{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنج

پارت پنج

پشت در، کسی منتظرم بود

پارچه‌ی سفید، آرام از روی آینه سر خورد.

آرینا بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

گلویش خشک شده بود.

قلبش آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش در گوشش می‌پیچید.

آینه‌ی قدیمی، غبار گرفته و ترک‌خورده بود.

اما چیزی در آن عجیب به نظر می‌رسید...

تصویر خودش را نمی‌دید.

نه...

تصویر اتاق را هم نمی‌دید.

درون آینه فقط یک راهروی تاریک دیده می‌شد.

راهرویی که هیچ شباهتی به خانه نداشت.

آرینا با ناباوری پلک زد.

این فقط یک آینه بود...

مگر نه؟

آرام دستش را جلو برد.

درست لحظه‌ای که نوک انگشتش به شیشه نزدیک شد...

صدای دویدن کسی از داخل راهرو پیچید.

تند...

نزدیک‌تر...

نزدیک‌تر...

آرینا وحشت‌زده دستش را عقب کشید.

راهرو دوباره ساکت شد.

نفسش را با لرز بیرون داد.

«دارم دیوونه می‌شم...»

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که...

تق!

چیزی از داخل آینه به شیشه کوبید.

آن‌قدر محکم که تمام آینه لرزید.

آرینا جیغ کوتاهی کشید و عقب پرید.

این بار...

یک دست روی شیشه ظاهر شد.

دستی رنگ‌پریده...

با انگشتانی بلند و استخوانی.

لحظه‌ای بعد، سایه‌ی مردی از دل تاریکی راهرو بیرون آمد.

قدم‌هایش آرام بود.

آن‌قدر آرام که هر قدمش، سکوت را سنگین‌تر می‌کرد.

قدبلند بود.

لباس مشکی بلندی به تن داشت و موهای تیره‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود.

صورتش زیر سایه پنهان مانده بود.

آرینا فقط توانست چانه‌ی کشیده و بخشی از لب‌هایش را ببیند.

مرد درست مقابل آینه ایستاد.

نگاهش را از آرینا برنداشت.

آرام دستش را روی شیشه گذاشت.

انگار فقط یک لایه‌ی نازک شیشه بین آن‌ها فاصله بود.

آرینا با ترس دستش را بالا آورد.

فقط چند سانتی‌متر...

فقط چند سانتی‌متر با لمس شیشه فاصله داشت.

اما ناگهان...

مرد با وحشت سرش را تکان داد.

لب‌هایش آرام تکان خورد.

بدون اینکه صدایی شنیده شود، فقط یک جمله را گفت.

«نه...»

در همان لحظه، صدای شکستن چیزی از طبقه‌ی پایین خانه بلند شد.

تقــــــــ!

آرینا از ترس برگشت.

وقتی دوباره به آینه نگاه کرد...

راهرو تاریک بود.

و مرد...

دیگر آنجا نبود.


---

(( پایان پارت پنج))

حمایت ها خیلی کمه🥺
دیدگاه ها (۰)

پارت شیشپشت در، کسی منتظرم بودآرینا چند قدم عقب رفت.ضربان قل...

@۹۸۹۱۵۴_۴۵۳۶ ...

@ss_hh_898 ...

پارت چهار... پشت در، کسی منتظرم بودصبح شد...اما نور خورشید ه...

تکاپو پارت ۸۷:تق... تق..! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در همان لحظه...الیزابت ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط