشی بود و هیچ کاری نمیکرد که اون دختر تو بودی. هیونجین منتظر بود تا تو سرتو از گوشیت بیاری بیرون و چیزی بگی
سوگی: یااا آبجی داره تورو میگه
ا.ت: من؟
بعد سرتو از گوشیت آوردی بیرون و ادامه دادی: کی بامنه؟
سوگی: هیونجین
ا.ت: اون دیگه کیه؟
سوگی دستشو سمت هیونجین گرفت و گفت: اون هیونجینه
ا.ت شونه ای بالا انداخت و روبه هیونجین گفت: بله بامنین چیزی شده؟
هیونجین وقتی نگاهش کردی فهمید که تو دختر آقای پارک هستی. تو شوک بود که تو اینجا چیکار میکنی. ناگهان به خودش اومد و گفت: آره با توام. تو تنها استی ای هستی که هیچ واکنشی نشون نمیده و فقد سرش تو گوشیه
ا.ت طبق معمول دستاشو تو جیبش فرو برد و گفت: خب یچیزیو اشتباه برداشت کردین. من استی نیستم.
هیونجین: پس چرا اومدی؟
ا.ت: خواهرم استیه. ایشون این کوچولو
سوگی: سلامم
هیونجین: که اینطور
ا.ت: بله. الانم اگه کار دیگه ندارین من باید یچیزیو تو گوشیم ببینم. بعدشم دوباره گوشیتو در آوردی و مشغول شدی
یکی از استیا گفت: ایشششش از خداشم باشه هیونجین باهاش حرف میزنه. اون فقد دنبال جلب توجهه.
تو با شنیدن این حرف سرتو از گوشیت آوردی بیرون. دستات تو جیبت بودن. با صدای بلند گفتی: کی بود که این حرفو زد؟
یه دختر که تو ردیف دوم وایساده بود گفت: من بودم مگه حرف بدی زدم خب راس گفتم
تو شونه ای بالا انداختی و گفتی: درست صحبت کن
دختره: ایش مثلا میخای چیکار کنی؟
ا.ت میخاس بره پیشش که سوگی دستشو گرفت و روبه دختره گفت: هی دختره تو اصن خواهرمو میشناسی؟
تو با این حرفش آروم به سوگی گفتی: سوگی لطفا ساکت باش نگو که من کیم
یکی از استی ها که کنار همون دختر بود گفت: من تورو میشناسم تو ا.ت هستی همون دختره که بوکسوره‌ و باباشم یه شرکت بزرگ داره. من یکی از فناتم میشه باهام یه عکس بگیری

تو که خوشحال بودی که یکی شناختت با صدای بلند بهش گفتی: عشق منی حالا دفه ی بعد(مثلا همه رفتارات شبیه پسراس)
بعدشم رو به دختری که بهت تیکه انداخته بود  گفتی: به قیافت میخوره که ۱۵ ساله باشی
دختر که متعجب شده بود گفت: چ.. چ.. چطور مگه
ا.ت: یاد بگیر که با بزرگترت چجوری حرف میزنی بچه
چان که داشت شمارو نگاه میکرد گفت: خب دیگه بسه. خانوم ا.ت خیلی خوش اومدین به کنسرت ما
تو در حالی که دستات تو جیبت بود گفتی: خواهش میکنم
هیونجین با لبخند بهت نگاه کرد و گفت: چرا همش دستات تو جیبته؟
تو خیلی خونسرد گفتی: عادت کردم
هیونجین: که اینطور
بعدش گوشیت زنگ خورد و رو به اعضا گفتی: آمم ببخشید باید اینو جواب بدم. بعدشم سمت بادیگارد اشاره کردی که مراقب سوگی باشه
رفتی یکم اون ور تر. خالت بود داشت زنگ میزد
ا.ت: الو. سلام خاله
خالت: سلام دخترم کجایی
ا.ت: سوگی رو آوردم بیرون. چطور مگه؟
خالت: ا.ت الان میخام یچیزی بهت بگم لطفا آرامشتو حفظ کن باشه؟
تو با نگرانی گفتی: چی شده خاله
خالت: ا.ت (با گریه) مامانت حالش بدتر شده
دنیا رو سرت خراب شد. گوشیت از دستت افتاد. همه به تو نگا میکردن. یکی از بادیگاردا اومد سمتت و گفت: خانوم حالتون خوبه؟
تو به خودت اومدی و رفتی سمت سوگی و نشستی جلوش و گفتی: سوگی الان میخام یچیزی بگم ولی لطفا گریه نکن باشه؟
سوگی: چیشده آبجی
ا.ت: مامان حالش بد شده. دفعه ی بعدی دوباره میایم اینجا باشه. الان باید بریم بیمارستان
سوگی شروع کرد به گریه کردن. سریع بغلش کردی و گفتی: هی گریه نکن مامان چیزیش نمیشه
سوگی از بغلت بیرون اومد و گفت: آبجی بیا بریم
ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

#پارت_۳دستشو گرفتی و از اعضا معذرت خواهی کردیو  میخاستین بری...

#پارت_۴لباسات خیس بودن. ناگهان متوجه دستی که دور گردنت حلقه ...

#پارت ۱ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدی و با خودت گفتی: بازم ی...

خب دوستان باید یچیزی رو بهتون بگمخب مجبورم فیک جدیدمو پاک کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط