{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خـیــانـــت دروغــیـن

خـیــانـــت دروغــیـن
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁴/پارت پایانی
_________ــــــ_________
سال ۲۰۳۶
۱۹ آگوست
‌ساعت 13:26
‌پسرک خیره پدرش بود و با ذوق گفت:«یعنی شما اینجوری با مامان ازدواج کردی؟»

‌پدرش چشم فشرد و با لذت پلک هایش را از هم گشود و سپس گفت:«اره،و خدا از اون اتفاق بهم یه هدیه داده»

پسر با صدای داد مادرش به هوا پرید:« جونگهو مگه نگفتم برای بچهای مردم قلدری نکنی؟ تو فقط ۹ سالته میتونی اصلا دردسر درست نکنی؟»

پسر بچه اخم کیوتی کرد و با یاد آوری حرف های پدرش گفت:« مامانی بابا بالاخره تعریف کرد چطوری باهات ازدواج کرده»

مادرش شوکه سمت آنها برگشت و رو به جونگکوک گفت:«همه اش رو تعریف کردی یا همون قسمت هایی که خودت دوست داشتی؟»

مرد دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:«باور کن قصد بدی نداشتم ولی همونایی که مهم بود و گفتم»

زن چشم غره ای رفت و جلوی پسرش زانو زد تا هم قد او شود و سپس نشست و گفت:«بابات چیزی نمیدونه بزار خودم تعریف کنم»
فلش بک به ۹ سال پیش
سال ۲۰۲۷
۱۵ آگوست
مرد با عجله دستان همسرش را می‌فشرد اما وقتی به در رسید پرستار آن را وارد اتاقی که تمام جان مرد خلاصه میشد بردند
ساعت ها بود که به در بسته چشم دوخته بود
رفتن ا/ت به این اتاق عملا یعنی امضا کردن برگه فوت نامه خودش و بچه توی شکمش
خاطرات مرد برایش مرور میشد از روز درون کافه بگیر تا تصادف چند ساعت پیش با کامیون که باعث شد بچه آنها یک ماه زودتر بدنیا بیاد
پرستاری با لباس باز کنار مرد نشست و گفت:«انگار بدجوری زخمی شدی صبر کن الان میام»
در همان لحظه که پرستار بلند شد در اتاق عمل باز شد
دکتر بیرون آمد

مرد با التماس و اشک هایی که تمام صورتش را پر کرده بود گفت:«تر..توروگاد... بگو زنم سالمهههه؟»

دکتر سر پایین انداخت و "متاسفم"ی زمزمه کرد
مرد سمت اتاق دوید و فورا خودش را به تخت رساند که دو پرستار یکی بچه به بغل و یکی داشت پارچه را روی صورت سرد دختر می انداخت
مرد با دستانی بیجون پرستار ها را از اتاق بیرون کرد
دست همسرش را از زیر پارچه بیرون آورد و در دستانش فشرد:«پرنسسم نرو.. بخواطر بچمون نرو من نمی‌خوام برای بچم دایه بیارم نرو لطفا»
همانطور که صحبت میکرد و اشک میریخت صدای دستگاه های دور و برش به گوشش رسید
بوقق بوقق
پسر بدون اینکه دست همسرش را ول کند داد بلندی زد و این باعث شد دکتر و تمام پرستاران داخل بیایند
دست مرد را به زور جدا کردند
صدای دکتر و پرستار ها به گوشش میرسید
« +شوک...
-۱۵۰
-نمیشه
-۱۶۰؟
+بزارش روی ۲۰۰
-اما!
+همین که گفتم
شوک...»
بالاخره زن برگشت
دکتر داشت برای مرد از معجزه ای که شده بود حرف میزد اما انگار مرد در دنیای دیگری زندگی میکرد
بعد از روز های طاقت فرسا برای مرد زن از کما بیرون آمد و در کنار همسرش زندگی خوبی رو به سر بردند
زمان حال
سال ۲۰۳۶

پسرک که دستان مادرش را گرفته بود با ذوق خیره مادرش شد و گفت:«یعنی بابایی این همه دوست داشته؟»

زن سری تکان داد و گفت:«ولی هیچ وقت ثابت نکرد که هنوزم منو میخواد یا نه»
مرد که داشت خوراکی را درون ظرف میریخت گفت:«من؟ من ثابت نکردم؟»

قبل از اینکه زن جوابی بدهد در عمارت بزرگشان فورا باز شد و دخترش نمایان شد

دیانا آروم با لباس های خونی قدم بر می‌داشت تا رسید وسط عمارت و گفت:«تموم شد مامان... هم لوسی و هم سوهو به درک ... فرستادمشون»

و بعد سمت اتاقش راهی شد
مگر لوسی نمرده بود؟

.....
دیدگاه ها (۵)

خـیــانـــت دروغــیـن𝔓𝔞𝔯𝔱²⁴/ ادامه پارت پایانی_________ـــــ...

خـیــانـــت دروغــیـن 𝔓𝔞𝔯𝔱²³/عشق ثابت میشودادامه پارت قبلدخت...

خـیــانـــت دروغــیـن اسماتتمامی وقایع رخ داد درون این پارت ...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط