پارت هفتم
پارت هفتم
پشت در، کسی منتظرم بود
آرینا حتی نفس هم نمیکشید.
دو چشم پشت شیشه هنوز به او خیره بودند.
نه پلک میزدند...
نه تکان میخوردند.
فقط نگاهش میکردند.
آرینا یک قدم عقب رفت.
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای نفسهای لرزانش بیرون نیاید.
پرده آرامتر تکان خورد.
و ناگهان...
چشمها ناپدید شدند.
آرینا با ترس به پنجره نزدیک شد.
«کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
دستش را جلو برد، اما قبل از اینکه پرده را کنار بزند، گوشیاش دوباره لرزید.
پیام جدید.
همان فرستنده:
Unknown
ناشناس
آرینا با دست لرزان پیام را باز کرد.
این بار فقط یک جمله نوشته شده بود:
"Don't open the window."
آرینا زیر لب ترجمه کرد:
«پنجره رو باز نکن...»
اما چرا؟
اگر کسی بیرون بود، شاید میتوانست کمکش کند.
اگر کسی واقعاً آنجا بود...
پس چرا نباید پنجره را باز میکرد؟
صدای تق تق آرامی از شیشه آمد.
آرینا خشکش زد.
تق...
تق...
تق...
سه ضربه.
بعد سکوت.
آرینا به آرامی به پنجره نزدیک شد.
گوشی هنوز در دستش بود.
پیام دیگری آمد.
"He's not outside."
«اون بیرون نیست.»
آرینا اخم کرد.
«چی؟»
چند ثانیه بعد پیام بعدی رسید:
"He's behind you."
«اون پشت سرته.»
قلبش فرو ریخت.
آرینا به آرامی سرش را بالا آورد.
در آینهی روبهرو...
مرد دوباره ظاهر شده بود.
همان لباس مشکی.
همان چهرهی پنهان در تاریکی.
اما این بار...
خیلی نزدیکتر بود.
درست پشت سر آرینا ایستاده بود.
آرینا با وحشت برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
مرد هنوز آنجا بود.
این بار صورتش کمی جلو آمد.
آرینا برای اولین بار توانست بخشی از چهرهاش را ببیند.
چشمهای تیره...
و زخمی باریک کنار ابرویش.
آرینا زمزمه کرد:
«تو کی هستی؟»
مرد لبهایش را تکان داد.
اما صدایی از آینه بیرون نیامد.
آرینا نزدیکتر رفت.
لبهای او دوباره حرکت کردند.
این بار آرینا توانست بخواند:
"Run."
«فرار کن.»
ناگهان صدای در اتاق آمد.
آرینا برگشت.
تق.
تق.
تق.
کسی پشت در بود.
صدای زنی آرام از پشت در شنیده شد:
«آرینا؟»
آرینا نفسش را حبس کرد.
صدای مادرش بود.
«مامان؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره همان صدا:
«دخترم... در رو باز کن.»
اشک در چشمهای آرینا جمع شد.
«مامان، خودتی؟»
«آره عزیزم. باز کن.»
آرینا به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما درست قبل از اینکه آن را بچرخاند...
گوشیاش لرزید.
یک پیام دیگر.
Unknown:
ناشناس:
"Your mother isn't home."
«مادرت خونه نیست.»
آرینا یخ زد.
دستش هنوز روی دستگیره بود.
صدای پشت در دوباره آمد:
«آرینا...»
این بار صدا کمی تغییر کرده بود.
خشدارتر.
«باز کن.»
آرینا آرام دستش را از روی دستگیره برداشت.
صدای پشت در ساکت شد.
بعد...
یک خندهی کوتاه و آرام.
«پس فهمیدی.»
آرینا عقب رفت.
«تو چی هستی؟»
صدای پشت در جواب داد:
«من؟»
مکث.
«من کسی نیستم که باید ازش بترسی.»
آرینا به آینه نگاه کرد.
مرد داخل آینه هنوز همانجا بود.
اما این بار...
دستش را به سمت آرینا دراز کرده بود.
انگار میخواست چیزی را به او نشان دهد.
آرینا آرام نزدیک آینه شد.
کف دستش را روی شیشه گذاشت.
مرد هم دستش را دقیقاً مقابل دست او قرار داد.
بینشان فقط یک لایه شیشه بود.
و ناگهان...
آینه ترک برداشت.
صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
آرینا با وحشت عقب پرید.
ترکها مثل رگ روی آینه پخش شدند.
و از میان شکافها...
یک کلمه ظاهر شد.
"RUN."
«فرار کن.»
همان لحظه در اتاق با شدت باز شد.
آرینا جیغ زد.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
فقط راهروی تاریک.
و روی زمین...
یک کلید سیاه افتاده بود.
آرینا آرام خم شد و آن را برداشت.
پشت کلید با حروفی کوچک حک شده بود:
ROOM 13
اتاق ۱۳
آرینا به شمارهی حکشده خیره ماند.
خانه فقط دوازده اتاق داشت.
پس...
اتاق سیزدهم کجا بود؟
((پایان پارت هفتم))
پارت بعد داره میاددد
پشت در، کسی منتظرم بود
آرینا حتی نفس هم نمیکشید.
دو چشم پشت شیشه هنوز به او خیره بودند.
نه پلک میزدند...
نه تکان میخوردند.
فقط نگاهش میکردند.
آرینا یک قدم عقب رفت.
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای نفسهای لرزانش بیرون نیاید.
پرده آرامتر تکان خورد.
و ناگهان...
چشمها ناپدید شدند.
آرینا با ترس به پنجره نزدیک شد.
«کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
دستش را جلو برد، اما قبل از اینکه پرده را کنار بزند، گوشیاش دوباره لرزید.
پیام جدید.
همان فرستنده:
Unknown
ناشناس
آرینا با دست لرزان پیام را باز کرد.
این بار فقط یک جمله نوشته شده بود:
"Don't open the window."
آرینا زیر لب ترجمه کرد:
«پنجره رو باز نکن...»
اما چرا؟
اگر کسی بیرون بود، شاید میتوانست کمکش کند.
اگر کسی واقعاً آنجا بود...
پس چرا نباید پنجره را باز میکرد؟
صدای تق تق آرامی از شیشه آمد.
آرینا خشکش زد.
تق...
تق...
تق...
سه ضربه.
بعد سکوت.
آرینا به آرامی به پنجره نزدیک شد.
گوشی هنوز در دستش بود.
پیام دیگری آمد.
"He's not outside."
«اون بیرون نیست.»
آرینا اخم کرد.
«چی؟»
چند ثانیه بعد پیام بعدی رسید:
"He's behind you."
«اون پشت سرته.»
قلبش فرو ریخت.
آرینا به آرامی سرش را بالا آورد.
در آینهی روبهرو...
مرد دوباره ظاهر شده بود.
همان لباس مشکی.
همان چهرهی پنهان در تاریکی.
اما این بار...
خیلی نزدیکتر بود.
درست پشت سر آرینا ایستاده بود.
آرینا با وحشت برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
مرد هنوز آنجا بود.
این بار صورتش کمی جلو آمد.
آرینا برای اولین بار توانست بخشی از چهرهاش را ببیند.
چشمهای تیره...
و زخمی باریک کنار ابرویش.
آرینا زمزمه کرد:
«تو کی هستی؟»
مرد لبهایش را تکان داد.
اما صدایی از آینه بیرون نیامد.
آرینا نزدیکتر رفت.
لبهای او دوباره حرکت کردند.
این بار آرینا توانست بخواند:
"Run."
«فرار کن.»
ناگهان صدای در اتاق آمد.
آرینا برگشت.
تق.
تق.
تق.
کسی پشت در بود.
صدای زنی آرام از پشت در شنیده شد:
«آرینا؟»
آرینا نفسش را حبس کرد.
صدای مادرش بود.
«مامان؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره همان صدا:
«دخترم... در رو باز کن.»
اشک در چشمهای آرینا جمع شد.
«مامان، خودتی؟»
«آره عزیزم. باز کن.»
آرینا به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما درست قبل از اینکه آن را بچرخاند...
گوشیاش لرزید.
یک پیام دیگر.
Unknown:
ناشناس:
"Your mother isn't home."
«مادرت خونه نیست.»
آرینا یخ زد.
دستش هنوز روی دستگیره بود.
صدای پشت در دوباره آمد:
«آرینا...»
این بار صدا کمی تغییر کرده بود.
خشدارتر.
«باز کن.»
آرینا آرام دستش را از روی دستگیره برداشت.
صدای پشت در ساکت شد.
بعد...
یک خندهی کوتاه و آرام.
«پس فهمیدی.»
آرینا عقب رفت.
«تو چی هستی؟»
صدای پشت در جواب داد:
«من؟»
مکث.
«من کسی نیستم که باید ازش بترسی.»
آرینا به آینه نگاه کرد.
مرد داخل آینه هنوز همانجا بود.
اما این بار...
دستش را به سمت آرینا دراز کرده بود.
انگار میخواست چیزی را به او نشان دهد.
آرینا آرام نزدیک آینه شد.
کف دستش را روی شیشه گذاشت.
مرد هم دستش را دقیقاً مقابل دست او قرار داد.
بینشان فقط یک لایه شیشه بود.
و ناگهان...
آینه ترک برداشت.
صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
آرینا با وحشت عقب پرید.
ترکها مثل رگ روی آینه پخش شدند.
و از میان شکافها...
یک کلمه ظاهر شد.
"RUN."
«فرار کن.»
همان لحظه در اتاق با شدت باز شد.
آرینا جیغ زد.
اما پشت در...
هیچکس نبود.
فقط راهروی تاریک.
و روی زمین...
یک کلید سیاه افتاده بود.
آرینا آرام خم شد و آن را برداشت.
پشت کلید با حروفی کوچک حک شده بود:
ROOM 13
اتاق ۱۳
آرینا به شمارهی حکشده خیره ماند.
خانه فقط دوازده اتاق داشت.
پس...
اتاق سیزدهم کجا بود؟
((پایان پارت هفتم))
پارت بعد داره میاددد
- ۱۴۱
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط